ام) و فاطمه (سلام الله عليها) خدمت رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدند و تقاضا كردند كه خدمات خانه و زندگى را براى هر يك مقرر فرمايد. حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه (سلام الله عليها) را به خدمات درون خانه گماشت و بيرون خانه را به على (عليه السلام) واگذاشت .
حضرت فاطمه (سلام الله عليها) فرمود: فقط خدا مى داند كه من چه قدر مسرورم از اين كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا ماءمور به امورى نساخت كه فقط از عهده مردان برمى آيد (كنايه از اين كه زنان توانايى حمل بار گران زندگى را ندارند(157)).

138 - درخواست غذا از فاطمه

روزى على (عليه السلام) فرمود: فاطمه جان ! آيا غذايى هست كه بياورى ؟
پاسخ شنيد: سوگند به آن كه حق تو را بزرگ شمرده ، سه روز است كه غذاى كافى در منزل نداريم و سهم خود از همان مقدار ناچيز را هم به شما بخشيدم و خود گرسنگى را تحمل نمودم .
على (عليه السلام) مى گويد: چرا به من خبر ندادى ؟
زهرا(سلام الله عليها) مى گويد: رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا نهى نمود كه چيزى از تو بخواهم ، و به من سفارش نمود:
دخترم چيزى از پسر عمويت درخواست مكن . اگر چيزى براى تو آورد، بپذير، والا تو درخواست چيزى نداشته باش (158).
و آن جا كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) مى ديد على (عليه السلام) و فاطمه (سلام الله عليها) جز پوستى كه شبها بر آن بخوابند و روزها با آن شتر خود را علف دهند، چيز ديگر ندارند، به دخترش فرمود: دخترم ! صبر و تحمل داشته باش ، زيرا موسى بن عمران ده سال با همسرش زندگى كرد و فرشى جز يك قطعه عباى قطوانى نداشتند(159).

139 - محبت فاطمه به على

شيخ مفيد(ره ) در ارشاد مى گويد:
چون پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) را به غزوه ذات السلاسل فرستاد، او را عصابه اى بود كه در روز بسيار سختى (مثل جهاد) به سر مى بست . على (عليه السلام) به منزل آمد و آن را از فاطمه طلبيد.
فاطمه (سلام الله عليها) گفت : قصد كجا داريد؟ پدرم شما را به كجا روانه كرده ؟
على (عليه السلام) فرمود: پدرت مرا به وادى رمل ماءمور نمود (چون لشكر كفر هم سوگند شده بودند كه پيغمبر و على را از بين بردارند).
فاطمه (سلام الله عليها) غمگين شد و از محبت بر على (عليه السلام) گريست .
در خلال اين حال رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد، چون فاطمه (سلام الله عليها) را به آن حال ديد، گفت : اى فاطمه ! مى ترسى كه شوهرت كشته شود، لذا گريه مى كنى ، نه والله ! تا خدا نخواهد، كشته نگردد.
على (عليه السلام) عرض كرد: يا رسول الله ! راضى نباش (دريغ مدار) كه من به بهشت نروم (160).

140 - كمك در كار خانه

زيد بن حسن گويد كه شنيد امام صادق (عليه السلام) مى فرمود:
على (عليه السلام) در خوراك و روش از همه مردم به رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) همانندتر بود و شيوه او چنان بود كه خود نان و زيت مى خورد و به مردم نان و گوشت مى خوراند. فرمود: رسم اين بود كه على (عليه السلام) آب و هيزم را به خانه مى آورد و فاطمه (سلام الله عليها) آرد آسيا مى كرد و آن را خمير مى نمود و نان مى پخت و جامه وصله مى زد. فاطمه (سلام الله عليها) از همه مردم زيباروتر بود و گويى بر دو گونه اش دو گل شكفته بود. صلى الله عليه و على ابيها و بعلها و بنيها(161).

141 - بيمارى فاطمه و انار خواستن او

روزى حضرت امير(عليه السلام) به خانه آمد، ديد زهرا(سلام الله عليها) بيمار افتاده . چون شدت بيمارى و تب آن بانو را ديد، سرش را به دامن گرفت و بر رخسارش نظر كرد و گريست و فرمود: يا فاطمه ! چه ميل دارى ؟ از من بخواه .
آن معدن حيا و عفت عرض كرد: يا پسر عم ! چيزى از شما نمى خواهم . پدرم رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: از شوهرت على هرگز خواهش مكن ، مبادا خجالت بكشد.
حضرت فرمود: اى فاطمه ! به جان من تو آنچه ميل دارى ، بگو.
عرض كرد: حال كه قسم دادى ، چنانچه در اين حالت انارى باشد، خوب است .
على (عليه السلام) بيرون شد و از اصحاب جوياى انار شده ، عرض ‍ كردند: فصل آن گذشته ، مگر آن كه چند دانه انار براى شمعون آوردند.
حضرت خود را به در خانه شمعون رسانيد و دق الباب نمود.
شمعون بيرون آمد، ديد اسدالله الغالب بر در است . عرض كرد: چه باعث شد كه خانه مرا روشن نمودى ؟
حضرت فرمود: شنيدم از طائف براى تو انارى آوردند، اگر چيزى از آن باقى باشد يك دانه به من بفروشى كه مى خواهم به جهت بيمار عزيزى ببرم .
عرض كرد: فداى تو شوم ، آنچه بود مدتى است فروخته ام .
آن حضرت به فراست علم امامت مى دانست كه يكى باقى مانده ، فرمود: جويا شو، شايد دانه اى باقى باشد و تو بى خبر باشى .
عرض كرد: از خانه خود باخبرم . زوجه اش پشت در ايستاده بود و گفت وگو را بشنيد، صدا برآورد: اى شمعون ! يك انار در زير برگها ذخيره و پنهان كرده ام و آن را خدمت حضرت آورد. حضرت چهار درهم داد.
حضرت فرمود: زوجه ات براى خود ذخيره كرده بود و زايد براى او باشد. آن را گرفت و به شتاب روانه خانه شد، اما در راه صداى ضعيف و ناله غريبى شنيد. از پى آن رفت تا داخل خرابه شد، ديد شخصى اعمى و بيمار غريب و تنها به خاك افتاده ، از شدت ضعف و مرض مى نالد. امام بر بالين او نشست و سر او را در كنار گرفت و پرسيد: اى مرد! چند روز است بيمار شده اى ؟
عرض كرد: اى جوان صالح ! من از اهل مداين هستم ، بسيار به قرض افتادم و مدتى است به كشتى سوار و به اين ديار آمدم كه شايد خدمت اميرالمؤ منان برسم تا علاجى در قرض من نمايد، در اين حال مريض ‍ شدم و ناچار گرديدم .
آن جناب فرمود: يك انار در اين شهر بود به جهت بيمار عزيزى داشتم كه تحصيل نموده ام ، لكن اكنون تو را نتوان محروم نمود. نصف آن را به تو مى دهم و نصف ديگر آن را براى او نگه مى دارم . آن گاه انار را دو نيم نمود و به دهان آن مريض مى نمود تا نصف تمام شد، آن گاه فرمود: ديگر ميل دارى ؟
عرض كرد: بسيار دلم بى قرار است ، هر گاه نصف ديگر را احسان نمايى ، كمال امتنان است .
آن جناب ، سر خود را به زير افكند به نفس خود خطاب نمود: يا على ! اين مريض در اين خرابه غريب افتاده از اين جهت به رعايت سزاوار است . شايد براى فاطمه وسيله ديگر فراهم شود. پس نيم ديگر را به او دادند. چون تمام شد آن بيمار كور دعا كرد.
حضرت با دست تهى ، متفكر و متحير، كه آيا چه جوابى به زهرا(سلام الله عليها) بگويد، زيرا به او وعده انار داده بود، از خرابه بيرون آمد، اما آهسته آهسته عرق خجلت آمد تا به در خانه رسيد و از داخل شدن خانه شرم داشت و سر مبارك را از خانه پيش برد تا بنگرد آن مخدره در خواب است يا بيدار. ديد آن بانوى معظمه عرق كرده و نشسته ، اما طبقى از انار نزد آن بانو است كه از جنس انار دنيا نيست و تناول مى فرمايد. خوشحال شده و داخل خانه شد و از واقعه جويا شد.
فاطمه (سلام الله عليها) عرض كرد: پسر عم ! چون تشريف برديد، زمانى نگذشت كه صحت بر من عارض و ناگاه دق الباب شد. فضه رفت و ديد شخصى طبقى انار آورده كه آن را جناب اميرالمؤمنين داده كه براى سيده زنان ، فاطمه بياورم (162).

142 - توصيف 