مظلوم و پشيمان كشته شد, او را ناروا كشتند و سرش را بريدند, جورى كه شتر را سر مى برند.
آرى , قـريـش سـعـادت و هدف خود را با تير زد و دهان خويشتن را به دست خود خونين كرد و از كشتن عثمان سودى نبردو به آن راهى كه مى خواست برود نرفت , به خدا, بلاهايى خواهد ديد كه از آن نـجـات نـخـواهـد داشـت , بلايى كه هر غافل خفته اى را بيدار كند و هر نشسته اى را به پاى خيزاند.
بر قريش , مردمانى مسلط خواهند شد كه به آن ها رحم نكنند و باآن ها با بدترين شكنجه ها معامله كنند.
آهاى مردم ! گـنـاه عـثـمان به اندازه اى نرسيده بود كه خونش حلال شود, او را چنان فشرديد كه پارچه تر را مـى فـشاريد.
سپس بر او تاختيدو او را كشتيد, پس از آن كه توبه كرده بود و از گناهان پاك شده بود.
آن گاه با پسر ابوطالب بيعت كرديد بدون آن كه باجماعت مشورت كنيد, آيا مرا ديديد كه به واسـطه خاطر شما از تازيانه عثمان و زبان هرزه دراى او خشمگين شدم ولى انتظار داريد كه براى عثمان از شمشيرهاى شما خشمگين نشوم ؟ بـدانـيـد كه عثمان مظلوم كشته شده است , كشندگان عثمان را بجوييد و هنگامى كه بر ايشان دسـت يـافـتـيد آن ها را بكشيد,سپس خلافت را در اختيار كسانى كه اميرالمؤمنين عمر انتخاب كرده بود بگذاريد, مشروط برآن كه كسانى كه در خون عثمان دست داشته اند داخل نشوند.
عايشه در شنوندگان كسى را ديد كه به وى پاسخ مى دهد: اى ام المؤمنين ! به خدا, كشته شدن عثمان از اين كوچك تر است كه تو فرمان خدا را زير پا نهى و از خـانـه بـيرون شوى و براين شتر پليد سوار شوى , از جانب خداى براى تو پرده و حرمتى قرار داده شده بود, تو پرده را دريدى و حرمت خود رااز ميان بردى ! در پى او جوانى از بنى سعد روى سخن خود را به طلحه و زبيركرده چنين گفت : اى زبـيـر! تـو يـاور فـداكار رسول خدا(ص ) بودى و اى طلحه ! تو با دستت رسول خدا را از گزند دشـمن نگه دارى كردى ,مى بينم ام المؤمنين را به همراه خودتان آورده ايد! آيا زنان خودتان را نيز همراه آورده ايد؟! آن دو گفتند: نه .
آن جوان گفت : پس من از شما نيستم , سپس شعرى سرود كه خطابش به آن دو بود: هـمسران خود را در پس پرده نگاه داشتيد, ولى مادرتان همسر رسول خدا را به پيش انداخته به اين و آن سو كشانيديد,به جان خودت كه اين منتهاى بى انصافى است .
ازطـرف خـدا بـه او امـر شـده بود كه در خانه اش بنشيند و بيرون نيايد, ولى خودش خواست كه بيابان هاى خشك را بپيمايدو از اين شهر بدان شهر برود.
و براى آن كه به مقصود برسد, فرزندانش با تير و نيزه و شمشير بجنگند و كشته شوند.
بـه دسـت طـلحه و زبير پرده احترام او دريده شد, اين رفتار آن ها براى ما بس است كه به ما خبر دهد كه آنان چگونه مردمى هستند.
احنف بن قيس برخاست و عايشه را مخاطب قرار داده چنين گفت : از تـو پـرسـشى دارم , و بسيار جدى مى پرسم , نبايد از من دلگير شوى .
آيا در اين شورشى كه به پا كرده اى از رسول خدا(ص ) دستورى دارى ؟ عايشه گفت : نه .
احنف پرسيد: آيا از رسول خدا (ص ) نوشته اى دارى كه تو از لغزش بر كنارى و اشتباه نمى كنى ؟ عايشه گفت : نه .
احـنـف گـفـت : راست گفتى , خداى براى تو مدينه را خواسته بود, پس تو چرا اطاعت نكردى و بصره را برگزيدى ؟ خـداى بـه تو امر كرده بود كه در خانه پيغمبرش (ص ) بمانى , ولى تو چرا به خانه يكى از فرزندان ضبه مسكن كردى ؟ اى ام المؤمنين ! مرا آگاه نمى كنى كه براى جنگ و خون ريزى آمده اى يا براى صلح و آشتى ؟ عايشه خشم خود را فرو برده , پاسخ داد: براى صلح و آشتى .
احـنـف گـفت : به خدا, اگر مى آمدى و در ميان مسلمانان جز كتك كارى با كفش و زدوخورد با سنگ ريزه چيز ديگرى نبود,به دست تو آشتى نمى كردند, چه برسد كه وقتى آمده اى كه شمشيرها را به شانه آويخته اند, و براى خون ريزى آماده شده اند؟ عايشه ندانست كه چه جواب گويد و دردمندانه چنين گفت : بـدگـويـى احـنـف بـه مـن , حلم وبردبارى او را از ميان برد, نا خلفى فرزندانم را به خدا شكايت مى كنم .
هـنـگامى كه سپاه على و سپاه عايشه باهم روبه رو شدند, عايشه خواست كه آتش دشمنى را دامن بزند و دليرى سپاه خود رابيفزايد, روى به سمت راست كرده پرسيد: چه كسانى هستيد؟ پاسخ دادند: قبيله بكربن وائل .
عايشه گفت : شاعر در باره شما مى گويد: چـنان غرق در آهن و فولاد به سوى ما آمدند كه گويى در سرافرازى جاويدان و شكست ناپذيرى , قبيله بكربن وائل بودند.
پس به سمت چپ روى كرده مى پرسد: در سمت چپ من چه كسانى هستند؟ جواب مى دهند: فرزندان تو قبيله ازد.
عـايـشـه فرياد برآورد: زنده باد دودمان غسان , جنگ جويى و مردانگيى كه ما از شما مى شنيديم , نگاه دارى كنيد.
شاعر مى گويد: از دودمان غسان كسى جنگيد كه شايستگى حفظ نام نيك آن را داشت .
سپس به لشكرى كه جلو رويش بودند روى كرده پرسيد: چه كسانى هستيد؟ گفتند: بنى ناجيه .
عايشه گفت : به به از اين شمشيرهاى برنده ابطحى و قرشى , پيكارى كنيد كه دشمن , يك ديگر را سپر خود كنند.
گويى آتشى از كينه و درندگى در سپاهيان بيفروخت .
پـرچـم داران كـه در خـط بـيـنـى شـترش ايستاده بودند, هركدام درپى ديگرى دليرانه پايدارى مى كردند.
كشته مى شدند, اين كه مى افتاد, آن پرچم را مى گرفت و بر پا مى داشت , سراينده آن ها مى گويد: اى مادرما اى همسر پيغمبر ----- اى همسر مرد بابركت و رستگار ما فرزندان ضبه نخواهيم گريخت تا جمجمه هايى را ببينيم كه بر زمين روى هم ريخته .
از سپاه على كسى به او جواب مى دهد و رجز مى خواند: اى مادر ما كه نامهربان ترين مادرى هستى كه ما ديده ايم .
مادر به فرزند خود غذا مى دهد و ترحم مى كند.
آيا نمى بينى چه دليرانى مجروح و پاره پاره شده اند؟! و چه دست ها و مچ هايى از پيكرها جدا شده است ؟! ديـگـرى از سـپاه عايشه پيش آمده و زمام شتر را به دست مى گيرد و بر پيكر شهيدى از لشكريان على مى گذرد و مى گويد: آيا تو شنوايى از على داشتى و فرمان پذير او بودى ؟ و دست از ياران همسر پيغمبر برداشتى ؟ پيش از آن كه مزه تيزى شمشير را بچشى .
آن گاه روبه سوى عايشه كرده و فرياد مى زند: اى مادر ما اى عايشه ! پريشان مباش .
در قبيله ازد مردم بزرگوار موجود است .
يكى از ياران على كه او را مى بيند به سويش تاخت آورده و رجز مى خواند و مى گويد: شمشيرم را برهنه كرده بر قبيله ازد مى تازم .
و آن را بر پير و جوانشان مى نوازم .
و كار هر قوى هيكل و دلاورشان را مى سازم .
هـنـگامه خونين هم چنان ادامه داشت , تا وقتى كه دست و پاى شتر عايشه قطع شد و نزديك بود كه عايشه تلف شود, ولى على نجاتش داد, و منادى او فرياد برآورد: كـسى حق ندارد هيچ مجروحى را بكشد و هيچ گريخته اى را تعقيب كند, و به كسى كه به جنگ پـشـت كـرده نـيزه زند, ازنيروى دشمن , هركس اسلحه اش را بيندازد در امان است و هركس در خانه اش را ببندد در امان است .
امـيـرالـمـؤمـنـيـن پـس از آن كه فتح كرد, مدتى بايستاد و نظرى بر كشتگان كه به ده هزار تن مـى رسيدند بينداخت , كشتگانى كه همه عرب بودند و مسلمان و در ميان آن ها اصحاب پيغمبر و نگه دارندگان قرآن و حافظان سنت پيغمبر يافت مى شدند.
