 گير كردم كه از او سؤ ال كنم شما كليمى هستيد يا نه ؟! گفتم : شايد يك حرف بى ربطى زده باشم ، يك وقت ناراحت شود، دم در خانه كه رسيديم ، ديدم آداب مسلمانها را مراعات نكرد، حداقل به يك يا الله گفتن با يك زنگ زدن كه ما مهمان داريم .
بدلم صِفت و سخت برات شد، گفتم : ازش بپرسم . گفتم : معذرت مى خواهم شما كليمى هستيد؟ يك نگاهى به من كرد و گفت ، چرا مگر عيبى دارد؟! گفتم : نه ، ديگر يقين كردم كليمى است .
گفت : آقا مگر نمى خواهى مبل ما را تعمير كنى ؟ گفتم : نه مسئله اى ندارد، گفت : پس چرا اين سؤ ال را كردى ؟ گفتم : يك شكى كردم و مى خواستم بدانم درست است يا نه ؟!.
رفتم بالا در را باز كردم و وارد طبقه دوم شدم ، چشمم به عكسى كه روى ديوار مقابل بود افتاد.
خوب كه توجه كردم ، ديدم عكس ((آقا حضرت قمر بنى هاشّم (ع ))) است (از آن عكسهايى بود كه ((حضرت عباس (ع ))) وارد شط فرات شده و دست مباركش يك پرچمى است و سوار بر اسب است ) تا به عكس نگاه كردم ديدم زير عكس نوشته ((يا سيدى يا ابوالفضل يا عباس )) گفت : چيه تعجب كردى ؟!
از روى شوخى گفتم : ((اباالفضل )) ما.
گفت : نه ((اباالفضل )) ما. چون من زندگيم را از ((حضرت اباالفضل (ع ))) دارم .
اين دختر و پسرم را كه مى بينى ، هر دوى آنها را از(( حضرت اباالفضل (ع ))) دارم ، از اين (( عباس (ع ))) دارم سر اين دخترم كه فرزند دوم من است همسرم توى بيمارستان مشكل پيداكرد. گفتم : صبر كنيد حالا مى آيم ، آمدم با اين آقا حرف زدم بعد برگشتم به بيمارستان ديدم بچه ام سالم است .(1)
اى كرده براه حق سر و دست فدا
از جسم شريفت شد اگر دست جدا
دست همه كائنات بر دامن تست
از دادن دست خود شدى دست جدا
اى كان حيا كنز ادب ادركنى
عباس على مير عرب ادركنى
اى رفته به بحر تشنه و ز عشق حسين
برگشته ز بحر تشنه لب ادركنى (79)سزاى پليس
جناب سليل الاطياب ، حجة اسلام ،(( آقا سيد حسين آقا)) فرمود: عصر روز هشتم شوال سنه 1341 در شهر اردبيل ، توى مدرسه ملا ابراهيم نشسته بودم كه ديدم اهل شهر با اضطراب از همه طرف مى دوند، گفتم چه خبر است ؟!
گفتند:(( حضرت ابوالفضل (ع ))) به كسى غضب فرموده .
پس از تحقيق به اين نتيجه رسيدم كه مالگيرى (ماليات بگير) با دو پليس به حكم نظميه شهر به خانه ضعيفه اى كه پنج ، شش صغير داشته رفته اند و آنها چيزى نداشتند، جز يك اسبى كه با آن امرار معاش مى كردند، آن اسب را بر ميدارند كه ببرند.
ضعيفه هر چه التماس و در خواست مى كند كه ترا به (( حضرت ابوالفضل (ع ))) اين اسب را نبريد چون من پنج ، شش صغير دارم و اين اسب نان آور ماست ...
پليس ها دست مى كشند و بيرون مى آيند، در اين اثناء پليس خبيثى از راه مى رسد و به اين دو نفر پليس مى گويد: اينجا چه كار داريد؟
مى گويند: توى اين خانه اسبى بود كه ميخواستيم برداريم ، ضعيفه (( آقاحضرت عباس (ع ))) را واسطه
و شفيع قرار داده و ما هم از او دست برداشتيم .
پليس خبيث به آن دو نفر پليس ديگر رو ترشى كرده و داخل منزل ضعيفه مى شود و اسب را بيرون ميآورد.
ضعيفه هر چه عجزو التماس و التجاء مى كند و(( حضرت عباس (ع ) ))را شفيع مى كند، آن خبيث اعتنايى نمى كند و مى گويد: ((حضرت اباالفضل از مردان سابق بوده كه مرده و تمام شده رفته اگر مى تواند بيايد و اسب را از من بگيرد و به تو برگرداند.))
ضعيفه مى گويد:(( يا اباالفضل )) خودت مى شنوى كه اين خبيث چه مى گويد، اى فرياد رس بى چارگان خودت حكم كن .
در اين اثناء همسايه آن زن ، كه پسر مجيدخان است مى آيد و چهار هزار پول به پليس خبيث مى دهد كه از اسب دست بردارد، ولى آن خبيث قبول نمى كند و اسب را از خانه خارج مى كند.
تقريباً بيست قدم جلو مى رود با خود مجيدخان مصادف مى شود و او هم چهارهزار اضافه مى دهد كه روى هم هشت قِران مى شود، باز آن خبيث قبول نمى كند و به يكى از آن دو پليس مى گويد: بيا سوار شو و اسب را ببر.
تا آن پليس خواست سوار شود آن پليس خبيث به او مى گويد: چرا من دارم اينطورى مى شوم ؟! يك عطسه و دو سرفه مى كند، فورى رويش سياه مى شود و به زمين مى افتد و به درك واصل مى شود.
آن دو پليس ديگر تا اين منظره را مى بينند پا به فرار مى گذارند و به نظميه رفته و خبر مى دهند، نظميه مى گويد: قضيه پنهان شود و كسى متوجه نشود.....
تمام مردم براى تماشا ازدحام كرده بودند، در اين موقع پليسها سر مى رسند و خلق را پراكنده كرده و نعش آن خبيث را به خانه خودش مى برند و غسل مى دهند،
رئيس قزاق خبردار شده حكم مى كند كه بروند جنازه او را بگيرند و بگذارند مردم ببينند. قزاقها هم مى آيند. دم مقبره شيخ صفى و مقابل پليسها مى ايستند و جنازه را كه مى خواستند دفن كنند، ممانعت كرده و كفنش را پاره پاره نموده كه مردم تماشا كنند.
بنده و آقا سيّدجوادو آقا سيد ابراهيم توى مدرسه و خانه بوديم كه گفتند: نعش او را قزاقها آوردند، توى ميدان عالى قاپو مقابل مقبره شيخ انداختند كه مردم تماشا كنند. ما هم رفتيم كه ببينيم ، جمعيت زيادى بود كه با سختى و زحمت خودمان را به نعش آن خبيث رسانيديم ، ديديم صورت نحسش ‍ مثل آلبالو سياه شده و از شدت تعفن نتوانستيم دقيقه اى توقف كنيم .
بعضى از تجار موثق گفتند: ديديم دهنش مثل سگ شده بود و تمام مردم از زن و مرد بزرگ و كوچك به تماشا آمده بودند و به جنازه اش سنگ مى زدند و تا عصر بود. بعد پايش را با طناب بستند و به بازار و خيابانها و كوچه ها و محله ها گردانيدند و هنگام غروب بدن نحس او را كنار صحرا در چاهى انداختند و آن را پر از خاك كردند.(80)
ايكه نور دل مائى بابى انت وامّى
بر همه درد دوائى بابى انت و امّى
نو گل باغ رسولى ميوه قلب بتولى
ثمر نخل وفائى بابى انت و امّى
تو سراپاى جلالى پدر فضل و كمالى
پسر شير خدايى بابى انت و امّى
ادب از حلقه بگوشانِ سر كوى وفايت
كه همه مهر و وفائى بابى انت و امّى
تو چه جسمى تو چه جانى توچه مهرى توچه ماهى
كه چنين جلوه نمائى بابى انت و امّى
تو علمدار حسينى تو بهين يار حسينى
صاحب تيغ و لوائى بابى انت و امّى
هر شهيدى ز مقام تو خورد غبطه به محشر
كه تو شمع شهدائى بابى انت و امّى (81)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:269.txt">پول با بركت</a><a class="text" href="w:text:270.txt">خاك قبر عباس (ع )</a><a class="text" href="w:text:271.txt">شفاى درد</a><a class="text" href="w:text:272.txt">يا اباالفضل</a><a class="text" href="w:text:273.txt">عباس (ع ) زنم را شفا داد</a><a class="text" href="w:text:274.txt">دختر مضطرب</a><a class="text" href="w:text:275.txt">شركت با اباالفضل (عليه السلام )</a><a class="text" href="w:text:276.txt">مرد سنى</a><a class="text" href="w:text:277.txt">اى باد حيا نمى كنى</a><a class="text" href="w:text:278.txt">علم و وسوسه</a></body></html>پول با بركت
سيد بزرگوار و جليل القدر(( حضرت حاج آقاسيد ولىّ الله طبسى رضوان الله تعالى عليه )) فرمودند: در اواخر دولت عثمانى كربلا غرق در بلا و ابتلا و گرفتارى بود و اهالى آن با حكومت (در واقعه حمزه بيك كه معروف بود) در مجادله بودند.
من با چند سر عائله در نهايت فقر و سختى بسر مى برديم . ضمناً هر هفته عصرهاى جمعه روضه مان ترك نمى شد و هر چه كه مى توانستم و اقتضاى حال بود و لو خرما به مجلس مى آوردم .
يك هفته اى قدرى خرماى زاهدى 