ر خويش فكر كردم ، به ياد پايان عمر خويش و منزلگاه ديگر به نام قبر افتادم كه امروز از خانه پدر به خانه شما منتقل شدم و روزى ديگر از اين جا به طرف قبر و قيامت خواهم رفت ، در اين آغازين لحظه هاى زندگى ، تو را به خدا سوگند مى دهم كه بيا تا به نماز بايستيم تا باهم در اين شب خدا را عبادت كنيم (147).

129 - بيا شام ، پدرت به فدايت !

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) روز بعد از عروسى فاطمه (سلام الله عليها) با ظرف شيرى به خانه ايشان تشريف فرما شده و به وى فرمود: بياشام ، پدرت به فدايت . و به على (عليه السلام) فرمود: بياشام ، پسر عمويت به فدايت (148).

130 - شادى ملايكه در عروسى فاطمه

ام ايمن بر پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد شد، در حالى كه مى گريست . رسول مكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از علت گريه او سؤ ال فرمودند.
گفت : مردى از انصار دختر خويش را شوهر داده و در مراسم ازدواج بر سر دخترش بادام و شكر افشانده و من با ديدن اين منظره به ياد ازدواج فاطمه زهرا(سلام الله عليها) افتادم كه شما بر سر وى چيزى نيفشانديد.
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند: قسم به آن كس كه مرا به پيامبرى برانگيخت و رسالت را خاص من گردانيد، پروردگار متعال آن هنگام كه فاطمه را براى على تزويج فرموده و ملايكه مقرب خود را امر كرد تا در گرد عرش او جمع شوند كه در ميان اين فرشتگان جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل نيز بودند، آن گاه به پرندگان امر فرمود تا نغمه سرايى نمايند و سپس درخت طوبى را فرمان داد تا بر آنان لؤ لؤ شفاف و درخشنده با در سفيد همراه با زبرجد و ياقوت سرخ بيفشانند(149))).

131 - فاطمه همتا و كفو على

حضرت رضا از پدران بزرگوارش ، از اميرالمؤمنين على (عليه السلام) روايت كند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من فرمود:
اى على ! عده اى از بزرگان قريش مرا در مورد فاطمه سرزنش كرده گفتند: ما فاطمه را از تو خواستگارى كرديم و موافقت ننمودى و او را به على دادى ؟
به آنان گفتم : به خدا سوگند، من از پيش خودم خوددارى نكردم و به نظر شخصى خودم او را به همسرى با على درنياوردم ، بلكه خداوند با ازدواج شما مخالفت و با ازدواج على موافقت فرمود. جبرئيل بر من نازل شده و گفت : اى محمد! همانا خداوند مى فرمايد: اگر على را نمى آفريدم ، براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زمين وجود نداشت ، از آدم گرفته تا پايين تر از او(150).ز: رفتار فاطمه زهرا(سلام الله عليها) با شوهر

132 - طلب كمك در بيعت با شوهرش

ابن قتيبه از نويسندگان و مورخين اهل سنت در كتاب ((الامامة و السياسة )) (ج 1، ص 12) مى نويسد:
على بن ابى طالب (عليه السلام) شبها كه مى شد، فاطمه (سلام الله عليها) را بر مركبى سوار مى كرد و به مجالس انصار مدينه مى برد و فاطمه (سلام الله عليها) را به يارى شوهر خود مى خواند و از آنها كمك خواهى مى نمود، ولى آنان در پاسخ فاطمه (سلام الله عليها) مى گفتند: اى دختر رسول خدا! بيعت ما با اين مرد(يعنى ابوبكر) پايان پذيرفته ، و اگر شوهر و پسر عم تو پيش از ابوبكر به نزد ما آمده بود، ما كسى را بر او ترجيح نمى داديم و با او بيعت مى كرديم !
على بن ابى طالب (عليه السلام) كه اين گفتار را مى شنيد، به آنها مى فرمود: آيا جايز بود كه من جنازه پيغمبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) را در خانه اش روى زمين گذارده و دفن نكنم و براى منازعه بر سر خلافت بيرون آيم ؟ (و آيا چنين انتظارى از من داشتيد)؟
سخن كه به اين جا مى رسيد، فاطمه (سلام الله عليها) مى گفت : ابوالحسن كارى را كه شايسته بود انجام داد و آنها نيز كارى كردند كه مورد بازخواست خداى تعالى قرار خواهند گرفت (151).

133 - بدل دينار

در كتاب كشف الغمه و امالى شيخ طوسى و تفسير فرات بن ابراهيم از ابوسعيد خدرى روايت كرده اند:
روزى حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) به حضرت فاطمه (سلام الله عليها) گفت : آيا نزد تو طعامى هست كه چاشت كنم ؟
فاطمه (سلام الله عليها) گفت : به حق آن خداوندى كه پدرم را گرامى داشته است به پيغمبرى ، و تو را گرامى داشته است به وصايت ، كه در اين بامداد نزد من هيچ طعامى نيست كه براى تو حاضر كنم . دو روز بود كه طعامى نداشتم به غير آنچه نزد تو مى آوردم ، از خود و فرزندان خود باز مى گرفتم و تو را بر خود و ايشان اختيار مى كردم .
حضرت فرمود: اى فاطمه ! چرا در اين دو روز مرا خبر نمى كردى كه طعام در خانه نيست تا از براى شما طعامى طلب كنم .
فاطمه (سلام الله عليها) گفت : اى ابوالحسن ! من شرم مى كنم از خداى خود كه تو را تكليف كنم بر چيزى كه قادر بر آن نيستى .
حضرت امير(عليه السلام) از خانه بيرون آمد با اهتمام تمام و وثوق عظيم به خداوند خود، يك دينار قرض كرد. خواست از براى عيال خود طعامى بگيرد. ناگاه در عرض راه مقداد را ملاقات كرد، در روز بسيار گرمى كه حرارت آفتاب از بالاى سر و از زير پا او را فرو گرفته بود و حالش را متغير گردانيده بود.
چون حضرت او را در آن وقت با آن حال مشاهده كرد، گفت : اى مقداد! در اين ساعت گرم براى چه از خانه بيرون آمده اى ؟
مقداد گفت : اى ابوالحسن ! از من درگذر و از حال من سؤ ال مكن .
حضرت فرمود: اى برادر! مرا جايز نيست كه از تو درگذرم ، مادامى كه بر حال تو مطلع نگردم .
باز مقداد مضايقه كرد. حضرت مبالغه فرمود، پس مقداد گفت : به حق آن خداوندى كه گرامى داشته است محمد را به پيغمبرى و تو را وصى او گردانيده است كه از خانه بيرون نيامده ام ، مگر براى شدت گرسنگى و عيال خود را در خانه گرسنه گذاشته ام ، چون صداى گريه ايشان را شنيدم تاب نياوردم ، و با اين حال از خانه بيرون آمدم .
چون حضرت بر حال مقداد مطلع گرديد، آب از ديده هاى مباركش فرو ريخت و آن قدر گريست كه ريش مباركش تر شد و فرمود: سوگند ياد مى كنم به آن خداوندى كه تو به او سوگند ياد كردى كه من نيز از براى اين كار از خانه بيرون آمده ام و يك دينار قرض به هم رسانيده ام ، تو را ايثار مى كنم بر نفس خود. پس دينار را به مقداد داد و از شرم به خانه نرفت و به مسجد آمد نماز ظهر و عصر و مغرب را با رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) ادا كرد.
چون حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) از نماز مغرب فارغ شد، به اميرالمؤمنين (عليه السلام) گذشت كه در صف اول نشسته بود، پس به پاى مبارك خود اشاره كرد كه برخيز! پس حضرت برخاست و از پى حضرت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) روان شد، و در مسجد به آن حضرت رسيد و سلام كرد به آن حضرت . حضرت رد سلام او كرد و فرمود: يا على ! آيا طعامى دارى كه ما امشب تناول كنيم ؟
پس اميرالمؤمنين (عليه السلام) از شرم ساكت شد و جواب نفرمود.
حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) به وحى الهى دانسته بود آنچه بر آن حضرت در آن روز گذشته بود، حق تعالى او را امر كرد در آن شب نزد على بن ابى طالب (عليه السلام) افطار كند. چون رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) او را ساكت يافت فرمود: يا ابوالحسن ! چرا جواب نمى گويى ؟ يا بگو نه ، تا من برگردم ؛ يا بگو آرى ، تا بيايم .
على (عليه السلام) گفت : يا رسول الله ! از 