ليها) در عالم رؤ يا ديد، قرآنى در دست دارد و آن را مى خواند. ناگهان قرآن از دستش افتاد و مفقود شد. حضرت وحشت زده از خواب بيدار شد. به محضر پدر آمد و خواب خود را براى ايشان تعريف كرد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: فاطمه جان ! آن قرآن منم كه به زودى از نظر تو مفقود خواهد شد(265).

230- گريستن ملايكه همراه با فاطمه

فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در كنار بستر پدر نشسته بود و اشك مى ريخت . پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) دست او را گرفت و به سينه خود چسبانيد و مدتى بى حال شد.
فاطمه زهرا (سلام الله عليها) سرش را جلو برد و گفت : يا ابتاه ! جوابى نيامد.
عرض كرد: جان من به فدايت ، سخنى بگو.
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) چشمش را باز كرد و فرمود: دخترم ! گريه مكن ، زيرا همه ملايكه با تو گريه مى كنند.
سپس دست مباركش را به صورت حضرت فاطمه (سلام الله عليها) كشيد و اشكش را پاك كرد و به او بشارت داد و فرمود: اول كسى كه از اهل بيت من به من ملحق شود، تو هستى . و عرض كرد: خدايا، فاطمه را در دورى از من صبر بده . و اى فاطمه ! وقتى روح مرا قبض كردند، بگو: انا لله و انا اليه راجعون (266).

231- گريه فاطمه در كنار بستر پدر

رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آخرين شب زندگى اش ، على ، فاطمه و حسنين (عليه السلام) را نزد خويش خواند و در گوش فاطمه (سلام الله عليها) رازها گفت . سپس على (عليه السلام) را فرا خواند و در حالى كه گريه مى كرد، فرمود: على جان ! گريه ات براى چيست ؟ اينك هنگام فراق و جدايى من و تو رسيده است ، اما گريه و اندوهم براى تو و دخترم فاطمه است ، چرا كه پس از من حقوق شما را ضايع نمايند.
آن گاه به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: پدرت به قربانت ! به خدا سوگند كه خدايم انتقام تو را خواهد گرفت و با خشم تو خشم مى گيرد.
على (عليه السلام) مى فرمايد: فاطمه آن چنان مى گريست كه احساس ‍ كردم آسمان و زمين برايش مى گريند. من صداى گريه ملايكه را مى شنيدم و بدون ترديد جبرئيل در آن موقعيت حساس پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را تنها نگذاشته بود.
آخرين لحظه هاى حيات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرا رسيد، فرمود: يا على ! مرا در خانه ام به خاك بسپار و مراسم غسل و كفن و نمازم را بر پاى نما(267).

232- گريه پيامبر از سيلى خوردن بر گونه فاطمه

اميرمؤمنان على بن ابى طالب (عليه السلام) فرمود: من ، فاطمه ، حسن و حسين نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوديم . آن حضرت به ما رو كرد و گريست . من گفتم : چرا گريه مى كنيد يا رسول الله ؟
فرمود: مى گريم براى آنچه با شما عمل مى شود.
گفتم : آن چه باشد يا رسول الله ؟
فرمود: گريه كنم از ضربتى كه بر فرق تو زنند و از سيلى كه بر گونه فاطمه زنند و از نيزه اى كه بر ران حسن زنند و زهرى كه به او نوشانند و از قتل حسين .
اهل بيت گريستند. گفتم : يا رسول الله ! خدا ما را نيافريده جز براى بلا.
فرمود: مژده گير اى على ! كه خداى عزوجل با من عهد كرده كه دوستت ندارد جز مؤمن و دشمنت ندارد جز منافق .(268)

233- دلدارى پيامبر به فاطمه

جابر انصارى مى گويد: هنگام وفات رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه (سلام الله عليها) كنار بستر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، و با اندوهى جانكاه مى گفت : وا كرباه لكربك يا ابتاه ! آه و فغان از رنج و مصيبت تو اى پدر جان !)).
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: پس از امروز، پيامبر ديگر غمى ندارد. اى فاطمه ! نبايد در وفات پيامبر گريبان چاك كرد و سيلى به صورت زد و واويلا گفت ، ولى تو همان سخنى را بگو كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) در مرگ پسرش ‍ ابراهيم گفت : ((ديدگان اشك مى ريزند و دل به درد مى آيد، ولى سخنى نمى گويم كه پروردگار را به خشم آورد، و ما در مصيبت تو اى ابراهيم اندوهناكيم (269))).

234- گريه بر بالين پدر

رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در بستر بيمارى كه موجب رحلت ايشان ، على و فاطمه و حسن و حسين (عليه السلام) را نزد خود خواند و به تمام كسانى كه در اتاق بودند، فرمود: بيرون رويد و به ام سلمه فرمود: جلوى در اتاق بايست و نگذار كسى داخل شود.
سپس به على (عليه السلام) فرمود: على جان ! نزديك بيا.
على نزديك آمد، آن گاه دست فاطمه (سلام الله عليها) را گرفته و بر سينه خود نهاد و مدتى طولانى بر همان حال بود. سپس دست على (عليه السلام) را به دست ديگر خود گرفته و خواست سخن بگويد كه گريه به شدت بر وى هجوم آورد و مجال و مهلت سخن گفتن نداد. آن گاه فاطمه (سلام الله عليها) نيز به شدت گريه كرد و از گريه شديد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) على و حسن و حسين (عليه السلام) گريه مى كردند.
فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: اى رسول خدا! گريه ات قلبم را تكه تكه كرد و جگرم را سوزاند. اى آقا و سالار انبيا، اى امين خدا، اى فرستاده حق ، اى دوست خدا و پيامبر او! بعد از تو بر فرزندان تو چه خواهد آمد و چه لذتى بر من وارد خواهد شد و چه كسى براى على برادر و ناصر دين تو خواهد بود و وحى خدا بعد از تو چه خواهد شد؟
فاطمه (سلام الله عليها) باز به شدت گريه كرد و خود را به روى پدر انداخته و شروع به بوسيدن وى كرد. به دنبال فاطمه زهرا(سلام الله عليها) على و حسن و حسين (عليه السلام) نيز خود را به روى پيامبر انداختند.
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) سر خود را بلند كرد و دست فاطمه (سلام الله عليها) را كه در دست خويش گرفته بود، به دست على (عليه السلام) نهاد و فرمود: اى ابوالحسن ! اين وديعه خدا و رسول اوست در دست تو، پس امانت پروردگار و پيامبر او را حفظ نما.
اى على ! اين دختر والله سيده زنان بهشت است از گذشته تا حال و آينده ، اگر او را شبيه و مانندى باشد، مريم كبرى است . على جان ! سوگند به خدا، من به اين مقام و مرتبت نرسيدم مگر آنچه براى خود از خدا خواسته ام ، براى او نيز خواستم و خدا آنچه را خواستم ، به او عنايت فرمود. اى على ! فاطمه هر چه به تو بگويد انجام بده ، زيرا هر چه او بگويد همان است كه جبرئيل مى گويد. اى على ! بدان آن كس كه فاطمه از وى راضى باشد، من نيز از او راضى هستم و رضايت او رضايت خدا و ملايكه او نيز هست . برادرم على ! واى بر كسى كه دخترم فاطمه را مورد ستم و ظلم قرار دهد، واى بر آن كس كه حق وى به ناحق از او بگيرد. واى بر آن كس كه حرمت او را هتك نمايد.
آن گاه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را به خود چسباند و سر او را بوسيد و فرمود: پدرت فداى تو باد، فاطمه جان !
فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در آن ساعت به شدت گريه مى كرد، زيرا پدر مهربان و دلسوز خود و فرستاده پروردگار را در آستانه مرگ مى ديد. وى پدر خويش را با اشكهاى ريزان مخاطب قرار داد و با ناله گفت : جانم فداى تو پدرم ! و زندگى ام فداى تو باد پدر جان ! آيا با من سخن نمى گويى ؟ پدر جان ! لشكريان مرگ تو را به سختى در خود گرفته اند.
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: دختر جان ! من از تو جدا مى شوم ، سلامم بر تو باد، ب