گاه حسين را خواست و چنين كرد و به اين ترتيب هر دو سيراب شدند.(185)

162 - رعايت عدالت بين فرزندان

پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با حسنين (عليه السلام) به فاطمه (سلام الله عليها) آمدند و او چند دانه خرما بر ايشان ذخيره كرده بود، نزد آنها آورد، خوردند و شاد شدند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اكنون بر خيزيد و كشتى بگيريد!
آنها بر خاستند كشتى گرفتند و فاطمه زهرا (سلام الله عليها) براى كارى بيرون رفت . وقتى وارد شد، شنيد كه پيغمبر مى فرمايد: اى حسن ! بر حسين سخت بگير و او را به زمين بزن .
عرض كرد: پدر جان ! و اعجبا! او را بر اين تشجيع مى كنى ؟ بزرگ را به كوچك تشجيع مى كنى ؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: دختر جان ! نمى پسندى بگويم حسن بر حسين سخت بگير و او را به زمين بزن ، با اين حبيبم جبرئيل است كه مى گويد: اى حسين (186)!

163 - بيمارى حسنين

ابن عباس گويد: حسنين (عليه السلام) بيمار شدند. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با جمعى از مردم به عيادت آنان آمدند. بعضى از افراد پيشنهاد كردند: يا ابا الحسين ! چه خوب است براى شفاى فرزندانت نذرى بنمايى ، آن گاه على و فاطمه و فضه - كه جاريه آنان بود - نذر كردند كه اگر حسنين شفا يافتند سه روز روزه بگيرند.
هنگامى كه حسنين (عليه السلام) سلامتى خود را باز يافتند، در خانه على (عليه السلام) چيزى براى افطار موجود نبود، لذا اميرالمؤمنين (عليه السلام ) از شمعون يهودى خيبرى سه صاع جو وام گرفت و فاطمه (سلام الله عليها) از يك صاع آن سنج قرص نان پخت و در سفره افطار نهاد.
هنگامى كه آماده افطار شدند، نداى سائلى برخاست : سلام بر شما اى خاندان محمد! مسكينى از مساكين مسلمين بر در خانه شما آمده است ، اطعام كنيد، خدا از مائده هاى بهشتى شما را روزى فرمايد. خاندان وحى نان غذا صبح كردند و جز آب چيز ديگرى به كامشان نرسيد...
فرداى آن شب را نيز روزه گرفتند و چون شب فرارسيد و نان افطار شان در سفره نهاده شد، يتيمى بر در خانه آمد و باز به همان ترتيب همگى غذاى خود را به يتيم ايثار كردند.
روز سوم اسيرى از راه رسيد و مطالبه طعام كرد، بار سوم نيز آنچه در سفره بود قبل از افطار از طرف خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ايثار شد.
صبح روز چهارم على (عليه السلام) دست حسنين (عليه السلام) را گرفت و به سوى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روان گرديد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) هنگامى كه چشمش به حسنين (عليه السلام) افتاد - كه همانند مرغكان از شدت گرسنگى مى لرزيدند - فرمود: چه سخت است براى من كه شما را به اين حال مى بينم .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فورا از جاى برخاست و همراه آنان به خانه حضرت زهرا (سلام الله عليها) آمد و او را در محراب عبادتش مشاهده فرمود، (اما چه مشاهده اى از شدت گرسنگى بطن مباركش به پشت چسبيده و چشمهايش در گودى نشسته بود. از اين منظره پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بسيار افسرده خاطر گرديد. در آن هنگام جبرئيل فرود آمد و چنين گفت : بگير يا محمد، مبارك باد بر تو اين خاندان تو، و سپس سوره ((هل اتى )) را قرائت نمود(187))).

164- عدم تبعيض بين فرزندان

در روايات مرسل آمده است :
حضرت امام حسن و امام حسين (عليه السلام) هر كدام به طور جداگانه چيزى را بر صفحه اى نوشتند. آن گاه حسن به حسين مى گفت : خط من از خط تو بهتر است ؛ و حسين به حسن مى گفت : خط من بهتر است ! به ناچار نزد حضرت فاطمه (سلام الله عليها) رفتند و درخواست داورى كردند.
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) كه دوست نداشت يكى از آنها را برنجاند، لذا فرمود: برويد از پدرتان داورى بخواهيد.
رفتند و خطهايشان را نشان دادند و داورى خواستند. حضرت على (عليه السلام) هم دوست نداشت كه يكى از آنها رنجيده خاطر شود، لذا فرمود: برويد از جدتان بپرسيد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم فرمود: من در ميان شما قضاوت نمى كنم تا آن كه اسرافيل قضاوت نمايد.
اسرافيل هم گفت : از خدا مى خواهم .
وقتى كه از خداوند خواستند، خداى متعال داورى بين آن دو برادر را به مادرشان فاطمه (سلام الله عليها) ارجاع داد.
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) گفت : خدايا، اينك داورى مى كنم . آن حضرت گردن بندى داشت ، فرمود: اى فرزندان من ! توجه كنيد، من دانه هاى اين گردن بند را نثار مى كنم ، هر كس بيشترين دانه ها را جمع كند، خط او بهتر است .
گردن بند را در آورد و دانه هاى آن را نثار كرد. در اين هنگام جبرئيل كنار قائمه عرش خدا بود، ماءمور شد به زمين بيايد و جواهر را نصف كند تا خاطر هيچ كدام رنجيده نشود. جبرئيل امر خدا را اطاعت كرد و از حضرت امام حسن و امام حسين (عليه السلام) احترام به عمل آورد(188).ط: اخلاق فاطمه زهرا(سلام الله عليها)

165- گردن بند با بركت

در كتاب ((بشارة المصطفى )) به سند معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) چنين روايت كرده است :
روزى حضرت رسالت (صلى الله عليه و آله و سلم ) نماز عصر را ادا كرد، چون از نماز فارغ شد در محراب نشست و مردم بر دور آن حضرت نشسته بودند. ناگاه مرد پيرى پيدا شد از مهاجران عرب و جامه هاى كهنه پوشيده بود، از نهايت پيرى خود را نگاه نمى توانست داشت . پس ‍ حضرت متوجه او گرديد و احوال از او پرسيد.
مرد پير گفت : يا رسول الله ! من گرسنه ام مرا طعام ده ، و برهنه ام مرا جامعه ده ، و فقيرم مرا بى نياز گردان .
حضرت فرمود: از براى تو چيزى نزد خود نمى يابم ، ليكن دلالت كننده بر خير، مثل كننده آن است ، برو به سوى خانه كسى كه خدا و رسول او را دوست مى دارند و او خدا و رسول را دوست مى دارد و رضاى خدا را بر جان خود اختيار مى كند، برو به سوى حجره فاطمه . و خانه آن حضرت متصل بود به حجره اى كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) براى خود مقرر فرموده بود، هرگاه مى خواست كه از زنان تنها شود به آن حجره مى آمد.
پس حضرت بلال را فرمود: اين مرد را ببر به خانه فاطمه .
چون آن مرد پير به در خانه فاطمه (سلام الله عليها) رسيد، به آواز بلند ندا در داد: السلام عليك يا اهل بيت النبوة و مختلف الملائكة و مهبط جبرئيل الروح الامين بالتنزيل من عند رب العالمين ؛ سلام بر شما باد اى اهل خانه پيامبر، و محل آمدن و رفتن ملايكه ، و محل نزول جبرئيل روح الامين با قرآن مجيد از جانب پروردگار عالميان .
پس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) گفت : بر تو باد سلام ، كيستى تو؟ گفت : من مرد پيرى از عرب ، آمده ام به سوى پدر تو و هجرت كرده ام از مكان دورى . اى دختر محمد! گرسنه و برهنه ام ، پس مواسات كن با من از مال خود، تا خدا تو را رحمت كند.
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و حضرت اميرمؤمنان على (عليه السلام) و رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) سه روز بود كه طعام تناول نكرده بودند، حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن حالت را از ايشان مى دانست .
پس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) پوست گوسفندى در خانه داشت كه حضرت امام حسن و امام حسين (عليه السلام) بر روى آن مى خوابيدند، آن را به سائل بخشيد و فر