ود فرزند بى بهره بودم ، چند سال پس از ازدواج در صدد معالجه هاى گوناگون بر آمدم و نتيجه اى نگرفتم ، به اولياء دين متوسل شدم بهره اى نبردم ، در اثر معاشرت با رانندگان مسلمان نام ((عباس )) و آبرومند بودن آن حضرت را نزد خدا شنيده بودم ، پس از نااميدى از اولياء دينم ، به خدا توجّه نمودم و گفتم : ((پروردگارا اگر اين ((عباس )) در خانه تو آبرو دارد من بواسطه او از تو فرزند مى خواهم )) اين توسل را كردم ، بعد از مدتى زنم حامله شد و فرزندى برايم آورد و ((من بوسيله حضرت عباس داراى فرزندم .)) و از آن زمان تا حالا با خودم عهد كردم از خادمان حضرتش كرايه نگيرم .(73)
اى آنكه گرديدى پدر بر فضل ،عباس
هم فضل دارى هم هنر هم ، عدل عباس
عباس سردار رشيد ملك اسلام
اى با شهامت نا خداى فلك اسلام
عباس ماه پرفروغ آل هاشم
بر درگه او جبرئيل آمد ملازم
عباس شير بيشه فضل و شجاعت
عباس بحر بيكرانى از عنايت
عباس فرياد رساى آدميت
از ناى پاك حق نداى آدميت
او زاده آزاده ام البنين است
او باب حاجت بر تمام مؤ منين است (74)خادم العباس
((مرحوم آيت الله العظمى اراكى رحمة الله عليه )) از مرجع بزرگ ((حضرت آيت الله العظمى ميرزا محمد حسن شيرازى )) صاحب فتواى معروف تنباكو نقل كرد كه ايشان فرمودند:
من براى زيارت مرقد منّور(( امام حسين (ع ))) از سامرا به سوى كربلا روانه شدم ، در مسير راه به يكى از طوايفى كه در آنجا سكونت داشتند رسيدم و به آنها وارد شدم .
رئيس طايفه از من پذيرائى گرمى كرد، در اين ميان زنى نزد من آمد و گفت :(( السلام عليك يا خادم العباس ، سلام بر تو اى خادم عباس .))
من از اين جور سلام كردن متعجب شدم ، از رئيس طايفه پرسيدم اين زن كيست ؟ گفت : خواهرم است . گفتم : چرا اينطور به من سلام مى كند؟!
گفت : علت دارد گفتم : علتش چيست ؟ گفت : من سخت بيمار بودم به طورى كه همه بستگانم از درمان و ادامه زندگيم نااميد شدند، مرگ هر لحظه به من نزديك مى شد. در حال احتضار بودم ، ناگهان منظره اى در برابر چشمم آشكار شد، ديدم خواهرم بر بالاى تپه اى كه جلو محلّ طايفه ما قرار دارد رفت و رو به سوى بارگاه ((حضرت عباس (ع ))) كرد با گيسوى پريشان و ديده گريان گفت : ((يااباالفضل از خدابخواه به برادرم شفا عنايت كند.))
ناگهان ديدم دو بزرگوار به بالين من آمدند، يكى از آنها به ديگرى فرمود: برادرم (( حسين )). ببين اين زن مرا وسيله شفاى برادرش نموده از خدا بخواه او را شفا دهد.
((آقا امام حسين (ع ))) فرمود: برادرم (( عباس )) اين شخص بايد از دنيا برود، كار از كار گذشته ، باز خواهرم براى دومين بار و سومين بار از(( مولانا العباس ‍ (ع ))) تقاضاى عنايت و لطف كرد، ديدم ((حضرت عباس (ع ))) با ديده اشكبار به (( امام حسين (ع ))) فرمود: برادرم از خدا بخواه اين بيمار شفا يابد و گرنه لقب (( باب الحوائجى )) را از من برداريد و بگيريد.
((امام حسين (ع ))) با توجهّى كامل فرمود: اى برادر خدايت سلام مى رساند و مى فرمايد:(( اين لقب برازنده وجود توست و تا قيامت پابرجاست و ما به احترام تو اين بيمار را شفا داديم .))
من سلامتى خود را باز يافتم ، از آن ببعد خواهرم به هركس كه ارادت خاصى داشته باشد و مقام نورانى او در قلبش جاى بگيرد، او را(( خادم العباس )) مى خواند، اين است راز سلام دادن خواهرم به اين نحو مخصوص .(75)
عباس عبد صالح پروردگار است
فضلش براى خلق آشكار است
عباس اى سقاى اطفال برادر
غافل نگشتى يكدم از حال برادر
در كربلا داد جوانمردى تو دادى
تا آنكه بر روى عقيدت جان نهادى
جانها به قربان تو و عهد و وفايت
بر حق شدى فانى كه چون حق شد بقايت
اى ماه آل هاشمى اى با شهامت
اى زنده و جاويد نامت تا قيامت
امشب من غمديده رو سوى تو دارم
از طوس روى دل سوى كوى تو دارم
باب الحوائج حاجت ما را رواكن
ما را طلب اى دست حق در كربلا كن
(ثابت ) زده بر دامنت دست ارادت
او را مكن در حشر نوميد از شفاعت (76)نتيجه ظلم
نوشته اند: در زمان حكومت (( مجدالملك )) كه ظاهرا از حكام زمان قاجار بوده و بعضى ها نوشته اند:(( ميرزا محمد خان ارباب )) كه از خانهاى معروف بوده يكى از كارگزاران و مباشران و مزدوران و نوكران و بادمجان دور قابچين هايش يا به قول معروف نوچه هاش ،كه كربلا بوده .
زن مُتَموّلى را مى بيند و به قصد اَخًاذى و باج به دروغ او را متهم كرده و نسبت هاى ناروا مى دهد، تا از اين راه از آن مخدره پولى بگيرد.
آن بانو زير بار نمى رود و از پول دادن امتناع مى كند. آن مزدور بى حيا دست به يقه مى شود، ولى آن خانم از دستش فرار مى كند و به حرم (( حضرت اباالفضل (ع ))) مى آيد.
دست به شبكه هاى ضريح مقدس آن حضرت انداخته و با سوز و گداز به آن حضرت استغاثه مى كند.
مى گويد:(( يااباالفضل دخيل و در پناه تو هستم به فريادم برس .))
اما آن مزدور ستمكار و گستاخ با كمال پر روئى وارد حرم شده و دست زن را گرفته از حرم مقدس بيرون كشيده و پول مورد نظر را از او با زور ميگيرد.
خدّام حرم هم نتوانسته بودند در برابر اين ظلم عكس العملى انجام دهند و از پناهنده حرم مبارك دفاع نمايند، اما صاحب خانه بخوبى انتقام آن زن مظلومه را از ظالم مى گيرد، همين مزدور وقتى كه با ارباب خود سوار ماشين مى شود كه به نجف اشرف بروند، در مسير راه اتفاقا با خودرو ديگرى تصادف مى كند و بر اثر اين تصادف دستش را از شانه از دست مى دهد و دستانش متلاشى و خورد مى شود.
در بعضى كتابهاى ديگر نوشته اند: سوار طراره (قايق ) مى شود دستش ‍ مى پيچد و مى شكند و بى هوش مى شود.
به مريض خانه و اطباء و پزشكان مراجعه مى كنند از معالجه مأ يوسش ‍ مى نمايند و آن دست قطع مى شود(( اين نتيجه جسارت به زوار و پناهنده حضرت عباس (ع ) است )).(77)
خيل ملك ملتجى بنام ابوالفضل
جن و بشر سر بسر غلام ابوالفضل
هر كه بود در دلش فروغ ولايت
ميشود آگاه از مقام ابوالفضل
بوسه بخاك درش زنند به اخلاص
پادشهان بهر احترام ابوالفضل
بر سر بام جهان هميشه نوازد
كوس شهامت فلك بنام ابوالفضل
اهل وفا نيست هر كسى كه نياموخت
درس وفادارى از مرام ابوالفضل
ساقى دوران بدشت كرببلا ريخت
باده رنج و الم بجام ابوالفضل
جور مخالف به بين كه بر لب دريا
خشك شد از قحط آب كام ابوالفضل (78)هر چه دارم از عباس عليه السّلام
پارسال (1376) برج 5 يا 6 بود كه يكى از اين كليمى مذهبها در مغازه ما آمد و گفت : دو دست مبل دارم اينها را مى خواهم تعمير كنيد (من نمى دانستم ايشان كليمى است چون سلام عليكش ، احوال پرسيش ، مثل مسلمانها بود و چندين بار با يك حالتى مثل حالت مسلمانها گفت : خدا بابايت را بيامرزد، و يكى دو هفته بود،كه پدرم فوت كرده بود، بعد گفت : دو دست مبل دارم اينها را مى خواهم تعمير كنيد) و از اصفهان ببرم .
گفتم : اشكالى ندارد و بطرف منزلش حركت كردم تا در خانه اش رسيدم ، مثل آداب مسلمانها رفتار مى كرد و تا دم در خانه يك جورى با من حرف ميزد كه من شايد همه فكرى مى كردم ، الاّ اينكه ايشان كليمى باشد، توى راه هم كه مى رفتيم ديدم به كليسا خيلى نگاه مى كند يك مقدار شك و شبه مرا گرفت .
آن موقعى كه داشتم نزديك منزلش مى شدم بين حالت خوف و رجا