براى مجلس ذخيره كرده بودم ، از قضاء چند نفر از اعراب توابع كربلا كه از ترس جنگ به (( آقا حضرت عباس (ع ))) پناهنده شده بودند، مهمانى به منزل ما آمدند. (چون خانه ما در جوار آن حضرت بود).
در خانه چيزى نبود مجبور شدم با خرماهاى زاهدى از آنها پذيرائى كنم .
چند روز از اين ماجرا گذشت ، صبح جمعه شد، رفتم توى فكر روضه و تهيه وسائل آن ، به خانه يكى از رفقاء رفتم كه دو قران از او قرض بگيرم ، ولى متاسفانه نداشت ، وقت برگشتن وارد صحن ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) شدم ، با خودم گفتم : غنيمت است تاينجا كه آمديم يك زيارتى هم بكنم . بعد از اينكه از حرم بيرون آمدم ، با ازدحام مردم كه از طرف خيمه گاه به طرف صحن بود. مواجه شدم ، چون منزل آسيدعلى مسئله گو از توپ صدمه ديده بود، متزلزل شده . و از صداى تخريب آن مردم خيال كردند توپ ديگرى زده شده لذا ازدحام به درون دالان صحن فشار ميآوردند.
در اين شلوغى پوست ساق پايم خراش برداشت كه ناچاراً از طرف كوچه و بازار به خانه برگشتم ، همينطورى كه داشتم ميرفتم دلم شكست ، گفتم : بهتر است كه به حرم (( حضرت ابوالفضل (ع ))) مشرف شوم ، و عرض حال كنم . آمدم محل خراشيدگى را شستم و بعد بحرم حضرت پناهنده شدم ، توى حرم كسى جز دو كبوتر نبود.
گفتم : مولاى من ، پايم مجروح شده ، تا مخارج خودم را از شما نگيرم دست برنمى دارم ، مجلس روضه دارم و وسائل آن مهيا نيست ، تا فرجى نرسانى بيرون نمى روم .
با خودم گفتم : يك دو كلمه روضه بخوانم شايد فرجى برسد، ايستادم و شروع به روضه خواندن كردم ، يك وقت متوجه شدم كه اگر كسى بيايد و بگويد براى كه روضه مى خوانى ؟ چه بگويم ؟!
روضه نخواندم و مشغول نماز هديه شدم .
از نماز كه فارغ شدم ،(( ديدم كنار ديوارى كه متصل به من بود يك دسته دوقرانى گذاشته شده مثل صرّافها كه روى ميز و صندوق هايشان مرتب و دسته بندى شده مى چينند بود.))
گفتم :((بَه بَه مولاى خودم (( ابوالفضل (ع ))) مرحمت فرموده چون اگر از جيب كسى ريخته شده بود پخش مى شد و به اين خوبى دسته كرده و مرتب روى زمين قرار نمى گرفت ،)) به هر حال آنها را برداشتم و به منزل بردم و توى صندوق گذاشتم و از اين ماجرا به كسى چيزى نگفتم . ((تا يك سال هر وقت پول مى خواستم از آن پولها برمى داشتم و خرج مى كردم )) و روزهاى جمعه هم مجلس روضه ام از صبح تا ظهر طول مى كشيد و غير چاى و نان و سيگار و قليان يك حقه شير مصرف مى شد.
پرسيده شد: روزى چقدر مصرف خانه است ؟ گفتم : نمى دانم ، ليكن بعضى اوقات مى شد كه سه چهار عدد دوقرانى برمى داشتم و زندگيم را مى چرخانيدم و چون خيلى كم از جايى به من پول مى رسيد مدت يك سال هيچ التفاتى نداشتم ، تا اينكه يك روز گفتم :خوب است كه پولها را بشمارم ببينم چقدر است ؟! وقتى شمردم ديدم هفتاد و دوقرانى بود. بعد از آن پولها تمام شد و ديگر از آن پولها خبرى نشد.(82)
تو علمدار حسينى تو بهين يار حسينى
صاحب تيغ و لوائى بابى انت و امّى
هر شهيدى ز مقام تو خورد غبطه به محشر
كه تو شمع شهدائى بابى انت و امّى
روز حاجت همه محتاج تو از عارف و عامى
چون على عقده گشائى بابى انت و امّى
منصب ساقى كوثر به تو تفويض شد آرى
ساقى كرببلائى بابى انت و امّى
خوش بود بر تو دل زينب مظلومه كه داند
ياور آل هُدائى بابى انت و امّى (83)پيش درآمدهاى شوم طوفان

مـا خود را در گرداب هاى سهمگين حوادث سياسى كه براى خاندان على رخ ‌داده نمى انداختيم , اگر زينب دور از اين حوادث مى بود و در حجاز مانده , به زندگانى اختصاصى خود ادامه مى داد و تمام كوشش خود را در به دوش كشيدن بارشوهردارى و مادرى به كار مى برد.
ولـى اوضـاع و احـوال , او را بـه مركز حوادث كشانيد, حوادث هولناكى كه با فشارى چنان سخت , دولـت اسـلام را در هـم پيچانيده بود.
پس ما مجبوريم درنگى كرده و پيش آمدهاى شومى كه آن طوفان سركش و آن تندباد بى رحم را به ما خبرمى دهد, در نظر بگيريم .
فترتى طولانى مى گذرد كه زينب در اين مدت از گردباد حوادث دور است , بلكه گاه گاهى رد زيـنـب راهـم در فـريـادهـاى رعـدآسـاى حوادثى كه گوش ها را كر مى كند و سرها را به دوران مى اندازد, گم مى كنيم .
ولى در آخركار مى بينيم كه تمام اين حوادث سهمناك , زمينه را آماده كرده كه بانوى كربلا نمايان شود.
از ايـن جا عذر ما آشكار مى شود, اگر از هنگامه هاى سياسى - كه به گمان بعضى با زينب مگر به واسـطه بستگى او بافرماندهان و پيشوايان آن ها و موقعيت او در خاندان بنى هاشم تماسى ندارد - سـخـن را طـولانـى كنيم .
علاوه بر اين ,گاهى مى بينيم كه در تمام اين پيش آمدهاى سهمگين , مـقدماتى بوده كه در زندگانى زينب اثرى بسزا داشته و او را براى آينده اى هراسناك آماده كرده است .
بـراى زيـنـب چنين تقدير شده بود كه جريان حوادث را از نزديك بنگرد, او مى بيند كه خلافت از ابـوبكر به عمر مى رسد.
سپس در سال 23 هجرى به دست عثمان مى افتد تا معركه اى خرد كننده آغاز شود, آن هنگامه و آشوبى كه شايد تابه امروز آتش آن خاموش نشده باشد.
زيـنـب , طنين فريادهاى عايشه ام المؤمنين را مى شنود كه مردم را به شورش تحريك مى كند و از شـهيد خون خواهى مى كندو در ميان انبوه مردم فرياد مى كشد كه , ولگردان شهرها و غلامان اهل مـديـنـه , خـون حـرام را در ماه حرام ريختند و شهرمحترم را بى احترام و مال محترم را بى حرمت كـردنـد, بـه خـدا كـه يـك انـگـشـت عثمان ازتمام طبقات زمين , مانند اين مردم ,بهتراست .
اى مـسـلـمـانـان ! مـبادا برگرد اين ها جمع شويد و بگذاريد دگرى آن هارا نابود كند و جمعشان را پراكنده گرداند.
سـپـس در حـالـى كه بر شترى بى خير سوار است , بر على اميرالمؤمنين خروج مى كند و پيشوايى شورشيان بر ضد على راعهده دار مى شود.
عـلـى , كـشـنـده عثمان نبود, و نه بر قتل او تحريكى كرده بود, و نه بدان راضى بود, و هم چنين عـايشه نه از عثمان دل خوشى داشت , ونه ولى خون عثمان بود, و خودش چه اندازه مردم را براى كشتن او تحريك كرده بود و چه بسيار انتقادهايى كرده بود كه مردم را بر وى بشوراند.
مـورخـان فـرامـوش نكردند روزى را كه عايشه از عثمان خشمگين شده بود, زيرا نصيبش را كم كـرده بـود.
عـايـشـه مـنتظرفرصت بود, تا روزى عثمان را ديد كه براى مردم سخنرانى مى كند.
پيراهن رسول خدا (ص ) را برداشت و فريادكشيد: اى مسلمانان ! اين تن پوش رسول خداست كه هنوز كهنه نشده ولى عثمان سنت او را كهنه كرده است ! بارها از عايشه شنيده شده بود كه مى گفت : اين يهودى لنگ (عثمان ) را بكشيد, زيرا يهودى لنگ كافر شده است .
مـن كـسـى از مـورخان را نمى شناسم كه در اين ترديد كند كه اگر خلافت به على بن ابى طالب نـمـى رسـيد, عايشه شورش نمى كرد.
مدائنى نقل مى كند: موقعى كه عثمان كشته شد, عايشه به مـكه رفته بود, و از آن جا بيرون مى آمد كه خبر كشته شدن عثمان بدو رسيد.
او ترديد نداشت كه طلحه خليفه خواهد شد.
پس چنين گفت : مرده باد آن يهودى لنگ , زنده باشى اى صاحب انگشت (واين كلمه كنايه از طلحه بود كه انگشت او درجـنـگ احـد, هـنگام دفاع از رسول خدا جدا شده بود) آفرين اى ابوشبل ,