اوند ابن صهاك (عمر) را لعنت كند! او مرا از ذكر خدا باز داشت ، بعد از آن كه به من رسيده بود. بد رفيقى بود عمر، خداوند او را لعنت كند، صورت مرا به زمين بچسبان .
من صورت پدرم را به زمين چسبانيدم ، و او به طور دايم ((واى و ويل )) مى گفت تا چشمانش را بست .
عمر داخل منزل شد و گفت : آيا بعد از رفتن من ابوبكر چيزى گفت ؟
كلماتى كه پدرم گفته بود به وى گفتم .
عمر گفت : خداوند خليفه پيامبر(ابوبكر) را رحمت كند. اين موضوع را پنهان كن ، چون اينها هذيان است ! شما خانواده اى هستيد كه به هذيان گفتن در حال مرض معروفيد.
عايشه به عمر گفت : تو راست مى گويى !!
همه حاضرين گفتند: هيچ يك از شما اين سخن را به گوش كسى نرساند تا پسر ابوطالب و خاندانش ما را سرزنش كنند(385).

325- زيارت نامه حضرت زهرا (سلام الله عليها)

به سند معتبر از امام جواد(عليه السلام) منقول است كه به يكى از سادات فرمود: چون به سوى قبر جده فاطمه (سلام الله عليها) مى روى بگو:
يا ممتحنة امتحنك الله الذى خلقك قبل ان يخلقك : فوجدك لما امتحنك صابرة و زعمنا انا لك اولياء و مصدقون و صابرون لكل ما آتانا به ابوك ، صلى الله عليه و آله و اتانا به وصيه فانا نسئلك ان كنا صدقناك الا الحقتنا بتصديقنا لهما لنبشر انفسنا باءنا قد طهرنا بولايتك (386).
سيد بن طاووس مى گويد: در زيارت مى گويى :
السلام عليك يا سيدة النساء العالمين . السلام عليك يا والدة الحجج على الناس اجمعين . السلام عليك ايتها المظلومة المونوعة حقها)).
بعد مى گويى :
اللهم صل على امتك و ابنة نبيك و زوجة وصى نبيك صلوات تزلها فوق زلفى عبادك المكرمين من اهل السموات و اهل الارضين .
به تحقيق روايت شده است كه هر كس به اين كلمات فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را زيارت كند و از خداوند طلب آمرزش نمايد، خداوند از گناهانش در گذرد و او را به بهشت برد(387).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:25.txt">الف : معجزاتى از فاطمه زهرا (س)</a><a class="text" href="w:text:26.txt">ب : كراماتى از فاطمه زهرا (س)</a></body></html>الف : معجزاتى از فاطمه زهرا(سلام الله عليها)

326- اقرار به رسالت پدر در شكم مادر

وقتى كه كفار از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) انشقاق قمر را خواستند، زمانى بود كه خديجه (سلام الله عليها) به فاطمه (سلام الله عليها) حامله بود و خديجه از اين سؤ ال كفار ناراحت شده و گفت : زهى تاءسف براى كسانى كه محمد را تكذيب مى كنند! در حالى كه او فرستاده پروردگار من است .
پس فاطمه (سلام الله عليها) از شكم مادرش صدا كرد: اى مادر! نترس و محزون نباش ، زيرا خدا با پدر من مى باشد.
پس وقتى كه مدت حمل خديجه (سلام الله عليها) تمام شد و موقع حمل رسيد، خديجه فاطمه (سلام الله عليها) را به دنيا آورد و او به نور جمال خود تمام جهان را روشن و منور ساخت (388))).

327- سخن گفتن در رحم مادر

فاطمه (سلام الله عليها) در رحم مادرش خديجه (سلام الله عليها) سخن مى گفت و آرام بخش و تسكين خاطر او بود، خديجه (سلام الله عليها) در پاسخ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه پرسيد با كه سخن مى گويى ؟ گفت : الجنين الذى فى بطنى يحدثنى و يونسنى ؛ فرزندى كه در رحم دارم ، با من سخن مى گويد و مونس من است )). كسى كه جبرئيل به دختر بودنش خبر مى دهد: يخبرنى آنها انثى (389).

328- بركت غذا

على (عليه السلام) مى فرمايد: روزى به بازار رفتم ، يك درهم گوشت و يك درهم ذرت خريدم و به خانه آوردم . فاطمه (سلام الله عليها) مشغول پختن آن شد. وقتى كه آماده نمود، فرمود: اى كاش ! مى رفتى پدرم را دعوت مى كردى .
من رفتم و ديدم حضرت رسول ، خوابيده و مى گويد: از گرسنگى در حال خواب ، به خدا پناه مى برم .
گفتم : يا رسول الله ! نزد ما غذايى هست .
پس دستش را به من داد و آمديم و چون به خانه رسيديم ، به فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: غذا را بياور. فاطمه نيز غذا را در ديگى گذاشته خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آورد.
حضرت پارچه اى را روى غذا كشيد و فرمود: خدايا! غذاى ما را بركت ده .
سپس فرمود: يك پيمانه به عايشه بده . فاطمه يك پيمانه براى او فرستاد.
بعد فرمود: يك پيمانه به ام سلمه بده . براى او نيز فرستاد. تا اين كه به هر يك از نه همسرش يك سهم فرستاد.

329 - درخشيدن نور از ملحفه فاطمه

روايت شده است : كه على (عليه السلام) از يك نفر يهودى مقدارى جو قرض كرد و در مقابل آن ، ملحفه حضرت فاطمه (سلام الله عليها) را كه از پشم بود، گرو گذاشت . يهودى آن را برد و در خانه اش گذاشت . هنگام شب زن يهودى براى كارى به آن اطاقى كه ملحفه در آن بود رفت . ناگهان نورى را در حال درخشش ديد كه اطاق را روشن كرده بود. به سوى شوهرش برگشت و به او گفت : در آن اطاق ، روشنايى بزرگى را ديدم .
شوهرش نيز تعجب كرد و فراموش كرده بود كه ملحفه فاطمه (سلام الله عليها) را در آن جا گذاشته است . سريع برخاست و وارد آن اطاق شده ، ديد شعاع نور ملحفه ، پخش شده و مانند نور ماهى است كه از نزديك طلوع كرده باشد. از اين مسئله در شگفت شد. به جايى كه ملحفه را گذاشته بود، دقت كرد و فهميد كه اين نور از همان ملحفه است . يهودى رفت و قوم و خويشانش را فرا خواند و همسرش نيز قوم و خويشان خود را حاضر ساخت . بيش از هشتاد هزار نفر از يهوديان جمع شدند. همه آنان وقتى اين امر را ديدند، مسلمان شدند(390).

330 - چرخيدن آسياى دستى به خودى خود

جناب ابوذر مى گويد: پيامبر خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا به دنبال على (عليه السلام) فرستاد. به خانه اش رفتم و او را خواندم ، ولى پاسخ مرا نداد. و آسياب دستى را ديدم كه بدون اينكه كسى باشد به خودى خود، مى گردد. دوباره او را خواندم ، بيرون آمد و با هم نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رفتيم و پيامبر متوجه على (عليه السلام) شد و چيزى به او گفت كه من نفهميدم .
گفتم : شگفتا! از دستاسى كه بدون كه بدون گرداننده مى گردد.
آن گاه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: خداوند قلب دخترم فاطمه و اعظا و جوارحش را پر از ايمان و يقين كرده و چون خداوند ضعف او را دانست ، پس در روزگار سختى به او كمك كرد و كفايتش ‍ نمود. مگر نمى دانى كه خداوند، فرشتگانى را قرار داده تا خاندان محمد را يارى دهند(391)؟!

331 - شركت در مباهله

عده اى از نصاراى نجران نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدند و پيشاپيش آنها سه تن از بزرگانشان به نامهاى ((عاقب )) و ((محسن )) و ((اسقف )) بودند، در حالى كه دو تن از مشهورين يهود هم همراه آنها بودند تا از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) سؤ الاتى كنند.
اسقف پرسيد: اى ابوالقاسم ! چه كسى پدر موسى بود؟
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: عمران .
سؤ ال كرد: پدر يوسف چه كسى بود؟
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: يعقوب .
پرسيد: پدر و مادرم فدايت ، پدر تو كيست ؟
فرمود: عبدالله پسر عبدالمطلب .
اسقف سؤ ال كرد: پدر عيسى كه بود؟
پيامبر ساكت ماند؛ جبرئيل نازل شد و گفت : او روح خدا و كلمه او بود.
اسقف گفت : آيا روح بدون پدر مى شود؟
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) ساكت گرديد. در اين هنگام وحى 