ى ميزان ديدار كن ، كه مى گويم : پروردگارا، امتم را سالم دار!
عرض كرد: آن جا هم نشد؟
فرمود: مرا بر پرتگاه دوزخ بر خورد كن كه زبان و شعله هايش را از امتم جلوگيرى مى نمايم .
فاطمه (سلام الله عليها) از اين خبر شاد شد(120).و: ازدواج فاطمه زهرا (سلام الله عليها)

106- خواستگاران فاطمه

از انس بن مالك روايت شده است كه روزى عبدالرحمن بن عوف زهرى و عثمان بن عفان ، كه در بين اصحاب پيامبر از همه مشهورتر بودند، نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رفتند.
عبدالرحمن به حضرت عرض كرد: يا رسول الله ! دخترت ، فاطمه را به همسرى من درآور! من مهريه او را صد ناقه سياه كبود چشم كه همگى از شتران باردار مصرى هستند، همراه با ده هزار دينار قرار مى دهم .
عثمان گفت : من نيز همان اندازه مهريه قرار مى دهم ، به علاوه من پيش از عبدالرحمن اسلام آوردم .
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از گفتار آنان خشمگين شد. از جايش برخاست و مشتى سنگريزه برداشته تا به سوى عبدالرحمن پرتاب كند و فرمود: تو اموال خود را به رخ من مى كشى (121)
از ديگر خواستگاران حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) ابوبكر و عمر بودند كه حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در پاسخ درخواست آنان فرمودند: همانا اختيار او در دست خداوند متعال است (122).

107- تشويق على به خواستگارى فاطمه

روزى ابوبكر، عمر و سعد بن معاذ به اتفاق گروهى ديگر در مسجد گرد آمده بودند و از هر درى سخن مى گفتند. سخن از دختر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) شد.
ابوبكر گفت : خواستگارانى كه رفته اند، پيشنهادشان رد شد. پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرموده است كه تعيين همسر فاطمه (سلام الله عليها) با خداست . تنها على (عليه السلام) در مورد خواستگارى تاكنون اقدامى نكرده است ، شايد به خاطر تهيدستى از انجام اين كار سرباز مى زند. با اين همه برايم روشن است كه خدا و پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) زهرا (سلام الله عليها) را براى او نگاه داشته اند.
آن گاه ابوبكر رو به دوستانش كرد و گفت : مايليد نزد وى برويم و ماجرا را برايش باز گوييم و ببينيم آيا او مايل به ازدواج است ؟
سعد بن معاذ از اين پيشنهاد استقبال كرد، سپس به اتفاق عمر و ابوبكر از مسجد خارج شدند و به جست و جوى على (عليه السلام) پرداختند. او در خانه نبود.
اطلاع پيدا كردند كه در تلاش براى معاش در نخلستان يكى از انصار به وسيله شترش به آبكشى و آبيارى نخلها مشغول است . به سويش ‍ شتافتند.
على (عليه السلام) فرمود: از كجا و به چه منظور آمده ايد؟
ابوبكر به بيان ماجرا پرداخت و در پايان گفت : من صلاح مى دانم كه هر چه زودتر در خواستگارى فاطمه (سلام الله عليها) تعجيل كنى (123).
على بن ابى طالب (عليه السلام) هنگامى كه سخن ابوبكر را شنيد، اشك در چشمان مباركش حلقه زد و فرمود: اى ابابكر! احساسات و خواسته هاى درونى مرا تحريك نمودى و به موضوعى كه از آن غافل بودم ، يادآورى كردى . به خدا سوگند همه خواستگار فاطمه اند. من هم بدين موضوع علاقه مندم . يگانه چيزى كه مرا از اين اقدام بازداشته ، فقر و تهيدستى است .
ابوبكر عرض كرد: يا على ! اين سخن را نفرماييد، زيرا دنيا و اموال دنيا در نظر خدا و رسول خدا ارزشى ندارد(124).

108- خواستگارى على از فاطمه

سال دوم هجرت بود. در اين هنگام على (عليه السلام) بيست و پنج سال داشت ، و حضرت زهرا (سلام الله عليها) نه سال داشت . على (عليه السلام) شخصا به حضور پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و از فاطمه (سلام الله عليها) خواستگارى كرد.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به على (عليه السلام) فرمود: قبل از تو مردانى از فاطمه (سلام الله عليها) خواستگارى كرده اند و من خواستگارى آنها را به فاطمه (سلام الله عليها) گفته ام ، ولى از چهره اش ‍ دريافتم كه آنها را نمى پسندد، اكنون پيام تو را نيز به او مى رسانم و بعد نزد تو آمده و نتيجه را مى گويم .
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد خانه شد و جريان خواستگارى على (عليه السلام) را به سمع فاطمه (سلام الله عليها) رسانيد و فرمود: نظر تو چيست ؟
فاطمه (سلام الله عليها) سكوت كرد، و چهره اش تغيير ننمود و پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) از چهره او نشانه نارضايتى نيافت ، پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) برخاست و در حالى كه مى گفت : الله اكبر سكوتها اقرارها؛ خدايا از همه چيز بزرگتر است ، سكوت او نشانه اقرار او است (125))).
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) به حضور على (عليه السلام) آمد، و بشارت رضايت فاطمه (سلام الله عليها) را به على (عليه السلام) داد(126).

109- سكوت حاكى از رضايت

بعد از پيشنهاد ازدواج به على (عليه السلام)، حضرتش ديگر نتوانست كارش را ادامه دهد. به منزل بازگشت و به شست و شوى خويش ‍ پرداخت ، عباى تميزى بر تن كرد. كفشهايش را پوشيد و به حضور رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) شتافت .
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) در خانه ام سلمه تشريف داشت . على (عليه السلام) به منزل ام سلمه رفت و در زد. رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) به ام سلمه فرمود: در را بازكن ، كوبنده در شخصى است كه خدا و رسول او را دوست دارند، او هم خدا و رسول را دوست دارد.
عرض كرد: يا رسول الله ! پدر و مادرم فدايت ، كيست كه نديده درباره اش ‍ چنين داورى مى كنى ؟
پيامر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اى ام سلمه ! ساكت باش . او مردى دلاور و شجاع است ، برادر و پسر عمويم و محبوب ترين مردم نزد من است .
ام سلمه از جاى برخاست و در را باز كرد. على (عليه السلام) داخل منزل شد و به حضور پيامبر رسيد و سلام كرد و در گوشه اى نشست . از خجالت چهره اش سرخ شده بود. سرش را زير انداخت و ساكت ماند. او نمى توانست تقاضاى خود را بيان كند.
مدتى گذشت . هر دو ساكت بودند. لبهاى مبارك پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) شكفت . سكوت شكسته شد، فرمود: يا على ! گويا براى خواسته اى نزد من آمده اى كه از اظهار آن شرم دارى ؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و مطمئن باش خواسته تو پذيرفته است .
على (عليه السلام) پاسخ داد: اى پيامبر خدا! پدر و مادرم فدايت باد. من در خانه تو بزرگ شدم ، با مهر تو پرورش يافتم ، نيكوتر از پدر و مادرم در تربيتم كوشش نمودى ، از فيض وجودت هدايت يافتم . اى پيامبر خدا! سوگند به خدايى كه اندوخته دنيا و آخرت من تويى ، اكنون هنگام آن رسيده كه تشكيل خانواده دهم تا با وى انس گيرم . اگر مصلحت باشد و فاطمه را به عقد من در آورى ، سعادت بزرگى نصيب من شده است .
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) از پيشنهاد على (عليه السلام) خرسند شد و فرمود: صبر كن تا نظر فاطمه را جويا شوم .
آن گاه نزد وى رفت و فرمود: دخترم ! على بن ابى طالب به خواسگارى تو آمده ، آيا اجازه مى دهى تو را به عقدش در آورم ؟
فاطمه (سلام الله عليها) به خاطر شرم و حيا ساكت ماند، اما حركتى كه ناشى از نارضايتى باشد، از خود بروز نداد.
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از سكوت فاطمه رضايت او را دريافت و فرمود: الله اكبر! سكوتها رضاها؛ خد