 هيزم فراوانى به اين جا مى آورم و آتشى برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم ، و يا اين كه على را براى بيعت به سوى مسجد مى كشانم ، آن گاه تازيانه قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم ، و به خالد بن وليد گفتم : تو و مردان ديگر هيزم بياوريد، و به فاطمه گفتم : خانه را به آتش مى كشم ... همان دم دستش را از در بيرون آورد تا مرا از ورود به خانه باز دارد، من او را دور نموده و با شدت ، در را فشار دادم و با تازيانه بر دستهاى او زدم ، تا در را رها كند، از شدت درد تازيانه ناله كرد و گريست . ناله او به قدرى جانكاه و جگر سوز بود كه نزديك بود دلم نرم شود و از آن جا منصرف گردم ، ولى به ياد كينه هاى على و حرص او براى كشتن قريشيان (مشرك ) افتادم ... با پاى خودم لگد بر در زدم ، ولى او هم چنان در را محكم نگاه داشته بود كه باز نشود. وقتى كه لگد بر در زدم ، صداى ناله اى از فاطمه را شنيدم كه گمان كردم اين ناله ، مدينه را زير و رو كرد. در آن حال فاطمه (سلام الله عليها) مى گفت :
يا ابتاه ! يا رسول الله ! هكذا بحبيبتك و ابنتك ، آه ! يا فضة اليك فخذينى فقد والله قتل ما فى احشائى من حمل ؛ اى پدر جان ! اى رسول خدا! بنگر كه اين گونه با حبيبه و دختر تو رفتار مى شود، آه ! اى فضه بيا و مرا درياب كه سوگند به خدا فرزندم كه در رحم من بود كشته شد)).
در عين حال در را فشار دادم . در باز شد. وقتى وارد خانه شدم ، فاطمه با همان حال رو به روى من ايستاد، ولى شدت خشم من مرا به گونه اى كرده بود كه گويى پرده اى در برابر چشمم افتاده است ؛ چنان سيلى روى روپوش به صورت فاطمه زدم كه گوشواره اش به زمين افتاد...)).
حضرت زهرا(سلام الله عليها) فرمود: از شدت ضرب در، بر زمين افتادم و آتش زبانه مى كشيد و صورت مرا مى سوزانيد(292).

252- فاطمه ، حامى ولايت

عمر عده اى از طلقا و منافقين را جمع كرده و به سوى خانه اميرالمؤمنين على (عليه السلام) آمدند و با در بسته مواجه شدند و فرياد كشيدند: يا على ! از خانه بيرون بيا، كه خليفه رسول خدا، تو را مى خواند، ولى آنان در را به روى آنها باز نكردند. پس آنان هيزم آوردند و در پاى در خانه نهادند و آتش تهيه كردند تا در خانه را بسوزانند.
عمر فرياد كشيد: به خدا قسم اگر در را باز نكنيد، آن را آتش ‍ مى زنم .
فاطمه (سلام الله عليها) دانست كه آنها تصميم دارند خانه را بسوزانند، حركت كرد و در را گشود. همين كه در را گشود، جمعيت او را به عقب راندند و فاطمه (سلام الله عليها) بين در و ديوار واقع شد، و سپس بر سر امام ريختند و گريبان وى را گرفتند و در حالى كه او را به زمين مى كشاندند به سوى مسجد بردند.
فاطمه (سلام الله عليها) بين آنها و همسرش حايل شد و گفت : به خدا قسم نمى گذارم كه پسر عمويم را به زور به مسجد ببريد...
جمعيت كه چنين ديدند امام را رها كردند. عمر به قنفذ دستور داد كه با تازيانه فاطمه (سلام الله عليها) را بزند. قنفذ پشت و پهلوى فاطمه (سلام الله عليها) را به تازيانه گرفت تا اثر آن در جسم شريفش پيدا شد، و اين ضربت بيشترين تاءثير را در افتادن جنين او، كه پيامبر او را ((محسن )) نام نهاده بود، داشته است (293).

253- هجوم به خانه على

مرحوم فيض كاشانى درباره چگونگى هجوم به خانه على (عليه السلام) در كتاب ((علم اليقين )) مى نويسد:
هنگامى كه فاطمه زهرا(سلام الله عليها) فهميد آنها مى خواهند خانه اش ‍ را به آتش بكشند، برخاست و در را گشود، جمعيت بى آن كه مهلت بدهند تا فاطمه (سلام الله عليها) خود را بپوشاند در را فشار دادند. زهرا(سلام الله عليها) براى اين كه در برابر نگاه نامحرمان نباشد، به پشت در رفت . عمر در را فشار داد، فاطمه (سلام الله عليها) بين فشار در و ديوار قرار گرفت ، سپس عمر و همراهان به خانه هجوم بردند(294).

254- آتش زدن منزل وحى

مدائنى از سلمة بن محارب ، و او از سليمان تيمى ، و او از ابن عون ، چنين روايت كرده است :
ابوبكر براى بيعت گرفتن از على (عليه السلام)، به دنبال وى فرستاد، پس ‍ على (عليه السلام) بيعت نكرد. در اين هنگام عمر با شعله اى آتش روانه خانه على (عليه السلام) شد. فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در پشت درب با او مواجه شده و گفت : اى پسر خطاب ! آيا تو را در حال آتش زدن خانه ام مى بينم ؟!

255- حمله به خانه فاطمه

سليم گويد: گفتم : اى سلمان ! آيا حمله كنندگان به خانه فاطمه بدون اجازه داخل شدند؟
گفت : آرى سوگند به عزت خدا كه بر زهراى اطهر، سرپوش و چادرى نبود، ليكن وى پشت در پناه گرفت ، زيرا مى خواست كه مراعات پوشش و حجاب را بنمايد. وقتى كه او را ديدند، به شدت او را در ميان در و ديوار فشردند كه به جانم سوگند نزديك بود كه با حسرت از دنيا برود. فرياد زد: اى فضه ! مرا بگير، قسم به خدا كه جنينم را كشتند.
پس محزون و غمناكيم كه دختر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) جنينش را كه ((محسن )) ناميده اند، سقط نمود(295).

256- دفاع از حريم اهل بيت

مروان بن عثمان گويد: چون مردم با ابى بكر بيعت كردند، على (عليه السلام) و زبير و مقداد داخل منزل حضرت فاطمه (سلام الله عليها) شدند و از بيرون آمدن خوددارى نمودند. عمر بن خطاب گفت : خانه را به روى آنان آتش زنيد. در اين هنگام زبير شمشير به دست بيرون شد، ابوبكر گفت : اين سگ را بگيريد، مهاجمان به او حمله آوردند، پاى زبير لغزيد و به زمين خورد و شمشير از دستش افتاد، ابوبكر گفت : شمشير او را به سنگ بزنيد، و آن را به سنگ كوبيدند تا شكست .
على بن ابى طالب (عليه السلام) از منزل به سوى دهات نجد بيرون شد و در راه با ثابت بن قيس بن شماس بر خورد كرد. ثابت گفت : يا اباالحسن چه شده ؟ فرمود: مى خواهند خانه ام را بر من آتش بزنند و ابوبكر بر فراز منبر نشسته و مشغول بيعت گرفتن از مردم است ، و نه از اين حمله ها جلوگيرى مى كند و نه محكوم مى نمايد. ثابت گفت : هرگز دست از تو برندارم تا در راه دفاع از تو كشته شوم .
پس با هم به مدينه بازگشتند. چون به منزل رسيدند، ديدند فاطمه (سلام الله عليها) كنار درب خانه ايستاده و خانه از مهاجمان خالى شده است و آن حضرت صدا مى زند: هرگز قومى را زشت بر خوردتر از شما سراغ ندارم ، شما پيكر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) را نزد ما رها ساخته و ميان خود مصمم شديد كه حكومت را تنها از آن خود بداريد و ما را به امارت نگماريد، و هيچ از ما در اين باره نظر خواهى نكرديد و به سر ما آورديد آنچه آورديد و هيچ حقى براى ما در نظر نگرفتيد(296)!

257- بيان مصيبت از زبان فاطمه

در كتاب ((ارشاد القلوب )) نقل شده كه فاطمه (سلام الله عليها) فرمود:
هيزم بسيار به در خانه ما آوردند، تا خانه و اهلش را بسوزانند، من پشت ((در)) ايستاده بودم ، و آن قوم مهاجم را به خدا و رسولش ، سوگند مى دادم كه دست از ما بردارند و ما را يارى نمايند. عمر، تازيانه را از دست قنفذ غلام آزاد شده ابوبكر گرفت و با آن بر بازويم زد و اثر آن چون رگه هاى بازوبند در بازويم باقى ماند. آن گاه لگدى به در زد و در را به طرف من فشار داد. در اين هنگام به صورت بر زمين افتادم ، در حالى كه فرزند در رحم داشتم . آتش زبانه مى كشيد و صورتم را مى