ميد
مى رود سوى اباالفضل رشيد
آن خداى فضل و آن باب كرم
شير بيشه دين ، امير محترم
در شجاعت ثانى شير خدا
عبد صالح سر خوش از جام ولا
آنكه آمد در وفادارى فريد
آنكه مانندش دگر گردون نديد(68)سكّه حضرت
سيد سند عاليجناب ، ((آقاى سيّد جعفر نجفى آل بحرالعلوم ،)) از ((مرحوم آشيخ حسن نجل صاحب جواهر)) از فقيد بزرگوار ((آشيخ محّمد طه نجفى على الله مقاماتهم )) نقل فرمود:
در ايّام طلبگى مفلس و بى پول بودم ، يك روز از نجف اشرف به كربلاى معلى مشرف شدم و با رفيقى كه از خودم بى پول تر و مفلستر بود، توى حرم مطهر ((حضرت عباس (ع ))) مشغول زيارت بوديم كه يك وقت ديدم مرد عربى ميخواهد يك سكّه عثمانى بنام ((مجيدى )) كه ربع مثقال طلا ارزشش ‍ بود، در ضريح مقدس بيندازد.
جلو رفتم به او سلام كردم و گفتم : من طلبه اى مستحق هستم و در امور زندگيم درمانده و معطلم ، مجاهده و ايثار ثوابش بيشتر است ، عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ولى از حضرت ميترسم چون نذر اين بزرگوار كرده ام و آن را ميخواهم در ضريح بيندازم .
گفتم : ((حضرت عباس (ع ))) كه نيازى به اين پول ها ندارد؟! هر چه اصرار كردم قبول نكرد، فكرى كردم ، ديدم نخ قندى در جيب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما اين مجيدى را به نخ مى بنديم ، تو سر نخ را در دست بگير و مجيدى را داخل ضريح بينداز. و بگو: نذرت را دادم مى خواهى بگير و مى خواهى به اين طلبه بده .
پيشنهادم را قبول كرد، مجيدى را محكم به نخ بستم و به او دادم آن را توى ضريح رها كرد و در حاليكه سر نخ را در دست داشت چند مرتبه كشيد و ول كرد تا صداى سكّه را شنيد و مطمئن شد كه به ته ضريح رسيده ، همان حرف را زد بعد طبق قرار، پول را بالا كشيد، نيمه هاى راه گير كرد و بالا نيامد، باز شل كرد به زمين ضريح رسيد، مجددا بالا كشيد، باز وسط راه گير كرد، چند مرتبه پائين و بالا كرد فايده اى نبخشيد.
مرد عرب گفت : ببين ((حضرت عباس (ع ))) مجيدى را مى خواهد بالا نمى آيد، سر نخ را به ما داد آن قدر كشيدم كه نزديك بود نخ پاره شود. من رو به ضريح كردم و گفتم : مولانا من حرف شرعى دارم ،گفتم : كه مجيدى مال تو است ، ولى نخ كه مال تو نيست مال ماست ول كن .
مرد عرب نخ را گرفت و شل كرد به زمين خورد اين دفعه وقتى نخ را كشيد خود نخ آمد نخ را گرفتم و از حرم بيرون آمدم .
آمديم توى صحن مطهر و يك گوشه صحن نشستيم به چپق كشيدن ، وقتى كه چپق را آتش زدم بقيه چوب كبريت را به زمين انداختم .
باد آتش را به موضع مخصوصى كه مرد عربى در آنجا خوابيده بود برد، عرب بى نوا در اثر سوختن محل ، از خواب پريد و باعصبانيت پيش ما آمد.
پيش از آنكه اجازه اعتراض به او بدهيم ، گفتم : برادر عرب ما گناهى نداشتيم باد آتش را نزد شما آورد.
گفت : معلوم مى شود حال روز شما خراب است .
گفتم : بله ، ما مفلس جامع الشرائط هستم . گفت : بسيار خوب يك مجيدى نذر دارم بشما مى دهم تا از افلاس و بى پولى در آييد.
بله بدين ترتيب ((آقا و مولا حضرت عباس (ع ))) ما را از بيچارگى و ضعف و بى پولى ريال نجاتمان داد.(69)
اى تحفه عالم الستى عباس
وى اسوه عشق و حق پرستى عباس
تا از تن اطهرت دو دستت افتاد
از غم كمر مرا شكستى عباس
اى شبل على حيدر صفدر عباس
در معركه ها توئى غضنفر عباس (70)دست بريده
عالم جليل القدر، محدث متقى ، ((حضرت آية الله آملا حبيب الله كاشانى رضوان الله تعالى عليه )) فرمود: يك عده از شيعيان در ((عباس آباد هندوستان )) دور هم جمع مى شوند و شبيه ((حضرت عباس (ع ))) را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشيد گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پيدا نكردند.
بعد از جستجوى زياد، جوانى را پيدا كردند، ولى متأ سفانه پدرش از دشمنان سرسخت ((اهل بيت (ع ))) بود، بناچار او را در آن روز شبيه كردند، وقتى كه شب فرا رسيد و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش ‍ مى گويد.
پدرش مى گويد: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گويد: چرا دوست نداشته باشم ، جانم را فداى او مى كنم .
پدرش مى گويد: اگر اينطور است ، ((بيا تا دستهاى تو را به ياد دست بريده عباس قطع كنم .))
جوان دست خود را دراز مى كند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد، مادر جوان گريان و ناراحت مى شود و گويد: ((اى مرد تو از (حضرت فاطمه زهرا) شرم نمى كنى ؟)) مرد مى گويد: اگر ((فاطمه )) را دوست دارى بيا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى كند و در همان شب هر دو را از خانه بيرون مى اندازد و مى گويد: برويد شكايت مرا پيش ((عباس )) بكنيد.
مادر و پسر هر دو به ((مسجد عباس آباد)) مى آيند و تا سحر دم ((منبر)) ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گويد: نزديكيهاى صبح بود كه ((چند بانوى مجلله اى را ديدم كه آثار عظمت و بزرگى از چهره هايشان ظاهر بود. يكى از آنها آب دهان روى زخم زبان من ماليد فورى شفا يافتم .))
دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بريده و بى هوش افتاد، بفريادش ‍ برسيد.
آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم : شما كيستيد؟
فرمود: ((من فاطمه مادر حسين هستم .)) اين را فرمود و از نظرم غايب شد، پيش پسرم آمدم ، ديدم دستش خوب و سلامت است . گفتم : چطور شفا يافتى ؟
گفت : در آن موقع كه بى هوش افتاده بودم ، ((جوانى نقاب دار بر سر بالينم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى كه نگاه كردم هيچ اثرى از زخم نديدم و دستم را سالم يافتم .))
گفتم : آقا مى خواهم دست شما را ببوسم يك وقت اشكهايش جارى شد و فرمود: ((اى جوان عذرم را بپزير چون دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند.))
گفتم آقا شما كى هستيد؟
فرمود: ((من عباس بن على (ع ) هستم )) يك وقت ديدم كسى نيست .(71)
ياور من گر شود خداى اباالفضل
از دل و از جان كنم ثناى اباالفضل
نيست دروغ اين كه گويم اين سخن راست
هست رضاى خدا رضاى اباالفضل
مرثيه عاليش دهند به عقبى
آنكه شد اندر جهان گداى اباالفضل
ناطقه لال است تا كه وصف بگويد
از ادب و حلم و از حياى اباالفضل
گر كه بود عقده اى بدل ، بگشايد
قدرت دست گره گشاى اباالفضل
در دو جهان است چشم جمله محبان
بر كرم و جود و بر عطاى اباالفضل
در دل من كى هواى خلد برين است
چونكه بود بر سرم هواى اباالفضل
جمله شهيدان خورند غبطه چو بينند
روز جزا حشمت و علاى اباالفضل (72)فرزند نداشت
سه سال قبل (1380 قمرى ) در تهران بودم ، تصادفا در روز نهم محرم در مجلس با گوينده داستان زير آشنا شدم ايشان از مداحان و ذاكران حضرت اباعبداللّه (ع ) بود.
گفت : يك روز سوار تاكسى شدم ، تا به يكى از مجالس سوگوارى ((حضرت اباعبداللّه (ع ))) بروم .
در طى راه فهميدم راننده تاكسى شخصى آشورى و عيسوى مذهب است . وقتى كه به مقصد رسيدم ، خواستم پول كرايه را از جيبم درآورم ، گفت : پول را پيش خودت نگه دار، من از شما پول نمى گيرم .
گفتم : چرا؟ گفت من با خودم ، عهد و پيمان بسته ام كه از خدمتگذاران به ((حضرت اباالفضل (ع ))) كرايه نگيرم .
گفتم براى چه ؟ گفت : بخاطر اينكه من كرامتى ديده و يادگارى از آن حضرت دارم ، كه به پاس همان عنايت از خادمان آن جناب كرايه تاكسى نمى گيرم ، گفتم : داستان چيست ؟براى من تعريف كن ؟!
گفت : داستان اينستكه : من از نعمت و ج