ين داد, آن حضرت هم دختر را به پسر عمويش قاسم بن محمدبن جعفربن ابى طالب تزويج كرد.
ازدواج زينب ميان او و پدر و برادرانش جدايى نينداخت , محبت امام على به دختر و برادر زاده اش به اندازه اى بود كه آن دو را هم چنان نزد خود نگاه داشت تا وقتى كه على زمام دار مسلمانان شد و كـوفـه را پـايـتـخـت قـرار داد, آن دو بـا آن حـضـرت به كوفه آمدند و در مركز خلافت زير سايه اميرالمؤمنين مى زيستند.
در جنگ هاى آن حضرت , عبداللّه در كنار عموى خود ايستاده و نبرد مى كرد ويكى از سرداران آن حضرت در صفين بود.
مـردم كـه مـى دانـسـتـند عبداللّه نزد دودمان پيغمبر ارزش واحترامى دارد, اورا وسيله اى پيش امـيـرالـمـؤمـنين و دو فرزندش حسن و حسين قرار مى دادند, چون كه خواهش او رد نمى شد و اميدش نااميد نمى گرديد.
در اصابه از محمدبن سيرين نقل مى كند كه يكى از دهقانان اراضى سواد ((27))
از عبداللّه خواست كـه در بـاره حـاجـتـى باعلى سخن گويد, على حاجت آن مرد را برآورد.
آن مرد چهل هزار براى عبداللّه فرستاد, عبداللّه آن را نپذيرفت وچنين گفت : ما نيكوكارى را نمى فروشيم .
((28))
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين ((29))
نقل مى كند: وقـتـى كـه حـسـن بـن عـلى از دنيا رفت , اهل بيت پيغمبر بنابر وصيتى كه امام حسن نموده بود خواستند كه آن حضرت را دركنار رسول خدا به خاك سپارند, بنى اميه اسلحه پوشيده و مانع شدند و مروان حكم چنين مى گفت : چـه جـنگ هايى كه از صلح بهتر است ؟ آيا عثمان را در دورترين نقاط بقيع دفن كنند, ولى حسن در خانه رسول خدا (ص )دفن شود؟ تا من بتوانم شمشير بردارم , هرگز اين كار نخواهد شد.
حـسين نپذيرفت و گفت : چاره اى نيست جز آن كه برادرش در كنار جدش به خاك سپرده شود.
نزديك بود فتنه اى روى دهد, اگر عبداللّه جعفر پا در ميان نمى گذاشت .
او به پسر عمويش حسين عرض كرد: تو را به حق من كه كلمه اى برزبان نياورى .
عبداللّه , عمو زاده خود حسن را به سوى بقيع برد و در همان جايى كه مادرش زهرا به خاك سپرده شده بود ((30))
دفن گرديد ((31))
و مروان حكم بازگشت .
زينب در آغاز جوانى چگونه بوده است ؟ مـراجـع تـاريـخـى از وصف رخساره زينب در اين اوقات خوددارى مى كنند, زيرا كه او در خانه و روبسته زندگى مى كرده وما نمى توانيم مگر از پشت پرده وى را بنگريم .
ولى پس از گذشتن ده ها سال از اين تاريخ , زينب از خانه بيرون مى آيد و مصيبت جانگداز كربلا او را بـه مـا نشان مى دهد وكسى كه او را به چشم ديده براى ما وصفش مى كند و چنين مى گويد - چنان كه طبرى نقل كرده است : گويا مى بينم زنى را كه مانند خورشيد مى درخشيد و با شتاب از خيمه گاه بيرون مى آمد.
((32))
پرسيدم : او كيست ؟ گفتند: زينب دختر على است .
هنگامى كه زينب پس از شهادت امام حسين به مصر مى رود, عبداللّه بن ايوب انصارى در وصفش مى گويد: ...
به خدا كه من صورتى مانند آن نديدم , گويا پاره اى از ماه بود.
در صورتى كه اين بانوى بزرگ در آن وقت در پنجاه و پنجمين سال زندگى خود بود, غريب بود, خـسـتـه و كـوفته بود,مصيبت زده و داغ ديده بود, پس جمال زينب در آغاز جوانى پيش از آن كه سـالـمند بشود, و مصايب جانگداز خوردش كند و جام داغ ديدگى را تا پايان بدو بنوشاند, چگونه بوده ؟! امـا شـخـصـيـت زينب , بهتر است كه - در اين جا نيز - منتظر شويم تا اين كه حوادث از دليرى و پـاى دارى او پرده بردارد, واو را در بهترين نمونه از دلاورى و زيربار ظلم نرفتن و بزرگ منشى به ما بنماياند.
بـه هـمـين زودى تعجب مورخان از ايستادگى زينب واستقامت او در برابر يزيدبن معاويه آشكار مى شود.
ابـن حـجـر در اصابه براى ما مطلبى نقل مى كند كه از قدرت زينب در سخن و نيرومندى اش در اسـتـدلال خـبر مى دهد.
((33))
و در آينده نزديكى مردم آن عصر در كربلا و در مجلس استان دار كـوفـه و مجلس يزيدبن معاويه سخنانى از زينب مى شنوند كه فصاحت و بلاغتش همه را متعجب مـى كـنـد, بـه هـمـان انـدازه اى كه امروز ما را به تعجب مى اندازد و همگى به فوق العادگى او و سخنورى او و سحر بيانش گواهى مى دهند.
جاحظ در كتاب البيان والتبيين از خزيمه اسدى نقل مى كند: پس از شهادت امام حسين وارد كوفه شدم و سخنان پر مغز و شيواى زينب را شنيدم , من ناطق تر و گوينده تر از او زنى رانديدم .
گويا از زبان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب سخن مى گفت .
اين شمايل زينب است به طورى كه او را در كربلا ديده ايم , و چنان كه در زمان جوانى اش نمونه اى از فضايل براى مانمايان شده , زيرا مى شنويم كه او در مهربانى و رقت قلب به مادرش و در دانش و پرهيزگارى به پدر مانند بوده .
و چـنـان كـه بعضى از روايات مى گويد: زينب داراى مجلس علمى ارجمندى بوده كه زنانى كه مى خواستند احكام دين رابياموزند, در آن مجلس حاضر مى شده و كسب دانش مى كرده اند.
صفات برجسته اى در زينب جمع بوده كه هيچ يك از زنان عصر او دارا نبوده اند, لذاست كه بانوى خـردمند بنى هاشم گرديد.
ابن عباس كه از او روايت مى كند, مى گويد: بانوى خردمند ما زينب دختر على چنين گفت .
زينب , بدين لقب به طورى معروف شده بود كه وقتى بانوى خردمند مى گفتند, زينب فهيمده مـى شـد.
فـرزندان او به چنين لقبى افتخار مى كردند و به زادگان بانوى خردمند شناخته شده بودند.بى اعتنايى به نذر
عالم جليل القدر ((حاج شيخ مهدى كرمانشاهى )) از پدر بزرگوارش نقل مى كرد:
در حرم ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) مشرف بودم اياّم ، اياّم زيارتى و حرم مملو از جمعيت بود، در اين اثناء مرد و زن عربى با هم مشغول زيارت خواندن شدند و دور ضريح طواف مى كردند تا اينكه به بالاى سر ((حضرت اباالفضل (ع ))) رسيدند.
((يك وقت ديدم همسر آن مرد عرب به ضريح چسبيد به طورى كه تمام اعضايش از سر و صورت و پيشانى و بينى و شكم و دست و پا همه به ضريح ميخ كوب شد.))
از هول اين حادثه صداى ناله و شيون مردم بلند شد و هر چه خواستند او را از ضريح جدا كنند نمى شد تا اينكه صداى فرياد شوهرش بلند شد و گفت : ((يا عباس )) زن من پيش شما گرو باشد من الان مى روم گاوميش را مى آورم و بعد رفت .
معلوم شد اينها گاوميشى را نذر حضرت كرده بودند ولى بعد پشيمان شده و به نذرشان عمل نكرده بودند.
كم كم مردم جمع شدند به نحوى كه حرم و رواق و ايوان طلا پر از جمعيت شد و جلوى رفت و آمد بسته شد.
همه منتظر نتيجه بودند كه آخرش چه مى شود.
ما گمان كرديم منزل اين عرب دو سه فرسخى شهر است و رفتن و آمدنش ‍ چند ساعت طول مى كشد ولى مثل اينكه نزديك بود، چون بعد از ساعتى ((ديدم افسار يك گاوميش چاق را گرفته و دارد مى آيد. بمجرد وارد شدن به صحن ، زن از ضريح جدا شد.)) مردم هلهله و شادى كردند و صلوات فرستادند.(67)
باز عشق آهنگ ديگر ساز كرد
در عراقى شور غم آغاز كرد
بانگ زد كه اى عشق باز پرفنون
عاشقى را جستجو كن در جنون
خويش را گم كن كه يابى عشق را
ورنه مانى در پى الاّ ولا
هر يكى در عشق ، هستى سوخته
عاشقى را از حسين آموخته
چشمشان ديگر نبيند جز خدا
جز خدا، دانند باقى را فنا
در فناى خود، بقا را يافتند
شهر تسليم و رضا را يافتند
زان همه امشب دلم با صد ا