 ‍ گريان و قلبش سوزان بود، ساعتى بى هوش و ساعتى به هوش مى آمد و به پسرانش حسن و حسين (عليه السلام ) مكرر مى فرمود:
پدر شما (رسول خدا) كه شما را گرامى مى داشت چه شد؟ آن كه ساعت به ساعت شما را به دوش خود سوار مى كرد، و از همه كس به شما مهربان تر بود، كجا رفت ؟
چه شد پدر شما، كه نمى گذاشت بر روى زمين راه برويد؟ (و همواره شما را به آغوش گرم خود مى گرفت ) ديگر نمى بينم كه در اين خانه را باز كند و بيابد و شما را بر دوش خود سوار كند، آن گونه كه همواره شما را بر دوش خود سوار مى كرد.
آن بانوى بزرگوار چنان كه پدرش به او خبر داده بود، همواره غمگين و گريان بود، يك بار به ياد قطع وحى از خانه اش مى افتاد، بار ديگر فراق پدر را به ياد مى آورد. وقتى شب فرا مى رسيد و مى ديد كه صداى دلنشين قرائت قرآن پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را كه همواره نيمه هاى شب مى شنيد، ديگر نمى شنود و وحشت مى كرد و خود را بسيار پريشان و بينوا مى يافت ، پس از آن كه در زمان رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) از عزت و شكوه بهره مند بود.
كنار قبر پدر مى آمد و در سوگ او اين اشعار را مى خواند:
((آن كس كه بوى خوش تربت (خاك قبر) پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را مى بويد، اگر در زمان طولانى ، بوى خوش ديگرى نبويد، چه خواهد شد؟ (يعنى تا آخر عمر، همين بوى خوش او را كافى است ، و نيازى به بوى خوش ديگر ندارد).
آن چنان باران غم و اندوه بر جانم ريخته است ، كه اگر در روزهاى روشن مى ريخت ، آن روزها مانند شب ، تيره و تار مى گرديد:
به جانم ريخته چندان غم و درد و مصيبتها 	  	كه گر بر روزها ريزند، گردد تيره چون شبها

و نيز مى فرمود: هر گاه روزى شخصى مرد، ياد او كم مى شود، ولى سوگند به خدا، از آن وقتى كه پدرم رحلت كرده ، ياد او زيادتر شده است .
وقتى مرگ بين من و پيامبر جدايى افكند، خودم را از فراق پيامبر حضرت محمد(صلى الله عليه و آله و سلم ) تسلى مى دهم و به خودم مى گويم ، سرانجام راه ما به سوى مرگ است ، اگر كسى امروز نميرد، فردا خواهد مرد.
و نيز مى فرمود: هر وقت اشتياقم به ديدار تو زياد مى شود، گريان به كنار قبر تو مى آيم ، ناله و زارى مى كنم و شكوه مى نمايم ، ولى جواب مرا نمى دهى . گرچه در دل خاك ، از من پنهان شده اى ، ولى از قلب پراندوه من پنهان نيستى (و در قلبم جا گرفته اى )(285).

248- شكوه از جفاى امت

يا رسول الله ! پدر جان ، دريغ و آه از فراق تو! اى پدر، چه بسيار بزرگ است تاريكى و ظلمتى كه در مجالس پس از تو مشاهده مى گردد، و من دور مانده از جناب تو دريغ و افسوس مى خورم كه هر چه زودتر نزد تو آيم .
پدر جان ! در عزاى تو اباالحسن اميرالمؤمنين سوگوار است ، پدر دو فرزندت حسن و حسين ، برادر و امام برگزيده و دوست بى مانند تو، هم او كه تو او را در كودكى بزرگ و تربيت كردى ، سپس برادرت خواندى و از بزرگ ترين دوستان تو و محبوب ترين اصحاب تو در پيشگاه تو بود، او كه در پذيرش اسلام از همه پيشى گرفته و هجرت كرد.
اى پدر بزرگوار و اى بهترين انسانها! اكنون بيا و بنگر كه امام برگزيده تو را اسير گونه به طرف بيعت تحميلى مى كشند و مى برند.
پدر جان ! غم سوگوارى تو ما را فرا گرفته و در هم كوبيده است و گريه هاى مداوم ، قصد جان ما را دارد، و بد روزگارى دامنگيرمان شده است .
آن گاه فرياد سختى برآورد و فرمود: فرياد يا محمد! فرياد اى دوست ، فرياد اى پدر، فرياد اى اباالقاسم ، فرياد اى احمد، فرياد از كمى ياران و ياوران ، فرياد از ناله بسيار، فرياد از مشكلات فراوان ، فرياد از مصيبت و اندوه زياد، فرياد از مصيبت جانكاه (286).
پس از آن سخنان دردآلود و غمبار صيحه اى زد و بى هوش بر زمين افتاد(287).

249- مرثيه سرايى فاطمه پس از وفات پدر

از معاذ بن جبل نقل شده است كه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پس از وفات رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فراوان مى گريست و مى فرمود: آه اى پدر! پس از تو بايد شكوه هاى دل را به حضرت جبرئيل گفت ... آه ! كه با وفات تو خبرهاى آسمانى قطع شد و ديگر براى هميشه از طرف خدا وحى فرو فرستاده نخواهد شد(288).
از انس بن مالك روايت شده است كه حضرت زهرا(سلام الله عليها) پس ‍ از وفات پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با غم و اندوه مى گريست و مى فرمود:
آه اى پدر!... پدرم دعوت پروردگار را لبيك گفت و در فردوس برين منزل كرد.
اى پدر! پس از تو با جبرئيل بايد درد دل نمود.
پس از مراسم تدفين خطاب به انس فرمود: اى انس ! آيا دلتان آمد كه خاك بر روى رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) بريزند(289)؟

250- زبان حال فاطمه
صبت على مصائب 	  	ولو صبت على الايام لصرن لياليا

آن قدر مصيبتها و غمها و رنجها بر من وارد شد، كه اگر بر روزگار وارد مى شد، هر آينه شب تار مى گرديد(290).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:3.xml">سیصد و شصت داستان از فضايل مصائب و كرامات فاطمه زهرا (س)</a><a class="text" href="w:text:30.txt">درباره کتابخانه</a></body></html>د :مصايب فاطمه زهرا(سلام الله عليها) پس از رحلت پدر

251- هجوم به خانه فاطمه

پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) جرياناتى پيش ‍ آمد كه منجر به بيعت با ابوبكر گرديد. امام على (عليه السلام) كه جانشين بر حق پيامبر بود، از خانه بيرون نيامد و طبق وصيت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) در خانه به تنظيم و جمع آورى قرآن پرداخت .
عمر به ابوبكر گفت : همه مردم با تو بيعت كرده اند جز اين مرد (على و اهل بيت او)، شخصى را نزد او بفرست كه بيايد و بيعت كند.
ابوبكر پسر عموى عمر را كه ((قنفذ)) نام داشت ، براى اين كار انتخاب كرد و به او گفت : نزد على (عليه السلام) برو و بگو: دعوت خليفه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را اجابت كن .
قنفذ چند بار از طرف ابوبكر نزد على (عليه السلام) رفت و پيام ابوبكر را ابلاغ كرد، ولى على (عليه السلام) از آمدن نزد ابوبكر امتناع ورزيد.
عمر خشمگين برخاست و خالد بن وليد و قنفذ را طلبيد و به آنها امر كرد تا هيزم و آتش بردارند، آنها اطاعت كردند و هيزم و آتش برداشته و همراه عمر كنار در خانه فاطمه (سلام الله عليها) رهسپار شدند. فاطمه (سلام الله عليها) پشت در بود، هنوز شال عزا از رحلت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) بر سرش بود و از فراق پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) سخت نحيف و ناتوان شده بود. عمر سر رسيد و در را زد، و فرياد بر آورد: اى پسر ابوطالب ! در را باز كن .
فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فرمود: اى عمر! ما را با تو چه كار؟ چرا دست از ما برنمى دارى ، با اين كه ما عزادار هستيم ؟
عمر گفت : در را باز كن ، وگرنه آن را به روى شما مى سوزانم .
هر چه فاطمه (سلام الله عليها) نصيحت كرد، عمر از تصميم خويش ‍ منصرف نشد. سپس آتش طلبيد و در خانه را به آتش كشيد، آن گاه در نيم سوخته را فشار داد و بدن نازنين فاطمه (سلام الله عليها) بين فشار در و ديوار قرار گرفت (291).
عمر در ضمن نامه اى براى معاويه ، چگونگى برخورد خود با فاطمه (سلام الله عليها) را چنين بيان مى كند:
((... به فاطمه كه پشت در بود، گفتم : اگر على از خانه براى بيعت بيرون نيايد،