فت .
اصحاب گفتند: بگذار ما آنها را بياوريم .
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: چه خوب مركوب است مركوب آنها! و چه سواران خوبى ! و پدرشان بهتر از آنهاست .(174)

154 - گرسنگى حسنين

سلمان فارسى مى گويد:
فاطمه (سلام الله عليها) گفت : اى رسول خدا! حسن و حسين گرسنه هستند.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آن دو فرمود: اى حبيبان من ! چه مى خواهيد؟
گفتند: ميل به غذا داريم .
حضرت فرمود: خدايا! به اينها غذا بخوران .
سلمان مى گويد: ديدم كه در دست پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) ((بهى )) شبيه سبو مى باشد كه از شير سفيدتر است . آن را با انگشت ابهامش ماليد و دو نيم نمود و نصفش را به حسن و نيم ديگرش را به حسين داد. من همچنان نظاره مى كردم كه به خوردن آن ((به )) ميل پيدا نمودم .
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اين غذاى بهشت است و غير ما كسى از آن نمى خورد مگر اين كه از حساب نجات پيدا كند و تو نيز بر طريق نيكى هستى (175).

155 - تشويق به عبادت در فرزندان

بسيار مى شد كه با مناجاتها و گريه هاى شبانه مادر، بچه ها از خواب بيدار مى شدند. امام حسين (عليه السلام) مى گويد:
در يك شب جمعه ديدم مادر در محراب عبادت ايستاده و تا طلوع صبح در ركوع و سجده بود و همه را دعا مى كرد. گفتم : مادرم ! چرا براى خود چيزى نخواستى ؟ گفت : پسرجانم ! اول همسايه ، بعد خودت (176).
زهرا(سلام الله عليها) در هنگام غروب نمى گذاشت بچه ها بخوابند و اگر در خواب بودند، آنها را بيدار مى كرد كه آن وقت ، وقت استجابت دعاست . و همچنين در شبهاى قدر آنها را با غذاى سبك دادن بيدار نگاه مى داشت (177).
او بچه ها را زياد به ياد حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى انداخت (178) و به سفارش پدرش بچه ها را دسته گل مى دانست و آنها را براى ياد گرفتن قرآن و دعا به نزد او مى فرستاد(179).

156 - لباس بهشتى براى حسنين

عيد نزديك بود و حسنين (عليه السلام) جامه نو نداشتند. به مادرشان حضرت زهرا(سلام الله عليها) گفتند: كه براى پسران فلانى لباسهاى نو دوخته شده ، اى مادر! آيا براى ما لباس نو نمى دوزى ؟
فرمود: ان شاءالله برايتان دوخته خواهد شد.
عيد كه فرا رسيد، جبرئيل (عليه السلام) دو جامه از جامه هاى بهشتى نزد حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) آورد، حضرت به جبرئيل فرمود: برادر، جبرئيل ! اين چيست ؟
جبرئيل سخنان حسنين (عليه السلام) را به مادرشان و پاسخ حضرت زهرا(سلام الله عليها) را كه فرموده بود: ان شاء الله برايتان دوخته خواهد شد، به آن حضرت گفت (180).

157 - درخواست ارث براى فرزندان

هنگامى كه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) حسنين (عليه السلام) را خدمت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) آورد و عرض كرد: هذان ابناك فورثهما شيئا؛ اين دو پسران تويند، آن دو را چيزى از خود ارث بده )).
فرمود: اما الحسن فله هيبتى و سوددى و اما الحسين فان له جراءتى و جودى ؛ اما براى حسن ، هيبت و سيادت من باشد و اما براى حسين ، جراءت (شجاعت ) و جود من باشد)).
عرض كرد: راضى شدم .
و از اين رو حسن حليم و باحشمت بود و حسين جواد و شجاع بود(181).

158 - استفاده از جاذبه شعر در تربيت كودكان

حضرت زهرا(سلام الله عليها) آن گاه كه كودكان خود را به بازى مى گرفت ، و به تربيت روحى و پرورش جسمى عزيزان خود مى پرداخت ، در قالب زيبايى اشعار اديبانه مى فرمود:
اشبه اباك يا حسن 	  	واخلع عن الحق الرسن
و اعبدالها ذالمنن 	  	و لا توال ذالاحن

حسن جان ! مانند پدرت على (عليه السلام) باش و ريسمان را از گردن حق بردار.
خداى احسان كننده را پرستش كن و با افراد دشمن كينه توز دوستى مكن .
و آن گاه كه امام حسين (عليه السلام) را بر روى دست نوازش مى داد، مى فرمود:
انت شبيه بابى 	  	لست شبيها بعلى

حسين جان ! تو به پدرم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) شباهت دارى و به پدرت على (عليه السلام) شبيه نيستى . امام على (عليه السلام ) سخنان فاطمه (سلام الله عليها) را مى شنيد و تبسم مى كرد(182).

159 - درجات اهل بيت پيامبر در قيامت

رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خانه فاطمه (سلام الله عليها) آمد. همين كه خواست لحظه اى در گوشه اى بيارامد، حسن آب خواست . حضرت برخاست و به نزد گوسفندى كه داشتيم رفته ، با دست خويش ‍ شير دوشيد و در ظرفى نزد حسن آورد. در اين حال حسين نيز آب خواست . او سعى مى كرد آب را از حسن بگيرد، اما رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نمى گذاشت .
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) كه از صداى بچه ها متوجه آنها شده بود، پيش آمد و ديد كه پيامبر سعى دارد آب را اول به حسن بدهد. گفت : گويا حسن را بيشتر از حسين دوست مى داريد؟
فرمود: نه ، چون اول حسن آب خواست ، مى خواهم نخست او بياشامد. و گرنه من ، تو، اين نورديده و اين (على ) كه خوابيده است ، در روز قيامت همه مان در يك درجه خواهيم بود(183).

160- بازگويى سخنان پيامبر نزد فاطمه

حسين در دوران كودكى پاى منبر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى نشست و هر آنچه را كه پيامبر مى فرمود، حفظ كرده ، در خانه به مادرش فاطمه زهرا(سلام الله عليها) باز مى گفت . روزى مادرش براى حسين صندلى آورد و او را بر آن نشاند و فرمود: خوب پسر جان ! حالا مثل پدر موعظه كن .
او هم آنچه را رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مسجد فرموده بود، با لحن و حالت بازگو كرد.
فاطمه (سلام الله عليها) روزى شيرين زبانى حسين (عليه السلام) را براى پدر تعريف كرد و پيامبر را علاقه مند ساخت تا صداى حسين (عليه السلام ) را كه مانند پدر بزرگ سخن مى گويد، بشنود. پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: فكر مى كنم با ديدن من خجالت بكشيد. قرار شد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در جايى مخفى شود و آن وقت از حسين بخواهند، مثل بابا سخن بگويد و موعظه كند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را پشت پرده پنهان كردند و حسين شروع به سخنرانى كرد.
اما بر خلاف هميشه دچار لكنت زبان شد، او كه متوجه تعجب مادر شده بود، گفت : ((مادر! تعجب نكن كه زبانم خوب نمى چرخد، علتش اين است كه در پشت پرده شخصى پنهان شده است كه اگر تمام سخنوران عالم جمع شوند، در پيش او زبانشان بند مى آيد.))
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) با شنيدن اين سخن از پس پرده بيرون آمد و حسين (عليه السلام) را در آغوش كشيد و دستش را زير چانه اش ‍ برد و سه مرتبه برلبان فرزند شيرين زبانش بوسه زد و فرمود: بابا به قربان شيرين زبانى ات برود(184)! 
161 - مشاهده تشنگى كودكان

پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به همراه عده اى از ياران عزم سفر به منطقه اى دور از مدينه كرد. پس اسباب مسافرت را جمع كرده ، به راه افتادند. ساعتها پشت سر هم گذشت ، ولى از بدى حادثه به آب و آبادى نرسيدند.
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) كه مشاهده تنشنگى كودكان آزارش ‍ مى داد، حسن و حسين (عليه السلام) را به پيش رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آورد و گفت : اينها كودك هستند و تاب تشنگى ندارند.
پيامبر نگاهى به آن دو كرد و متوجه شدت تشنگى آنها شد. حسن را در بغل گرفت و زبان در كامش نهاد آن 