طاب به او فرمود: تاكنون در چنين هنگامى نزد ما نمى آمدى ؟!
فاطمه (سلام الله عليها) گفت : اى رسول خدا! خوراك فرشتگان در نزد خداى چيست ؟
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: حمد و ثناى خداست .
پس فاطمه عرض كرد: خوراك ما چيست ؟
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: سوگند به آن كه جانم به دست اوست ، در خانه آل محمد يك ماه است كه آتشى بر افروخته نشده . اينك پنج كلمه كه جبرئيل به من آموخته است ، به تو ياد مى دهم . فاطمه (سلام الله عليها) گفت : اى رسول خدا، اين پنچ كلمه كدام است ؟
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: يا رب الاولين و الاخرين ، يا ذا القوة المتين ، يا راحم المساكين و يا ارحم الراحمين .
فاطمه (سلام الله عليها) بازگشت . همين كه چشم على (عليه السلام) به او افتاد، گفت : مادر و پدرم به فدايت . اى فاطمه ! چه خبرى آوردى ؟
گفت : براى كارى دنيايى رفتم و براى آخرت بازگشتم .
على (عليه السلام) به او فرمود: آنچه پيش روى دارى ، بهتر است ؛ آنچه پيش روى دارى ، بهتر است (26).

25 - فاطمه ، پاره تن پيامبر

سعدبن اءبى وقاص (سعد بن مالك ) گويد:
از رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم كه مى فرمود: فاطمه پاره تن من است ، هر كه او را شاد سازد، مرا شاد ساخته ، و هر كه او را ناراحت كند. مرا ناراحت كرده است . فاطمه عزيزترين آفريدگان نزد من است (27).

26 - چهار سواره در قيامت

عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب گويد:
از رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم كه مى فرمود: اى مردم ! ما تنها چهار نفريم كه در قيامت سواره ايم و سواره ديگرى جز ما نيست .
مردى عرض كرد: پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا! آن سواران كيانند؟ فرمود: من بر براق خود سوارم ، و برادرم صالح (پيامبر) بر همان شترى كه قومش آن را پى كردند، و دخترم فاطمه بر شتر عضباى من ، و على بن ابى طالب بر اشترى از اشتران بهشتى سوار است (28).

27 - ورود به مسجد از درهاى خصوصى

پس از هجرت به مدينه و ساختن مسجد، پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم ) و اصحاب خانه هاى خود را در اطراف آن ساختند و هر كدام از خانه ها درى به مسجد داشت كه از همان درها وارد مسجد مى شدند.
روزى جبرئيل بر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شد و گفت : خدايت امر كرده است كه همه بايد درهاى خصوصى به سوى مسجد را ببندند، مگر على (عليه السلام) و فاطمه (سلام الله عليها).
سبط الجوزى مى نويسد:
((اين عمل سر و صدايى در ميان عده اى پديد آورد و گمان كردند اين استثنا از جنبه عاطفى است ، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) همه را گرد آورد و آن گاه براى روشن شدن اذهان خطبه اى ايراد نموده ، فرمود: من از جانب خود هرگز دستور باز ماندن و بسته شدن درى را نداده ام ، بلكه اين امرى بود از جانب خدا، و من هم از آن پيروى كردم ))(29).

28 - قبولى توبه آدم

اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد:
از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) معناى آيه شريفه فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه را سؤ ال كردم . حضرت فرمود: هنگامى كه خداى تعالى آدم را در هند و حوا را در جده فرود آورد. (بر حضرت آدم مدتها گذشت كه اشك غم بر چهره مى ريخت ) تا اين كه خداى تعالى جبرئيل را بر او نازل كرد و فرمود: يا آدم ، آيا من تو را به دست (قدرت ) خود نيافريدم ؟ آيا از روح خود در تو ندميدم ؟ و آيا ملايك را به سجده كردن بر تو فرمان ندادم ؟ و آيا حوا را كنيز خودم را به تو تزويج نكردم ؟ حضرت آدم عرض كرد: بلى . خطاب آمد: اين گريه مداوم تو از چيست ؟ عرض كرد: خدايا، چرا گريه نكنم ، كه از جوار رحمت تو رانده شده ام . خداى متعال فرمود: اينك فراگير اين كلمات را كه به وسيله آن ، خدا توبه تو را قبول مى كند و گناهت را مى بخشد؛ بگو يا آدم :
((پاك و منزهى تو؛ نيست خدايى جز تو؛ بد كردم و به خود ستم روا داشتم ؛ پس به حق محمد و آل محمد مرا ببخش ؛ به درستى كه اين تويى كه بسيار بخشنده و مهربان هستى )).
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در پايان سخن فرمود: ((اين است آن كلماتى كه خداى تعالى به حضرت آدم آموخته است )).
گويى خداى تعالى حضرت آدم را با اين كلمات گران قدر تسلى داده است كه : اگر از جوار رحمت من دور شده اى ، اينك ارزش فرا گرفتن اين كلمات گران قدر، عوض ، هم سنگ و برابر جوارحمان ، و هم طراز فردوس و جنان است ، و جبران آن نعمتى است كه از آن محروم شده اى (30).

29 - نور فاطمه از نور ماست

عمار مى گويد: اميرالمؤمنين (عليه السلام) را ديدم كه به منزل صديقه زهرا(سلام الله عليها) وارد شد، هنگامى كه فاطمه (سلام الله عليها) آن حضرت را مشاهده نمود، عرض كرد: به نزديك من آى ، تا از آن چه در گذشته به وقوع پيوسته ، و آن چه تا روز قيامت واقع خواهد شد، و از آن چه هرگز واقع شدنى نيست ، با تو سخن گويم .
سپس عمار چنين گويد: ديدم اميرالمؤمنين (عليه السلام) بدون آن كه پاسخى به زهرا بگويد: به عقب برگشت . من نيز با او به عقب برگشتم .
اميرالمؤمنين (عليه السلام) از نزد حضرت زهرا(عليه السلام) به حضور پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) شتافت و به محض ورود او رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: يا اباالحسن ! نزديك تر بيا، و چون على (عليه السلام) جلوس نمود، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او فرمود: يا على ! من داستان را بازگو كنم ، يا كه تو خود مى گويى ؟
على (عليه السلام) فرمود: اگر شما لب به سخن بگشاييد، نيكوتر و زيباتر است .
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: گويى من همراه تو بودم كه بر حضرت صديقه زهرا(سلام الله عليها) وارد شدى ، و او چنين و چنان گفت ، و تو از آن جا (به نزد من ) بازگشتى و (مطلب را با من در ميان گذاشتى ).
على (عليه السلام) عرض كرد: بلى يا رسول الله !
و سپس افزود: آيا نور فاطمه از نور ماست ؟
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: مگر اين موضوع را نمى دانى ؟
آن گاه على (عليه السلام) سجده شكر به جاى آورد.
(طرز سؤ ال و جواب ، نشان مى دهد كه اين پرسش و پاسخ فقط براى تفهيم موضوع به ديگران است ((آيا نور فاطمه از نور ماست ؟ - آرى ، مگر تو خود نمى دانى ؟)) در اين جا ندانستن مطرح نيست ، و على (عليه السلام) نمى گويد نه نمى دانم ، بلكه همان طور كه گفته شد، اين گفت و شنود براى تشريح موضوع ، جهت آگاهى ديگران و بس ).
عمار مى گويد: اميرالمؤمنين (عليه السلام) از حضور پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به سوى فاطمه (سلام الله عليها) روان شد و من نيز همراه او وارد خانه زهرا(سلام الله عليها) شدم .
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: يا اميرالمؤمنين ! از اين جا به حضور پدرم برگشتى و آنچه را كه من به تو گفته بودم ، به آن حضرت بازگو نمودى ؟
على (عليه السلام) فرمود: بلى ، چنين بود يا فاطمه !
حضرت زهرا(سلام الله عليها) عرض كرد: يا اباالحسن ! هنگامى كه خداى تعالى ، نور وجود مرا آفريد، اين نور پيوسته خداوند را تسبيح و ستايش مى كرد. سپس پروردگار آن را به درختى از درختهاى بهشتى امانت داد، و اين نور همواره پرتوافكن و روشنايى بخش بود، تا اين كه پدرم 