ر فرمود: دخترك من ! با پيرى و نخوردن افطار سحرى چگونه روزى مى گيرى ؟ عرض كرد: فقيرى آمد خوراك خود را به او دادم . پرسيد: اينك چه ميل دارى ؟ گفت : اگر ممكن باشد قدرى آلو و نبات و شيرينى . دو كيسه سبز يكى آلو و ديگرى نبات به او دادند، هر كدام تقريبا پانصد گرم . كيسه ها را گرفت و آنها بيرون شدند(417).

352 - مسلمان شدن به بركت نام فاطمه

يكى از ذاكرين نقل كرده : در محضر آية الله العظمى سيد محمد هادى ميلانى (معاصر حقير) بودم . يك مرد و زن آلمانى همراه دختر خود وارد شدند، پس از تعارفات معمول گفتند: ما آمده ايم به شرف اسلام نايل شويم ،
آية الله ميلانى فرمودند: علت چه چيز است ؟
آن مرد عرض كرد: پهلوى دخترم كه در محضر شما نشسته در حادثه اى شكست و استخوانهايش خورد شد، چنان كه پزشكان از معالجه او عاجز شدند و گفتند: بايد عمل شود، ولى عمل ، خطرناك است . دخترم راضى نشد و گفت : اگر در بستر بميرم بهتر از آن است كه در زير عمل از دنيا روم . به هر حال او را به خانه آورديم . ما يك خدمتكار ايرانى داريم كه او را ((بى بى )) صدا مى زنيم ، دخترم به او گفت : من تمام اندوخته مالى خود را راضى هستم بدهم كه صحت به من برگردد، اما فكر مى كنم بايد ناكام و با دل پر غصه بميرم . بى بى گفت : من يك طبيب را سراغ دارم كه مى تواند تو را شفا دهد. گفت : حاضرم تمام پول و موجوديم را به او بدهم . بى بى گفت : تمام آنها براى خودت باشد، بدان من علويه ام و جده من زهرا(سلام الله عليها) است كه پهلوى او را به ظلم شكستند، تو با دل شكسته و اشك جارى بگو: يا فاطمه زهرا، مرا شفا ده .
دخترم با دل شكسته شروع كرد به صدا زدن و از آن بانوى معظمه يارى خواستن . بى بى هم در گوشه خانه با گريه مى گفت :
((يا فاطمه زهرا، اين بيمار آلمانى را با خود آورده ام و شفاى او را از شما مى خواهم . مادر جان ! كمك كن و آبروى مرا نگه دار.))
آن مرد اضافه كرد: من هم از ديدن اين واقعه در گوشه حياط منقلب شدم و گفتم : اى فاطمه پهلو شكسته !
ديدم دخترم قدرى ساكت شد، ناگاه مرا صدا زد و گفت : پدر! بيا كه دردم ساكت شده . جلو رفتم و ديدم او كاملا شفا يافته . گفت : الان در بحر بودم ، بانوى مجلله اى نزدم آمد و دست به پهلويم كشيد. گفتم : شما كيستيد؟ فرمود: من همانم كه او را مى خوانى .
دخترم برخاست و راحت شد و دانستم كه اسلام حق است . حالا به ايران آمده ايم و به خدمت شما رسيده ايم تا مسلمان شويم .
مرحوم ميلانى (ره ) و حاضرين از اين معجزه مسرور شدند و شهادتين و ساير امور اسلامى را به او آموختند و آنان با نورانيت اسلام رفتند(418).

353 - كرامتى از فاطمه زهرا

در عباس آباد هند جمعى از شيعيان در ايام عاشوراى حسينى جمع شدند كه شبيه حضرت عباس (عليه السلام) بسازند. شخصى كه رشيد و تنومند باشد نيافتند، تا آن كه جوانى را پيدا كردند كه پدرش از دشمنان اهل بيت (عليه السلام) بود.
او را شبيه كردند و مراسم تعذيه را بر پا نمودند. چون شب شد به خانه آمد. پدرش از او پرسيد: كجا بودى ؟ چون از كار پسرش آگاه گرديد، بسيار عصبانى شد و گفت : مگر عباس را دوست مى دارى ؟
جوان گفت : آرى ، جانم به فداى او باد.
پدر گفت : اگر چنين است بيا تا دستهاى تو را به ياد دست بريده عباس ‍ قطع نمايم .
آن جوان دست خود را دراز كرد و پدرش دستش را بريد. مادرش گريان شد و گفت : اى مرد! چرا از فاطمه زهرا(سلام الله عليها) شرم نكردى ؟
آن مرد گفت : اگر فاطمه را دوست دارى بيا تا زبان تو را هم قطع كنم .
پس زبان زن را هم بريد و در آن شب هر دو را از خانه بيرون كرد و گفت : برويد و شكوه مرا پيش عباس نمائيد. آن دو به عباس آباد آمدند و به مسجد محله رفته ، نزديك منبر تا به سحر ناله كردند.
آن زن گويد: چون صبح نزديك شد، زنانى چند را ديدم كه آثار بزرگى از جبهه ايشان ظاهر بود. يكى از آنها آب دهان بر زخم زبان مى ماليد، فى الحال زبانم التيام يافت ، دامنش را گرفتم و عرض كردم : جوانى دارم كه دستش بريده و بى هوش افتاده و به فريادش برس .
فرمود: آن هم صاحبى دارد.
گفتم : تو كيستى ؟
فرمود: من فاطمه مادر حسين (عليه السلام) هستم . اين بگفت و از نظرم غايب شد.
پس به نزد فرزندم آمدم ، دستش را ديدم كه خوب شده است . پرسيدم : چگونه چنين شده است ؟
پسر گفت : در اثناى بى هوشى جوان نقابدارى ديدم ، به بالينم و فرمود: دست را به جاى خود بگذار، پس نظر كردم هيچ اثر زخمى در آن نديدم .
گفتم : مى خواهم دست تو را ببوسم . ناگاه اشكش جارى شد و فرمود: اى جوان ! معذورم دار كه دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند.
عرض كردم : شما كيستى ؟
فرمود: منم عباس بن على (عليه السلام) پس از نظرم غايب گرديد(419)!

354 - توسل زكريا به فاطمه زهرا

مولايمان حضرت بقية الله ، ارواحنا فداه ، در پاسخ سعد بن عبدالله در ضمن حديثى طولانى مى فرمايد:
حضرت زكريا از پروردگارش درخواست نمود كه نامهاى ((پنج تن )) را به او بياموزد. جبرئيل (عليه السلام) بر او نازل شده آنها را به او آموخت . هر گاه كه زكريا نام محمد، على ، فاطمه ، و حسن (عليه السلام) را مى برد، اندوهش برطرف مى شد، ولى همين كه نام حسين (عليه السلام) را مى برد، بغض گلويش را مى فشرد و نفسش به شماره مى افتاد و گريه اش مى گرفت .
روزى گفت : خداوندا! چه سرى دارد كه هرگاه نام چهار نفر از اينان را مى برم غم و اندوهم برطرف شده و خاطرم تسكين مى يابد، ولى به هنگام نام بردن از حسين (عليه السلام) اشكم جارى و آه و ناله ام بلند مى شود؟
خداوند متعال داستان حسين (عليه السلام) را به او خبر داده و فرمود:((كهيعص (420))).
((كاف )) اسم كربلاء، ((هاء)) هلاكت و نابودى خاندان پيامبر، ((ياء)) يزيد كه به حسين ظلم و ستم نمود، ((عين )) اشاره به عطش و تشنگى حسين و ((صاد)) صبر او است .
زكريا(عليه السلام) كه اين مطالب را شنيد، سه روز از مسجد خود بيرون نرفت و دستور داد كسى بر او وارد نشود و شروع به گريه و زارى نمود و ذكر مصيبت او اين عبارات بود:
خداوندا! آيا بهترين آفريدگانت به فرزندش مصيبت زده مى شود؟ آيا چنين مصيبتى بر آستانه آنان فرود مى آيد؟ خداوندا! آيا على و فاطمه اين چنين عزادار مى شوند؟
بعد گفت : خداوندا! فرزندى به من بده كه در دوران پيرى ديدگانم به او روشن شده ، وارث و جانشين من باشد! او را براى من به مانند حسين (عليه السلام) نسبت به حضرت محمد(صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار ده ! بعد از آن كه او را به من دادى ، مرا گرفتار محبت او گردان و بعد همان گونه كه حبيب محمد(صلى الله عليه و آله و سلم ) به مصيبت او دچار مى شود، مرا نيز دچار مصيبت او بگردان !
خداوند، يحيى (عليه السلام) را به زكريا داد و او را به مصيبت فقدان او دچار كرد.
دوران حمل يحيى ، همچون دوران حمل حسين ، شش ماه بود(421).

355 - كرامت فاطمه به سيد بحر العلوم

سيد بحر العلوم (ره ) مى فرمايد:
در عالم رؤ يا ديدم در مدينه مشرف بودم و مرا جناب پيغمبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) احضار نمود. داخل حجره مقدسه شدم ، ديدم جناب پيغمبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) در صدر مجلس قرار گرفته و حسنين (عليه السلام) و حضرت فاطمه (سلام الله عليها) در حاشيه مجلس ق