 قطع كرده فرمود: به خدا سوگند كه حجاب خداوند هتك شد، به خدا سوگند حجاب خدا هتك شد، به خدا سوگند حجاب خداوند هتك شد، اى مادر! درود خداوند بر او باد(304).

265- چه كسى دختر پيامبر خدا را زد؟

امام حسن مجتبى (عليه السلام)، در مجلس معاويه به مغيرة بن شعبه خطاب كرده و مى فرمايد:
تو بودى كه فاطمه (سلام الله عليها) دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را زدى تا خون از بدن او جارى شد و آنچه كه در شكم داشت سقط نمود، و تو چيزى به جز خار نمودن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم )، مخالفت با دستورات وى و هتك حرمت او در نظر نداشتى .
مگر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) به وى نفرموده بود كه ((تو سرور زنان اهل بهشتى )) به خدا سوگند كه سرنوشت تو در آتش جهنم است (305).

266- عضو ولايت

ام سلمه بر حضرت زهرا (سلام الله عليها) وارد شده ، عرض كرد: اى دختر رسول خدا! چگونه صبح كردى ؟ فرمود: صبح كردم بين غم از دست دادن پيامبر و غصه جانشين او كه مورد ستم قرار گرفته است . به خدا سوگند، پرده احترام او دريده شده و امامت و پيشوايى اش ربوده گشته است (306).

267- تاءسف ابوبكر بر آتش زدن خانه فاطمه

زمانى كه ابوبكر پسر ابى قحافة مريض بود، همان مرضى كه در آن مرد، به عيادت او رفتم ، به او سلام كردم و از او جوياى حال شدم . وى با سختى نشست ، من گفتم : الحمد لله حالت خوب است ...
ابوبكر گفت :... همانا من بر چيزى از دنيا تاءسف نمى خورم ، مگر بر سه كار كه انجام داده ام و اى كاش انجام نداده بودم و سه كار كه انجام ندادم و اى كاش انجام داده بودم ، و سه چيز كه اى كاش از رسول خدا پرسيده بودم .
اما آن سه كار كه انجام دادم و اى كاش انجام نداده بودم : پس اى كاش به خانه فاطمه (سلام الله عليها) حمله ور نشده بودم و آن جا را ترك مى كردم اگر چه عليه من پيمان جنگ بسته مى شد(307).

268- فاطمه در خواب يكى از عالمان

حضرت آيت الله سيد مرتضى فيروز آبادى ، يكى از استوانه هاى علم در حوزه علميه نجف بود و قبل از انقلاب به دست عوامل بيگانه از حوزه علميه نجف اخراج شد و در حوزه علميه قم درس خارج مى فرمود.
در كشكول زاهدى مى گويد: من بارها از خود آيت الله فيروزآبادى شنيدم كه مى فرمود: زمانى كه در نجف اشرف بودم ، يك شب در عالم رؤ يا ديدم در منزل شخصى خود، مجلسى اقامه شده و در آن مجلس حضرت فاطمه (سلام الله عليها) با چادر نشسته است . افرادى از مؤمنين به صف ايستاده ، يكى يكى آمده عرض ادب مى كنند و مى روند. چون همه رفتند، حضرت چادر را كنار زد. از اين عمل بى بى متوجه شدم كه چون من به آن حضرت محرمم ، لذا اين عمل را انجام داد.
چه جمالى ! در عالم خواب گفتم : صورتش شبيه به صورت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) است .
سپس جلوتر رفته و عرض كردم : مادر! آيا اين كه قريب به هزار و چهار صد سال است خطبا مى گويند، شوهرت على (عليه السلام) را با سر بى عمامه و دوش بى ردا و ريسمان به گردن به مسجد بردند، صحت دارد؟
بى بى فرمود: استحقروا ابا الحسن بعد رسول الله ؛ على را بعد از رسول خدا تحقير كردند!)) من به فارسى مى گفتم و حضرت عربى جواب مى داد.
عرض كردم : مادر! قريب هزار و چهارصد سال است مورخين نوشته اند و خطبا گفته اند كه آن نانجيب به بازوى شما تازيانه زد و سياه شد، و فى عضدها كمثل الدملج .
فرمود: بلى .
آن گاه دست راست را از آستين بيرون آورد، ديدم هنوز بازوى مادرم سياه و كبود است (308).ه : مصايب غصب فدك

269- بخشيدن فدك به فاطمه

امام صادق (عليه السلام) فرمود: پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مسلمان از جنگى بر مى گشتند در منزلى فرود آمدند و غذا خوردند. جبرئيل فرود آمد و فرمود: اى محمد! برخيز و سوار شو.
حضرت ، سوار شد و جبرئيل با او بود. به وسيله طى الارض به فدك رسيد. هنگامى كه اهل فدك شنيدند سوارى به طرف آنها مى آيد، خيال كردند دشمن ، آنها را غافلگير كرده ، لذا درهاى شهر را بستند و كليدها را به پيرزنى كه در بيرون شهر زندگى مى كرد، سپردند و به بالاى كوهها پناه بردند. جبرئيل نزد پيرزن آمد و كليدها را از وى گرفت و دروازه هاى شهر را باز كرد و پيامبر را در خانه هاى آنها گردانيد. جبرئيل فرمود: يا محمد! اين جا را خداوند از آن تو قرار داده است ؛ چون مسلمين جنگ نكردند و خدا آن را به تو بخشيد. جبرئيل پيامبر را در خانه ها و كوچه هاى آنها گردانيد و درها را بست و كليدها را به پيامبر سپرد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز آن را در غلاف شمشيرش ‍ قرار داد. سپس سوار شد و باز هم زمين زير پاى او پيچيده شد و به يارانش ملحق گرديد و هنوز آنها برنخاسته بودند. حضرت فرمود: ((به فدك رفتم و خداوند آن را به من بخشيد)).
منافقين به حضرت ، كنايه و طعنه زدند.
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:((اين هم كليدهاى آن )).
بعد سوار شدند و به مدينه برگشتند.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزد حضرت فاطمه (سلام الله عليها) رفت و فرمود: دخترم ! خدا فدك را به پدرت بخشيده و به او اختصاص داده است و مسلمان را در آن سهمى نيست . هر چه مى خواهى درباره آن انجام بده . چون من به مادرت خديجه ، مهرش را مقروض بودم . فدك را عوض مهر مادرت به تو مى دهم . از آن تو و فرزندانت باشد. بعد پوستى را خواست و خطاب به على (عليه السلام) فرمود: ((بنويس ، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فدك را به دخترش فاطمه بخشيد)).
على (عليه السلام)، غلام پيامبر و ام ايمن شاهد اين جريان بودند. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مورد ام ايمن فرمود: ((ام ايمن اهل بهشت است )).
اهل فدك با حضرت بر بيست و چهار هزار دينار در سال ، صلح كردند(309).

270- شهادت ام ايمن در مالكيت فدك

ام ايمن مى گويد: روزى در خانه فاطمه (سلام الله عليها) در حضور رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بودم . در اين هنگام جبرئيل نازل شده ، گفت : اى محمد، به پا خيز! خداوند به من دستور داده تا با دو بالم حدود فدك را برايت مشخص سازم .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به همراه جبرئيل برخاسته بيرون رفتند، چيزى نگذشت كه مراجعت فرمود.
فاطمه (سلام الله عليها) پرسيد: پدر جان ! كجا تشريف برديد؟
حضرت فرمود: جبرئيل با دو بالش حدود فدك را برايم مشخص ‍ كرد.
فاطمه (سلام الله عليها) گفت : اى پدر! من مى ترسم پس از تو دچار تنگدستى و نيازمندى گردم ، آن را بر من تصدق فرما!
حضرت فرمود: بسيار خوب ! آن جا براى تو صدقه و خالصه باشد.
فاطمه (سلام الله عليها) آن را قبض كرده ، پذيرفت .
رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) روى به من كرده و فرمود: اى ام ايمن ! بر اين مطلب گواه باش و تو با على نيز شاهد اين موضوع باشيد(310).

271- دسيسه ابوبكر و عمر براى غصب فدك

چند روزى از وفات جانسوز خاتم الانبياء محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم ) نگذشته بود (چنان كه مى دانيد ابوبكر با دسيسه هاى عمر) با زور و ظلم و تعدى جلافت بر تخت خلافت نشست و خود را خليفه پيامبر خواند و مردمان ناآگاه هم از او متابعت كرده و بيعت نمودند و او تصميم گرفت ((فدك )) را كه ((هبه )) و يا ((ارث )) پيغمبر (صل