ه چيز كدام است ؟
حق تعالى ندا فرمود:... اما قتل و كشته شدن اهل بيت تو بعد از تو... اما دختر تو فاطمه ، بر او ظلم نمايند و او را از حقش محروم كنند و او را بزنند، چندان كه طفلى كه در رحم دارد سقط شود و بدون اجازه وارد خانه او شوند و خوارى خانه او را فرا گيرد و سرانجام از شدت درد همان ضربت به شهادت برسد(357).

300- آخرين لحظات عمر

ساعت احتضار فرا رسيد. در اين هنگام پرده برداشته شد و حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) نگاهى تند و عميق افكند و فرمود: سلام بر جبرئيل ، سلام بر رسول خدا، پروردگارا! مرا با پيامبرت محشور كن و در رضوان خود و جوار رحمت و خانه ات دارالسلام مسكن و ماءوا ده .
آن گاه فرمود: آيا آنچه را كه من مى بينم شما هم مى بينيد.
گفتند، شما چه مى بينى ؟
فرمود: اين موكب هاى اهل آسمانها است و اين هم جبرئيل است ، و اين هم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است كه مى فرمايد: دختر عزيزم ! پيش من آى ؛ زيرا آنچه در پيش دارى ، براى تو بهتر خواهد بود.
آن گاه چشمان خويش را باز كرد...و فرمود: و سلام بر تو اى قابض ارواح ! زود مرا قبض روح كن و اذيتم مكن .
سپس فرمود: پروردگارا! به سوى تو مى آيم ، نه به سوى آتش .
پس چشمهايش بسته شد، دستها و پاهاى خود را دراز كرده و از دنيا رفت (358).

301- درد دل فاطمه با اسماء

مرحوم اربلى در كتاب ((كشف الغمه )) روايت كرده كه گويد:
فاطمه (سلام الله عليها) پس از پدر خود چهل روز زنده بود، چون هنگام مرگش فرا رسيد به اسماء فرمود: جبرئيل براى پيغمبر كافورى از بهشت آورد، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را سه قسمت كرد: يك قسمت را براى خود و قسمتى را نيز براى على و يك ثلث آن را نيز براى من گذارد كه وزن آن به اندازه چهل درهم بود. اكنون آن را - كه در فلان جا است - نزد من حاضر كن ، و آن گاه جامه اش را بر سر كشيد و فرمود: ساعتى صبر كن ، آن گاه مرا صدا بزن و اگر ديدى پاسخ تو را ندادم ، بدان كه من از دنيا رفته و به پدر خود ملحق گشته ام .
اسماء ساعتى صبر كرد، آن گاه پيش من آمده و صدا زد:
يا بنت محمد المصطفى ! يا بنت اكرم من حملته النساء! يا بنت خير من وطى الحصا! يا بنت من كان من ربه قاب قوسين او ادنى ! اى دختر مصطفى ! و اى دختر آن كسى كه زنان گرامى تر از او حمل نكردند! و اى دختر آن كس كه بهتر از او كسى قدم روى خاك نگذارد! و اى دخت آن كسى كه مقام قرب او نسبت به پروردگارش قاب قوسين او ادنى بود!.
و چون ديد پاسخى نمى شنود، دست دراز كرد و پارچه را از روى صورت فاطمه برداشت و مشاهده نمود كه از دنيا رفته است !
اسماء خود را روى زهرا(سلام الله عليها) انداخته او را مى بوسيد و مى گفت : فاطمه جان ! وقتى نزد پدرت رفتى ، سلام اسماء دختر عميس را به او برسان (359).

302- حسن و حسين ، كنار جنازه مادر

اسماء پس از وفات فاطمه زهرا(سلام الله عليها) گريبانش را پاره كرد و سراسيمه از خانه بيرون آمد، حسن و حسين (عليه السلام) را در بيرون خانه ملاقات كرد.
آنها گفتند: مادر كجاست ؟
اسماء، سخنى نگفت . آنها به سوى خانه روانه شدند و ديدند كه مادرشان رو به قبله دراز كشيده ، حسين (عليه السلام) مادرش را حركت داد. ناگهان دريافت كه مادرش از دنيا رفته است به برادرش حسن (عليه السلام) رو كرد و گفت : اى مادرم ! خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد. آجرك الله فى الوالدة .
امام حسن (عليه السلام) خود را به روى مادر انداخت ، گاهى او را مى بوسيد و گاهى مى گفت : اى مادرم ! با من سخن بگو، قبل از آن كه روح از بدنم خارج شود.
امام حسين (عليه السلام) پيش آمده و پاهاى مادر خويش را مى بوسيد و مى گفت : مادرم ! من پسرت حسين هستم ، قبل از آن كه قلبم شكافته شود و بميرم ، با من سخن بگو(360).

303- گزارش به على (عليه السلام)

اسماء به حسن و حسين (عليه السلام) فرمود: برويد نزد پدرتان على (عليه السلام)، و وفات مادرتان را به او خبر دهيد. حسن و حسين (عليه السلام ) از خانه بيرون آمدند، در حالى كه فرياد مى زدند: يا محمداه ! يا احمداه ! اليوم جد دلنا موتك اذ ماتت امنا؛ آه ! اى محمد! امروز مصيبت فقدان تو براى ما تجديد شد، چرا كه مادرمان از دنيا رفت )).
سپس حسن و حسين (عليه السلام) وارد مسجد شدند، على (عليه السلام) در مسجد بود. آنها شهادت فاطمه (سلام الله عليها) را به او خبر دادند. على (عليه السلام) از اين خبر چنان دگرگون شد كه بى حال افتاد، آب به صورتش پاشيدند، وقتى حالش خوب شد، با ندايى جانسوز فرمود:
بمن العزاء يا بنت محمد كنت بك اتعزى ففيم العزاء من بعدك ؛ اى دختر محمد! به چه كسى خود را تسليت بدهم ، تا زنده بودى مصيبتم را به تو تسليت مى دادم ، اكنون بعد از تو چگونه آرام بگيرم (361)؟

304- على بر سر پيكر فاطمه

على (عليه السلام) بعد از شنيدن خبر جانسوز مرگ فاطمه (سلام الله عليها) به سرعت وارد منزل شد، ديد فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در بستر خود خوابيده و يك قطيفه مصرى روى خود كشيده است .
على (عليه السلام) او را صدا زد، جوابى نشنيد. به طرف راست و چپ فاطمه رفت ، صديقه را صدا كرد، اما جواب نشنيد. عباى خود را كنار گذاشت ، عمامه را برداشت ، دامن قبا را بالا زد و سر زهرا(سلام الله عليها) را در دامن خود نهاد را در دامن خود نهاد و صدا نمود: يا زهرا! يا زهرا!... اما فاطمه سخنى نگفت . اميرالمؤمنين گفت : اى دختر محمد! جوابى نشنيد... گفت : يا فاطمة ! كلمينى ؛ اى دختر پيغمبر! با من صحبت كن ))، من على پسر عموى تو هستم .
حضرت مى فرمايد: فاطمه (سلام الله عليها) چشمش را باز كرد، (يعنى قبل از مرگ كامل كه بنا بر علم امروز مدتى طول مى كشد، به درخواست مقام ولايت و قدرت لايزال الهى ، فاطمه حيات مجدد يافت ) و به صورت على (عليه السلام) نگريست و به گريه افتاد.
سپس سخنانى با يك ديگر در ميان گذاشتند و بعد از مدتى كوتاه ، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) از دنيا رفت (362).

305- بخشش پيراهن در شب عروسى

على (عليه السلام) از زهرا(سلام الله عليها) زمان رحلت پرسيد: در اين دستمال بسته چيست ؟
آن را گشود، ديد پارچه اى ابريشمى و سبز است و در آن پارچه كاغذ سفيدى است كه بر روى آن چيزهايى نوشته شده و نور از آن مى درخشد، فرمود: اى ابوالحسن ! هنگامى كه پدرم مرا به همسرى تو در آورد، در شب عروسى دو پيراهن داشتم ؛ يكى نو و ديگرى كهنه و وصله دار. سر نماز بودم كه كسى در زد و سائلى از پشت در مى گفت : اى خاندان نبوت و معدن خير و جوانمردى ! مردم عادت دارند كه براى خوردن به منازل عروسى بروند، چون براى عموم مردم غذا آماده است . اگر شما پيراهن كهنه اى داريد، من نيازمند آن مى باشم ؛ زيرا مردى فقيرم . اى خاندان حضرت محمد! فقير شما برهنه است .
من پيراهن نو خود را برداشته و به او دادم و لباس كهنه را پوشيدم . صبح كه با لباس كهنه در حضور تو بودم رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) بر من وارد شد و فرمود: دخترم مگر تو لباس نداشتى ، چرا آن را نپوشيدى ؟ گفتم : اى پدر! آن را به سائلى صدقه دادم . فرمود: بسيار كار خوبى كردى ، اگر به خاطر شوهرت لباس نو را خودت مى پوشيدى و لباس كهنه را صدقه مى دادى ، در هر دو حالت توفي