 از حسين , فرزند زهرا نواده رسول , كسى نبود كه از اين تعدى و تجاوز خشمگين شود.
مـعـاويـه , پـس از بيعت گرفتن براى يزيد, چهار سال بزيست , و حسين هم چنان در جايگاه خود اسـتوار بود.
اونمى خواست كه ولايت عهد حكومتى كه جدش تاسيس كرده است , كسى مانند يزيد باشد.
اگر خلافت موروثى باشد, چه كسى ازحسين جگر گوشه پيغمبر پسر دختر رسول به آن سزاوارتر است ؟ و اگر ملاك در انتخاب خليفه , شايسته ترين و پاكدامن ترين فرد باشد, چه كسى از امام حسين , آن پرهيزكار پاك دامن , آن دانشمند فهميده , شايسته تر است ؟ آيـا حـق مـوروثى دودمان رسول را از پدرشان غصب كردند, تا جوانى فاسق , بى دين , شراب خوار, بازى گر, ياوه گوى ,به ارث برد! آيا خلافت از نواده خديجه ام المؤمنين و بانوى اسلام گرفته شود و به دست نواده هند جگرخوار, قهرمان وحشى ترين انتقام ها برسد؟ اسـلام فـرامـوش نـكـرده بـود چـه ظلمى از هند در احد به او شد و آن زن پليد چگونه زخمى بر مـسـلمان ها زد كه التيام نپذيرفت .
هنوز در ميان مسلمانان كسانى يافت مى شدند كه هند را ديده بـودنـد كـه از مـكـه بيرون آمده و قريش را سرزنش مى كرد كه چرا از دسته كوچكى از مسلمانان شـكـسـت خـوردنـد, بـا آن كـه سپاه آن ها از حيث عدد و تجهيزات جنگى كامل بود وتحت نظر ابوسفيان شوهر هند و پيشواى كفار اداره مى شد, و بااين حال پيكرهاى دليران و بزرگان خويشان هندرا در بيابان خونين آب بدر, گذاشتند و گريختند.
بدر هند, عتبه كه سرش از ضربت مرگ بار حمزة بن عبدالمطلب جدا شده بود و برادرش شيبه كه نيز حمزه كار او راساخته بود ((36)) و فرزندش وليد كه على بن ابى طالب او را كشته بود. و ابوجهل فرمانده سپاه كفار. و ده هاتن ديگر كه درآن جا برزمين افتاده بودند.
در آن روز, هـنـد سـوگـنـد يـاد كـرد كـه شـوهـرش ابوسفيان با او نزديكى نكند, تا وقتى كه از كشته هايش خون خواهى كند.
پس از آن , هند در ميان اهل مكه به كوشش برخاست , تا سه هزار مرد جـنـگى گرد آمدند, و فرماندهى آن ها با ابوسفيان بود, ودر ميان آن ها دويست سوار كار بود كه تحت فرمان خالدبن وليد بودند.
هـند, در راس اين سپاه مهاجم به سوى مدينه روان شد.
گرداگرد او زنانى بودند, كه آهنگ هاى خون مى نواختند و سرودانتقام مى خواندند.
هـنـد, غـلامـى داشـت حبشى , با او خلوت كرد و به وى وعده داد كه اگر او سر حمزه را بياورد, زنجير بردگى اش را بگسلدوآزادش سازد.
دو سـپاه در دامنه كوه احد روبه رو شدند.
هند به زنانى كه با او بودند گفت : دف بزنيد و خودش در آن ميان به رقصيدن وآواز خواندن پرداخت , و سپاه را به خون ريزى تحريك مى كرد و آتش انتقام را دامن مى زد.
مـوقعى كه تنور جنگ برافروخته شد, وحشى از پشت سر به حمزه نزديك شد.
در حالى كه حمزه بـه كـشـتن يكى ازمشركان مشغول بود, وحشى زوبين را در هوا به گردش در آورد بدون آن كه حـمـزه مـتوجه شود, آن را به سوى حمزه رها كرد.
زوبين , پهلوى حمزه را شكافت و او را بر روى شن ها بيفكند و آن گاه به خواب هميشگى فرو رفت .
در ايـن هـنـگام , وحشى به سوى هند دويد.
هند كه او را از دور بديد, دانست كه وحشى براى چه مـى دود.
خـامـوش به سوى هند آمد و دست خود را در دست هند نهاد, تا او را به جايى كه قهرمان جنگ آرميده است ببرد.
همين كه چشم هند برپيكر حمزه افتاد, از شادى و هيجان فرياد كشيد, و خـم شـد و بـه پـاره پـاره كـردن پيكر شهيد پرداخت .
بينى را بريده وگوش ها را از بيخ بركند, و چـشـمانش را بدريد.
سپس شكم شهيد را بشكافت و جگرش را كه هنوز گرم بود, بيرون آوردو با رغـبـتـى فـوق العاده جويدن گرفت .
زنانى كه در پى او بودند, از او پيروى كردند و از گوش ها و بينى هاى شهيدان وانگشتان آن ها براى خود گردن بندها و گوشواره ها درست كردند.
درسـت است كه هند پس از اين در سال فتح مكه مانند شوهرش مسلمان شد, ولى مسلمان شدن او صـفـحـات ننگين گذشته اش را نشست , و از آن كه فرزندانش را به جگر خوارزادگان بنامند, جلوگيرى نكرد.
يـزيـد, نـواده اين هند است .
پدر يزيد, خلافت اسلامى را در صورتى كه تبديل به سلطنتى ظالمانه وهرقلى كرده بود, براى او به ارث گذاشت , به طورى كه هرگاه ستم كارى بميرد, ستم كار ديگرى جـاى او را بـگـيرد.
با آن كه هنوز در ميان مسلمانان , ياران بزرگوار رسول خدابودند, كه شايسته زمام دارى مسلمانان باشند, و سرور همه ايشان حسين (ع )فرزند زهرا (ع ) و نواده خديجه بود.
ابـدا ! و هـرگـز چنين چيزى نخواهد شد! اسلام , زمام دارى يزيد را نخواهد پذيرفت , و حسين هم نخواهد پذيرفت .
مـعـاويـه , اين مطلب را به خوبى مى دانست و كاملا حسين و يزيد را مى شناخت , او مى دانست كه حسين كيست و يزيد چه كسى است .
لذا آخرين وصيتى كه به ولى عهد خود كرد اين بود: من تو را از رنج از اين در به آن در زدن رهانيدم , و همه چيز را براى تو رام كردم , و همه دشمنان را بـراى تـو خوار وگردن هاى عرب را پيش تو خم گردانيدم .
من از قريش بر تو بيمى ندارم , مگر از سه كس : حسين فرزند على , عبداللّه زاده عمر, عبداللّه پسر زبير.
آن گـاه مـعـاويـه در فكر فرو مى رود, و اين سه تن را در نظر مى آورد.
مقدار خطر هر كدام را بر وارث و ولـى عـهـد خـود مقايسه مى كند.
در ميان آن ها كسى را پرخطرتر از حسين نمى بيند, زيرا حـسـيـن جـگر گوشه رسول خداست و حق بزرگى برگردن مسلمانان دارد.
سپس , معاويه به سخن خود چنين ادامه مى دهد: عبداللّه عمر را به خود واگذار تا عبادت كند.
زيرا او مردى است كه تقدس از كارش انداخته است , و بـر يـزيـد پيش دستى نخواهد كرد.
با عبداللّه زبير سخت گيرى كن , زيرا كه او حيله گرى است خـطـرنـاك .
اما حسين , در باره حسين , معاويه به آرزو توسل مى جويد و براى يزيد دعا مى كند كه خداى تو را به دست كسانى كه پدرش را كشتند و به برادرش خيانت كردند, محافظت كند.
سپس مـى گـويـد: گـمـان نـمـى كـنـم اهل عراق از او دست بردار باشند, آن قدر خواهند كوشيد تا او رابه خروج و قيام وادار كنند.
زينب و بنى هاشم در ماه رجب سال شصتم هجرى با خلافت يزيدبن معاويه روبه رو شدند.
يـزيـد, نـه بـردبارى پدر را داشت و نه در متانت و زيركى سياسى به او مى رسيد و تنها ارث بردن خـلافـت از پدر او بسند نبود,چون در نظر اسلام نخستين كسى بود كه خلافت را فقط به واسطه ارث تصاحب كرده بود.
يـزيـد, نـخـواسـت مانند پدرش معاويه امام حسين را در مدينه آزاد گذارد, بلكه اصرار داشت از حـسـيـن و كسانى كه در حجازبودند و هنگام دعوت معاويه زير بار بيعت يزيد نرفته بودند, بيعت بگيرد.
نـخـستين تصميم او اين بود كه از طرف ايشان آسوده خاطر گردد.
لذا, فرداى روز مرگ معاويه , نامه اى بدين مضمون به امير مدينه وليدبن عتبة بن ابوسفيان نگاشت : بر حسين و عبداللّه عمر وعبداللّه زبير سخت بگير و در اين كار سستى مكن تا آن ها بيعت كنند. اين كار بر وليد بسيار بزرگ و دشوار آمد و ازمروان حكم نظر خواست , مروان پاسخ داد: هـم اكـنـون بـه دنبال اين چندتن مى فرستى و ايشان را احضار مى كنى و آن ها را به بيعت يزيد و اطـاعـت او مـى خـوانـى , اگرپ