ذيرفتند, از آن ها دست بر مى دارى و اگر زير بار نرفتند, آن ها را گردن مى زنى , پيش از آن كه از مرگ معاويه آگاه شوند. حـسـين , با تنى چند از شيعيان و دوستانش به سوى خانه وليد شد و آن ها را در حال آماده باش بر در خـانـه نـگـاه داشت و خودبه درون خانه , نزد امير رفت . مروان حكم نيز در آن جا بود, وليد, امام حسين را به بيعت يزيد خواند, امام چنين گفت : هم چون من , كسى در پنهانى بيعت نمى كند و گمان ندارم تو از من اين گونه بيعت را بپذيرى بدون آن كه در نظر مردم آشكار كنى و به همه كس بنمايانى .
وليد گفت : آرى .
حـسين گفت : وقتى كه همه مردم را به بيعت دعوت كردى , ما را نيز با ايشان دعوت مى كنى تا كار يك باره انجام شود.
وليد خاموش شد و حسين عزم بازگشتن كرد.
ولى مروان تكانى به خود داد و روى به وليد كرده و در حالى كه او را برحذر مى داشت , گفت : بـه خـدا اگـر حـسـين در اين ساعت از تو جدا شود و بيعت نكند, هرگز چنين فرصتى نصيب تو نخواهد شد, مگر آن كه كشتار بسيارى ميان شما و او رخ دهد. حسين را نگه دار و مگذار از پيش تو بيرون رود, مگر آن كه بيعت كند يا آن كه گردنش را بزنى .
حسين از جاى جست و به طور انكار پرسيد: پسر زرقا ! ((37)) تو مرا مى كشى يا او, به خدا, دروغ گفتى و گناه كردى .
سپس , از خانه وليد خارج شد.
مروان , وليد را سرزنش كرده و گفت : پند مرا به كار نبستى , به خدا كه ديگر حسين خود را در اختيار تو نخواهد گذارد.
ولـيد پاسخ داد: ديگران را سرزنش كن .
تو به من چيزى را پيشنهاد مى كنى كه نابودى دين من در آن است , به خدا, دوست ندارم كه آن چه را كه خورشيد بر آن طلوع مى كند و از آن غروب مى كند از آن مـن بـاشـد و در بـرابـر آن , مـن حـسين رابكشم . سبحان اللّه ! اگر حسين بگويد: من بيعت نمى كنم او را بكشم ؟ به خدا, گمان ندارم بازخواست خون حسين نزدخداى در روز قيامت سبك و كوچك باشد.
حـسين بيرون شد.
هنگامى كه به خانه خود رسيد, خبر را به اهل بيت خود گفت وايشان را نهانى آگاهانيد كه آهنگ سفردارد.
شـب ديـگر, مدينه رسول خدا به فرزند زهرا مى نگريست كه از بيم پيش آمدهاى ناگوار, اهل بيت خـود را بـرداشـته درتاريكى شب به طور پنهانى از آن شهر بيرون مى رود, پيش از آن كه ماهتاب درآيد واين راز را فاش كند.
حسين در مدينه كسى را به جاى نگذاشت مگر برادرش محمدبن حنفيه كه او به حسين گفت : بـرادر! تـو مـحبوب ترين و عزيزترين مردم نزد من هستى و تو براى آن كه من خيرخواه تو باشم از هـمـه كـس سـزاوارترى ,چندان كه مى توانى با همراهان خود از يزيد و از شهرها دور شو.
آن گاه فرستادگان خود را به سوى اين مردم روانه ساز.
اگر با تو بيعت كردند حمد خداى را به جاى آور و اگـر دور ديـگـرى را گرفتند, نه از دين تو كم شده ونه از خودت , و به بزرگوارى و مردمى تو گـزنـدى نـخـواهـد رسيد. زيرا من از آن مى ترسم كه به شهرى از اين شهرها بروى و دسته هايى ازمـردم بيايند و در ميان ايشان اختلاف افتد, دسته اى ياور تو باشند و دسته اى دشمن و به كشتار برخيزند.
و تو نخستين هدف خدنگ آن ها قرارگيرى .
در اين وقت است كه خون بهترين اين امت - چـه از جـهت خودش و چه از جهت پدرش و چه از جهت مادرش - از همه چيز بى قيمت تر شود و دودمانش از همه امت خوارتر گردد.
حسين گفت : برادر, پس كجا بروم ؟ مـحـمـد گـفـت : به مكه مى روى , اگر آن جا در امان بودى , كه راه همين است , و اگر در آن جا آسـوده نـبـودى , بـه شـن زارهـا وشـكاف كوه ها پناه ببر, و از شهرى به شهر ديگر برو تا ببينى كه سـرانـجـام كـار ايـن مردم چه خواهد بود.
اين وقت است كه اتخاذ تصميم بر تو آسان مى شود, زيرا تـصـمـيم صحيح وقتى است كه انسان پيش از وقوع حوادث , نقشه اش را طرح كند.
و دشوارترين تصميمات وقتى است كه انسان در پشت سر حوادث قرار گيرد و در دنبال آن ها باشد.
حسين , برادر را وداع كرده و باتاثر چنين گفت : بـرادر! خـيـرخـواهـى و مهربانى را تمام كردى , اميدوارم كه نظرت صحيح و موفقيت آميز باشد.
ان شـاءاللّه ((38)) اهـل بـيـت در راه مـكـه از نـقـاطى كه در شصت سال پيش ناظر هجرت جد بزرگوارشان از مكه به مدينه بود, مى گذشتند.
شـب آن ها را در بر گرفت و تاريكى خود را برايشان بگسترد.
سكوتى سنگين بر كاروان حكم فرما بـود.
بـه جـز صداى پاى شترها كه به سرعت بر شن زارها در حركت بود, چيزى شنيده نمى شد.
نه كـسـى آوازى مى خواند و نه شتربانى حدى آغاز مى كرد.
تنها حسين بود كه به آهستگى اين آيه را تلاوت مى كرد: رب نجنى من القوم الظالمين , ((39)) پروردگارا ! مرا از شر ستم كاران رهايى بخش . خـويـشـان و همراهانش در حالى كه به مدينه جدشان و پرورشگاه كودكى و جوانى شان نظر وداع اندخته بودند, آمين مى گفتند.
ولـى وقـتـى كه نگاهشان در آن تاريكى سخت , بر مى گشت چيزى از آثار مدينه را به جز سرهاى درختان خرما و قله هاى كوه ها, تميز نداده بود.
اگر مقدر شده بود كه زنان ببينند, آن چه كه در پس پرده فرداست , هر آينه گوش شب را از ناله و شيون كر مى كردند, چون حسين و جوانانش و يارانش در اين شب از مدينه خارج مى شدند, ولى بازگشت نداشتند. ساعت ها مى گذرد كه كاروان تاريكى شب را مى شكافد و شتابان مى رود.
وقتى كه به وسط بيابان رسيدند, شب از نيمه گذشته بود, و ماه نمايان شد.
و هنگامى كه پرتو خود را بر كاروان بينداخت , دانـسـت كـه در ايـن كـاروان بـا حسين ,پسرانش , برادرانش , برادرزادگانش و بيشتر اهل بيتش همراهند.
در طـرفى , بانوى خردمند بنى هاشم با دسته اى از زنان در حركت است , و منتظر است كه نور ماه افزايش يابد, شايدوحشتى كه بر او و گرداگرد او سايه افكنده است كاهش پيدا كند.
سفر و حركت در چندين شبانه روز آن هم پى درپى , كاروان را ناتوان و خسته نموده بود و هنگامى كه به مكه نزديك شدند, حسين كلام پروردگارش را تلاوت كرد: ولـمـاتـوجه تلقاء مدين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل , ((40)) هنگامى كه به سوى مدين رهسپار شد, (موسى ) گفت : اميد است پروردگار من راه راست را به من نشان دهد.
در مـكه چندان نمانده بودند كه فرستادگان اهل كوفه رسيدند و خبر دادند كه اهل كوفه با امام خـودشـان حـسين بيعت كرده اند.
نامه هاى كوفيان پشت سر هم و پى درپى مى رسيد: كه ما جان خود را براى تو نگاه داشته ايم , و هرگز در نمازجمعه با والى , حاضر نمى شويم , زود بيا.
اهل بيت از نو براى سفر آماده شدند.پيدا شدن پول
يكى از موثقين شيراز بنام (( حاج آقا بزاز شيرازى )) به كربلا مشرف شده بود. وقتى به شيراز برگشت ، ما به عيادت (( زائر آقااباعبدالله الحسين (ع ))) رفتيم ، پس از بازديد، مى خواستم از جايم بلند شوم گفت : شما باشيد مى خواهم برايتان حكايتى بگويم . وقتى نشستم ، گفت :(( اوايل ماه صفر بود كه زنى وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع ) شد و فرياد زد آقا پولم را برده اند و از اينجا نمى روم تا پولم را بدهى .))
هر جورى خواستند او را قانع كنند كه بيرون بيايد تا شايد پولش پيدا شود قبول نكرد و گفت : محال است من از اينجا تكان بخورم و تا پولم را از(( حضرت عباس )) نگيرم بلند نمى شوم ، چيزى نگذشته بود كه ناگهان از كف