او غلبه كرده و او در طلب آب است .
به راست و چپ التفات نموده و حوض كوثر را ديده كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) و على مرتضى (عليه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله عليها) با حزن و اندوه در كنار آن قرار دارند. جلو رفته ، پس از سلام از فاطمه زهرا(سلام الله عليها) آب طلبيده ، آن بزرگوار با نگرانى به او نگاه كرده و فرموده اند: تو فضيلت گريه كردن بر فرزندم حسين را انكار مى كنى (252)؟!...

218- خبر شهادت امام حسين به مادرش

مردى از اهالى بحرين مى گويد: من خيلى راغب شنيدن مصايب و مراثى امام حسين (عليه السلام) بودم . شب و روز در مجالس سوگوارى آن حضرت شركت مى كردم و هيچ امرى نمى توانست مرا از رفتن به مجالس ‍ عزاى اباعبدالله (عليه السلام) باز دارد.
يك سال شب نهم محرم ، آن قدر در مصيبت آن حضرت گريستم كه خسته شده و در كنارى نشستم . خواب چشمانم را فرا گرفت . در خواب ديدم در باغ بزرگى مثل باغهاى بهشت قرار دارم ، انواع و اقسام اشجار ديده مى شود و مرغان بر سر شاخه ها مانند مادر بچه مرده نوحه مى كنند! گفتم : سبحان الله اين مرغان چرا اين طور ناله مى كنند؟! با خود گفتم : اين ناله ها نيست مگر به خاطر مولايم حسين (عليه السلام). به ناگاه صداى گريه اى شديد به گوشم رسيد كه نزديك بود دلم شكافته شود. چند قدم به دنبال صداى گريه رفتم ، كنار حوضى رسيدم ، ديدم بانويى كنار حوض نشسته ، پيراهن سفيد پاره پاره اى در دست دارد و خون آن را مى شويد! و به آثار جراحات نگاه مى كند و مى گريد؛ چنان كه نزديك است از گريه اش ‍ آسمان منش شود و بر زمين فرود آيد! مى گفت : پدر جان ! ببين اين امت با ما چه كردند؟ تا من به دنيا بودم حق مرا ضايع كردند و پهلويم را شكستند و ارث مرا گرفتند.
سپس مصايب ابن عمش را بيان داشت تا آن جا كه گفت : اينها بس نبود كه حسينم را كشتند و... بعد فرمود: فرزندم ! چرا از نام خود خبر ندادى ؟ شايد جد و پدر تو را نمى شناختند كه با لب تشنه شهيدت كردند؟
ناگاه در طرف مشرق بدن بى سرى را ديدم كه مى گفت : به حق خودت مادر جان ! من جد و پدر خودم را معرفى كردم ، مقام مرا ملاحظه نكردند، آب فرات را به رويم بستند، خود و اهل بيتم را تشنه گذاشتند!
من قدم پيش نهاده و سلام كرده و عرضه داشتم : اين پيراهن پاره پاره و خونين و اين بدن بى سر كيست ؟! ناله اى جانسوز از دل برآورد و فرمود: من مادر اين شهيد مظلومم ، من دختر پيغمبر اين امتم ، من مادر حسينم كه امت جدش او را كشتند و...
ناگاه ديدم بانوان چندى سر از جانب اشجار، مانند آفتابى كه طلوع كند، مويه كنان آمدند و اطراف آن بدن بدون سر نشستند. من از پيراهنى كه آن بانو مى شست سؤ ال كردم و ايشان فرمود: پيراهن پسرم حسين است كه در روز عاشورا پوشيده بود. گفتم : با آن چه كار مى كنى ؟ فرمود: اين پيراهن وسيله گريه من است تا روزى كه آن را در دست گرفته و در عرصه محشر بايستم و به پروردگارم از ستم بنى اميه شكوه كنم . هيچ فرشته مقرب و پيغمبر مرسلى نماند، مگر روى بر خاك نهند؛ چرا كه در آن روز سرم برهنه و آلوده خونى است كه از گلوى اين تن بى سر روان است و خدا از خشم من خشمگين شده و همه ظالمان به ما خانواده را جمع خواهد كرد و زبانه آتش آنها را فرا گيرد.
عرض كردم : اى سيده من ! پدرم نوحه خوان فرزندت حسين بود، خدا با او چه كرد؟
فرمودند: كاخى در مقابل كاخهاى ما دارد.
عرض كردم : كسى كه در عزاى شما بگريد و از مالش در عزاى حسين (عليه السلام) صرف كند و در غم او بى خوابى كشيده و در حاجت عزادارانش بكوشد و در راه او تشنگان را آب دهد و به دشمنانش لعنت كند چيست ؟
فرمودند: بهشت است . همه اين كارها كمك به ماست و مژده و بشارت بده به كسانى كه به اين امور مشغولند كه در بهشت همسايه ما خواهند بود به حق پدرم و شوهرم و فرزندم كه روز قيامت تا كودكى از آنها بيرون باشد به بهشت نخواهم رفت ، اين پيغام را به آنها برسان . الحمدلله رب العالمين (253).

219- عنايت فاطمه به مرثيه امام حسين

مرحوم حاج ملا اسماعيل سبزوارى در كتاب عددالسنة كيفيت خواب مقبل را نقل كرده و گفته است : من در اصفهان در خانه مقبل ، كيفيت خواب مقبل را به خط خودش ديده ام ، مقبل نوشته است :
يكى از سالها افراد زيادى از اصفهان جهت زيارت امام حسين (عليه السلام) عازم كربلا شدند و من كه دستم از مال دنيا تهى بود، به يكى از دوستان گفتم : مى ترسم بميرم و آرزوى زيارت كربلا در دلم بماند، دل آن دوست به حالم سوخت و گفت : اگر مشكل تو تهى دستى است ، بيا برويم ، مهمان من باش .
من آماده شده با او بار سفر بسته و رهسپار كربلا شديم . نزديك گلپايگان نيمه شبى دزدها به زوار حمله آورده و تمام اموال آنها را غارت كردند، زوار با دست تهى و بدن برهنه وارد گلپايگان شدند. لذا بعضى برگشته و بعضى وام گرفته و... من در گلپايگان ماندم تا ماه محرم فرا رسيد. حسينيه اى در آن جا بود كه شبها شيعيان در آن مشغول عزادارى مى شدند و من در آن مجلس شركت مى كردم ، شب و روز از حسرتى كه در دلم مانده بود مى گريستم .
شبى در عالم رؤ يا ديدم وارد كربلا شدم ، به طرف حرم سيد الشهداء(عليه السلام) رفتم كه مشرف شوم ، شخصى جلو مرا گرفت و گفت : برگرد كه هم اكنون وقت زيارت تو نيست !
گفتم : چرا حرم مطهر بسته است ؟
گفت : اى مقبل ! اكنون فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و مادرش خديجه كبرى (سلام الله عليها) و جمعى حوراالعين و عده اى از پيغمبران به زيارت امام حسين (عليه السلام) آمده اند.
گفتم : تو كيستى ؟
گفت : فرشته اى هستم كه براى زايران امام حسين (عليه السلام) استغفار مى كنم .
پس از اين گفتار، دست مرا گرفت و در ميان صحن گردش داد، عده اى را در آن جا ديدم كه به اهل دنيا شباهتى نداشتند، جمعى با خشوع و خضوع نشسته بودند، آن فرشته گفت : اينان پيامبرانى هستند كه به زيارت حضرت سيد الشهداء(عليه السلام ) آمده اند.
در اين وقت شخص بزرگوارى را ديدم كه از حرم بيرون آمد، در حالى كه دو نفر زير بغلهاى او را گرفته بودند، همه انبياء پيش پاى او برخاسته و تعظيم كردند و آن جناب در صدر مجلس نشسته و فرمودند: محتشم را بياوريد!
پرسيدم اين بزرگوار كيست ؟
فرشته جواب داد: حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) جد امام حسين (عليه السلام).
محتشم را آوردند، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: اى محتشم ! امشب شب عاشورا است ، اين پيغمبران براى زيارت فرزندم حسين آمده اند، برو بالاى منبر و از اشعار دلسوزت بخوان تا ما بگرييم ...
محتشم رفت بالاى پله اول ، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) اشاره كرد برو بالا، محتشم تا پله نهم منبر بالا رفت ، من حواسم را جمع كردم ببينم محتشم كدام مرثيه را به عنوان مرثيه دلسوزتر انتخاب مى كند و مى خواند، ديدم شروع كرد، به خواندن (بند دوم از دوازده بند معروفش ):
كشتى شكست خورده توفان كربلا 	  	در خاك و خون تپيده به ميدان كربلا
گر چشم روزگار بر او فاش مى گريست 	  	خون مى گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابى به غير اشك 	  	زان گل كه شد شكفته به بستان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان