 رحمت كند يا اميرالمؤمنين , به خدا سوگند كه خدا نزد تو بزرگ بود.
پـزشـكـان كوفه را براى درمان زخم على آوردند.
در ميان آن ها براى درمان زخم شمشير, كسى دانـاتـر از اثـيـربـن عمروبن هانى نبود, او طبيبى بسيار حاذق بود كه زخم ها را معالجه مى نمود.
خالدبن وليد در جنگ عين التمر او را با چهل تن ديگر اسير كرده بود.
اثـيـر بر زخم اميرالمؤمنين نظرى انداخت و شش گرمى را خواست و رگى از آن بيرون كشيد و در شـكـاف سـر فـرو برد وبيرون آورد, ديد سپيدى مغز سر اميرالمؤمنين بر آن نمودار است , پس نوميدانه بگفت : يا اميرالمؤمنين ! وصيت هاى خود را بكن زيرا ضربت اين دشمن خدا به مغز سرت رسيده است .
امام , دو فرزند خود حسن و حسين را بخواند و براى نوشتن وصيت آماده شد.
زينب از همان دم اول از بستر پدر جدا نشد.
مى خواست از ديدار پدر, پيش از آن كه از دستش برود, توشه اى برگيرد.
چقدر اميرالمؤمنين زود و شتابان از دنيا رفت ! بنا بر ارجح اقوال , در سپيده دم جمعه ضربت خورد و دو روز زنده ماند و شب يك شنبه بيست ويكم رمـضان سال چهلم هجرى از اين جهان ديده فروبست .
و پس از خود, فرزندانش حسن و حسين را در بـرابر دشمن خطرناكش معاويه به جاى گذارد.
و بانوى خردمند بنى هاشم , زينب را به يادگار گذارد تا ببيند كه دودمان رسول خدا از آتش فتنه اى كه خون خواهان عثمان روشن كرده بودند, چگونه مى گدازند! موقعى كه خبر مرگ على به عايشه رسيد, اين شعر را بر زبان آورد:
فالقت عصاها واستقر بها النوى ----- كما قرعينا بالاياب المسافر
- عـصـا را بـرزمـين انداخت و در همان نقطه دور سكونت اختيار كرد ((35)) هم چنان كه چشم مسافر به برگشتن روشن مى شود.
آن گاه پرسيد: كه او را كشت ؟ گفتند: مردى از قبيله مراد.
عايشه گفت : هر چند كه او دور بود,ولى خبر مرگش را جوانى آورد كه در دهانش خاك نباشد.
زيـنـب دخـتـر ام سـلـمـه ايـن سـخـن را شنيد, با انكار از او پرسيد: آيا در باره على اين سخن را مى گويى ؟ عـايشه جواب داد: من فراموش مى كنم , وقتى كه فراموش كردم مرا به ياد آوريد.
سپس اين شعر را بر زبان آورد: هميشه به نام دوستى و احترام چكامه هايى ميان ما هديه مى شد.
تـا مـوقـعـى كـه مـن بريدم , اكنون سخن تو در ستايش آن ها هم چون صداى مگسى در انجمنى پرهياهوست .
و در نقلى است كه وقتى خبر كشته شدن على (ع ) به عايشه رسيد, سجده كرد! مى گويند اين خبر را سفيان بن ابى اميه آورد.
آرى , آرى , عايشه در موقع خبر مرگ على مى گويد: فالقت عصاها واستقربها النوى ولى عصايش را نينداخت واين مصايب پايان نيافت , زيرا شهادت على , حلقه اى از حلقه هاى زنجير مـصـيـبـت هـاى دردنـاكى بود كه به دودمان رسول خدا پيچيده و آن را طعمه آتش سوزان فتنه بى رحمى نموده بود, آتشى كه عايشه روشن كرده و زمام آن را در دست گرفته بود.
زينب , پدر را از دست داد.
روزگار به برادرش حسن رسيد.
اين دوره با خطبه مؤثرى آغاز شد كه امام حسن در آن چنين گفت : ديشب مردى از دنيا رفت كه در درست كارى نه گذشتگان از او پيشى گرفتند و نه آيندگان به او خواهند رسيد.
او كسى بود كه در ركاب رسول خدا (ص ) جهاد مى كرد و جان خود را سپر آن حضرت قرار مى داد.
هـر وقـت كـه رسـول عـلـم اسلام را به دست او مى سپرد و به سوى جهاد با كافرانش مى فرستاد, جـبـرئيـل در طـرف راستش و ميكائيل در طرف چپش بودند.
از جهاد باز نمى گشت مگر آن كه پـيـروز شده باشد.
هيچ گونه زر و سيمى از خويش به جاى نگذاشت مگرهفت صد درهم كه با آن مى خواست براى خانواده اش خدمت كارى فراهم كند.
سـخن امام حسن كه بدين جا رسيد, گريه گلويش را گرفت , امام حسن گريه كرد و مردم هم گريه كردند.
روزگار امام حسن نيز پس از ده سال به پايان رسيد.
امام حسن در آغاز كار مى خواست در برابر دشمن خطرناكش معاويه بايستد و پاى دارى كند, ولى اهل كوفه به وى خيانت كردند و تنهايش گذاشتند.
عدى بن حاتم در باره اهل كوفه مى گويد: زبـان هـاى آن ها هنگام آرامش و آسودگى مانند شمشير بران است , ولى در وقت جنگ هم چون روباه مى گريزند.
امام حسن به نفع معاويه از خلافت دست كشيد, پس از آن كه عده اى از مردمان عراق به خيمه اش ريـخـتـه و آن را تـاراج كردند و جا نماز از زير پايش كشيدند.
يكى دست دراز كرد عبايش را نيز از دوشش برداشت .
امام حسن كه شمشيرحمايل داشت , بدون عبا بنشست و هنگامى كه سوار بر استر گرديد, دست جنايت كار ديگرى دراز شد و افسار آن راگرفت و نيزه اى به ران مباركش زد! بـغـض عراقى ها و نگرانى و نفرت از خيانتشان در دلش افزوده گشت , روى از آن ها برگردانيد و چنين گفت : اى مـردم عـراق ! با من سه جنايت كرديدكه از شماانتقام نكشيدم و شما را به خود واگذار كردم : پدرم را كشتيد, خودم را نيزه زديد, خيمه ام را تاراج كرديد.
زينب , برادر مجروح را پرستارى مى كرد.
هنگامى كه زخم التيام يافت , زينب براى چندى دردهاى خود را فراموش كرد,و گمان برد كه كناره گيرى امام حسن از خلافت جان او را محفوظ مى دارد و نخواهد گذارد كه خون خاندانش با شمشيرستم كاران بريزد.
ولى معاويه خلافت را تنها براى خودش نمى خواست , بلكه مى خواست سلطنت اموى تشكيل دهد و تا حسن بن على زنده بود و نفس مى كشيد نمى توانست براى يزيد پسرش بيعت بگيرد.
پـيـمـانـى كـه معاويه با امام حسن بسته بود و در آن شرط شده بود كه پس از معاويه , امام حسن زمـام دار مسلمانان باشد,جلوگير معاويه نبود و نگرانش نمى ساخت , زيرا معاويه پاى بند به پيمان نبود.
تنها چيزى كه معاويه را نگران و پريشان مى ساخت , آن بود كه مسلمانان حاضر نبودند يزيدبن معاويه را به جاى حسن بن على , سبط رسول , بپذيرند.
معاويه هنوز به خاطر داشت روزى را كه پس از صـلح با امام حسن در كوفه بر منبر رفته بود, و نام على را به زشتى برده بود و به امام حسن نيز نـاروا گـفته بود, وحسين از جاى برخاست تا جوابش را كف دستش بگذارد ولى امام حسن دست برادر راگرفت و او را بنشانيد.
آن گاه خود به پاى خاست و چنين گفت : اى كـسـى كـه نام على را بردى , بدان كه من حسن هستم و پدرم على است و تو معاويه هستى و پـدرت صـخر.
مادر من فاطمه است و مادر تو هند.
جد من رسول خداست وجد تو حرب , جده من خديجه است و جده تو فتيله , خداى لعنت كند آن كه از ما دوتن بدنام تر است و دودمانش لئيم تر و قدمش شوم تر و كفر و نفاقش قديم تر است .
در اين هنگام دسته جاتى از اهل مسجد آمين گفتند.
صدايى بلند شد كه مى گفت : ماهم مى گوييم : آمين .
ديگران گفتند: ما نيز مى گوييم : آمين .
آيـا معاويه مى تواند مقصودش را عملى كند در صورتى كه دل هاى اين مردم آكنده از محبت امام حسن است , هر چند دراثر ترس معاويه شمشيرشان در نيام رفته , تنهايش گذارده اند! نـقـل مـى كـنـنـد: امام حسن پس از كناره گيرى , به سوى مدينه بازگشت و هشت سال در آن جـابـماند.
وقتى كه معاويه خواست براى فرزندش يزيد بيعت بگيرد, چيزى بر دوش او سنگين تر از وجود حسن بن على نبود, پس آن حضرت را مخفيانه مسموم كرد.
كـسـى كـه بـراى خـاطـر معاويه متصدى زهر دادن امام حسن شد, جعده دخت اشعث بن قيس زن آن حضرت 