 	  	خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سيراب و مى مكيد 	  	خاتم ز قحط آب سليمان كربلا
زان تشنگان هنوز به عيوق مى رسد 	  	فرياد العطش ز بيابان كربلا

در اين جا يك مرتبه صداى گريه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بلند شد و رو به انبياء كرده و فرمودند: امت من با فرزند عزيزم چه كردند؟ آبى را كه خداوند بر وحش و طير (و ديو و دد) حلال كرده ، بر اولاد من حرام كردند، دوباره محتشم شروع كرد به خواندن (بند هفتم تركيب بندش ):
روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار 	  	خورشيد سر برهنه ، بر آمد ز كوهسار
موجى به جنبش آمد، و برخاست ، كوه كوه 	  	ابرى به بار آمد و، بگريست زار زار

با خواندن اين ابيات پيغمبران همه دست بر سر زدند، سپس محتشم رو به پيغمبران كرد و گفت :
جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل 	  	گشتند بى عمارى و محمل شتر سوار

رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: بله ؛ اين پاداش ‍ (رسالت ) من است كه دختران مرا اسير كردند!
محتشم سكوت كرد.
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: اى محتشم ! هنوز دل ما از گريه خالى نشده ، محتشم رو به قبر ابا عبدالله الحسين (عليه السلام ) كرد و گفت : (بند هشتم )
بر حربگاه ، چون ره آن كاروان فتاد 	  	شور و نشور، واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوح ، غلغله در شش جهت فكند 	  	هم گريه ، در ملايك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهويى ، از دشت پا كشيد 	  	هر جا كه بود، طايرى ، از آشيان فتاد
شد وحشتى ، كه شور قيامت زياد، رفت 	  	چون چشم اهل بيت ، بر آن تشنگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم ، كار كرد 	  	بر زخمهاى كارى تيغ و سنان ، فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا، در آن ميان 	  	بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بى اختيار نعره ((هذا حسين )) از او 	  	سر زد، چنان كه آتش از آن ، در جهان افتاد
پس با زبان پرگله آن بعضعه بتول 	  	رو در مدينه كرد كه يا ايها الرسول
اين كشته فتاده به هامون ، حسين توست 	  	وين صيد دست و پازده در خون حسين توست
اين نخل تر، كز آتش جانسوز تشنگى 	  	دود از زمين رسانده به گردون حسين توست
اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست 	  	زخم از ستاره بر تنش ‍ افزون حسين توست
اين غرقه محيط شهادت ، كه روى دشت 	  	از موج خون او شده گلگون ، حسين توست
اين خشك لب فتاده دور از لب فرات 	  	كز خون او زمين شده جيحون حسين توست
اين شاه كم سپاه ، كه با خيل اشك و آه 	  	خرگاه ، زين جهان زده بيرون ، حسين توست
اين قالب تبان ، كه چنين مانده بر زمين 	  	شاه شهيد تا شده مدفون ، حسين توست

در اين جا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) خلعتى به محتشم دادند و من در اين خيال بودم كه اشعار من قابل قبول سيد ابرار نبوده كه به من التفاتى نكردند و به خواندن امر نفرمودند. ناگاه حوريه سياه پوشى به سيد ابرار عرض كرد: انسيه حوراء فاطمه زهرا(سلام الله عليها) گويد: به مقبل هم بفرماييد واقعه اى در مرثيه سيدالشهدا بخواند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور فرمودند: بالاى منبر بروم .
من رفتم بالاى پله اول منبر ايستاده و خواندم :
روايت است كه چون تنگ شد بر او ميدان 	  	فتاد از حركت ذوالجناح و از جولان
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت 	  	نه سيدالشهداء بر جدال طاقت داشت
كشيد پا ز ركاب آن خلاصه ايجاد 	  	اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد
هوا ز جور مخالف چو قير گون گرديد 	  	عزيز فاطمه از اسب سرنگون گرديد

ناگاه شخصى اشاره كرد پايين بيا، كه دختر سيد دو سرا، فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بيهوش گشته است .
من از منبر فرود آمدم و منتظر عطاياى خيرالبرايا بودم كه ديدم ضريح منور سبط خيرالبشر باز شد و شخص جليل القدرى بيرون آمد، اما زخم سينه اش از ستاره افزون ، و جراحات بدنش از حد و حصر بيرون بود، خلعت فاخرى به من عطا نمود. من عرضه داشتم : شما كه هستيد؟ فرمودند:
حسينم كه دوش نبى بوده جايم 	  	فرستاده خلعت خدا از برايم (254)

220- خواب حضرت سكينه در شام

روايت كرده اند كه روزى حضرت سكينه (سلام الله عليها) به يزيد فرمودند: ديشب خوابى ديده ام اگر رخصت مى دهى براى تو نقل كنم ؟!
گفت : بگو.
فرموند: وقتى كه دوش از نماز فارغ شدم و بر احوال خويش و ساير اهل بيت گريه بسيار كردم ، به خواب رفتم و در عالم رويا ديدم كه درهاى آسمان باز شد و نورى در ميان آسمان و زمين ساطع گرديد و حوريان زيادى از بهشت فرود آمدند، ناگاه باغى در نهايت سبزى و خرمى با انواع گلها و رياحين زيادى از بهشت فرود آمدند، ناگاه باغى در نهايت سبزى و خرمى با انواع گلها و رياحين آراسته و در ميان باغ قصرى رفيع مشاهده كردم ، آن گاه پنج نفر پيرمرد نورانى داخل آن قصر شدند، از حوريه اى پرسيدم : اين قصر از كيست ؟ گفت : اين قصر پدر تو حسين است ، گفتم : آن كهنسالان كه وارد قصر شدند كه بودند؟ گفت : اولى حضرت آدم ، دومى نوح ، سومى ابراهيم ، چهارمى موسى . گفتم : آن پنجمى كه از نهايت اندوه دست بر محاسنش گرفته بود، چه كسى بود؟ گفت : اى سكينه او را نشناختى ؟ او جدت رسول خدا بود! گفتم : كجا رفتند؟ گفت : نزد پدرت امام حسين . گفتم : به خدا قسم الان مى روم نزد جدم و به او شكايت مى كنم .
در اين انديشه بودم كه ناگاه مرد خويش روى منورى را ديدم كه در نهايت اندوه و حزن ايستاده شمشيرى در دست دارد، جلو رفتم (به روايت ديگر نزد حضرت رسالت پناه رفتم ) و گفتم : يا جداه ! مردان ما را كشتند، حرمت ما را ضايع نموده و ما را بر شتران برهنه سوار كردند و نزد يزيد بردند. رسول خدا مرا در بر گرفت و گفت : اى پيغمبران خدا، مى بينيد كه امت من با فرزندانم چه كرده اند؟!
حوريه گفت : اى سكينه ! شكايت بس است ، رسول خدا را گريان و نگران كردى و دست مرا گرفت و داخل قصر كرد. در آن قصر پنج نفر بانو در نهايت عظمت و خلقت و حسن و صفا و نور و بها ديدم ، در ميان ايشان بانويى از همه بزرگوارتر و نورانى تر، لباسهاى سياه پوشيده و گيسوهاى خود را پريشان كرده بود و پيراهنى خون آلود در دست داشت و هرگاه از جا بر مى خاست بانوان ديگر برخاسته و هرگاه مى نشست آنها مى نشستند و از هر جهت احترام مى گذاشتند.
از آن حوريه پرسيدم : اين بانوان گرامى چه كسانى هستند؟ حوريه گفت : اى سكينه ! اين بانوان ، حوا، مريم مادر عيسى ، خديجه ، ساره همسر ابراهيم خليل (به روايتى هاجر مادر اسماعيل ) و آن كه پيراهن خون آلود در دست دارد و همه به او احترام مى گذارند جده ات فاطمه زهرا است ، پس به نزد ايشان رفته و گفتم : اين جده بزرگوار، پدر نامدارم را كشتند و مرا يتيم كردند، آن حضرت مرا به سينه اش چسبانيد و بسيار گريست ، بانوان ديگر همه گريستند و گفتند: اين فاطمه ! خدا ميان تو و يزيد در روز قيامت حكم خواهد كرد.
ناگاه ديدم درى از آسمان باز شد و ملايك فوج فوج فرود مى آمدند، سر پدرم را زيارت مى كردند و به آسمان مى رفتند (در اين جا يزيد سيلى به صورت خود زد و گريست و گفت : مرا با قتل حسين چه كار بود؟!))
به روايتى ديگر به آن خواب اعتنايى نكرد و از جاى برخاست (255)!
خواب ديگرى نيز از حضرت سكينه (سلام الله عليها) نقل شده كه در عالم رؤ يا ديده كه پنج ن