شدارى صدا زدند كه علامت پولها را بده كه پولت پيدا شده .
گفت : پول را اينجا بياوريد، زيرا من عهد كرده ام كه تا پولم را نگيرم از اينجا تكان نخورم ،(( وقتى نشانى پولها را داد، ديدند درست است .(101)
ز مهر شاه دين ماه بنى هاشم لقب دارم
به بستان ولايت سرو نازم ميتوان گفتن
حسين آن شهريار كشور جانرا غلامم من
ازين معنى امير سر فرازم ميتوان گفتن
عدو خواهد زبون سازد مرا اماّ نمى داند
يدالله زاده ام فخر حجازم ميتوان گفتن (102)نجات از بلا
يك سال به كربلا و كاظمين مشرف شدم ، عيد غدير در كاظمين مشرف بودم و بعد از آن خدمت (( مرحوم آسيد اسماعيل صدر)) رفتم و بعد با كشتى كوچكى به بصره آمدم ، در آنجا منتظر جهازدودى شدم و اين انتظار تا بيست و هشت ذيحجه طول كشيد و وقتى هم كه وارد شد آن را توقيف كردند و بعد هم اجازه سوار شدن و به خرمشهر رفتن ندادند.
من و چهل نفر ديگر كه اهل نسا و نو بندگان و فدشكو بودند، با من بودند، وقتى وضع را اين چنين مشاهده كرديم ناچار به كشتى بادى نشستيم .
روز اول محرم هزار و سيصدو سى هشت هجرى قمرى سوار كشتى شديم . از چهل و يك نفر مسافر چند نفر آن زن و بچه بودند و به سمت بوشهر حركت كرديم ، روز دوم محرّم همراهان و مسافران از من تقاضاى يك روضه كردند، كه من براى آنها روضه بخوانم ،
روى يك جاى بلند قرار گرفتم و روضه ورود(( حضرت امام حسين (ع ) )) را به كربلا خواندم . مردم فهميدند كه من از ذاكرين و مصيبت خوانان هستم .
شب چهاردهم محرّم در اثر باد مخالف كشتى به گرداب افتاد، تقريبا دو فرسخ از راهى را كه آمده بود برگشت ، ماه و آسمان را مى ديديم كه دور سرما دور مى زد، باد شدت گرفته و بادبان را پاره پاره كرده و كشتى سوراخ شده بود، آب از زير آن ميآمد، دو ساعت كشتى بر روى آب دور خود حيران مى گرديد و اختيار بكّلى از دست ملاّح گرفته شده بود، همه مضطرب و ناراحت به جزع و فزع افتاده و خودشان را در معرض مرگ مى ديدند، حتى شهادتين را نيز ميگفتيم كه ناگهان ملا ح وحشتزده گفت : مگر شما زوار نيستيد مگر شما از خدمت امام عزيزتان نيامده ايد؟! مگر شما روضه خوان نيستى ؟ يك چيزى بگوئيد و بخوانيد تا از اين طوفان مرگبار نجات پيدا كنيم .
حقير سر تا پا تقصير(( مشغول خواندن روضه (( حضرت ابوالفضل العباس ‍ (ع ))) شده ، خدا شاهد است كه غرضى جز نجات نداشتم ، بعد از روضه من يك نفر فسايى نوحه خوانى كرد و سينه زنى مفصّلى كردند و خسته و نالان دست به دعا برداشتيم و ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) را شفيع قرار داديم .
در اثناء توسل ، سوراخ كشتى گرفه شد و با ختم توسل ، صداى ملاّح بلند شد كه آسوده و راحت باشيد كه نسيم موافق مى آيد، با اينكه مسافت راه زياد بود فرداى آن شب وارد شهر شديم .)) (103)
منم عباس كز جان سرفرازم ميتوان گفتن
به جانان بسته ام دل عشقبازم ميتوان گفتن
منم پور على ضرغام دين كز غيرت و مردى
به ميدان شهامت يكّه تازم ميتوان گفتن
شدم پروانه شمع رخ سلطان مظلومان
ازين رو شمع بزم اهل رازم ميتوان گفتن
به ميدان محبت چشم اميد از جهان بستم
براه عشق جانان پاكبازم ميتوان گفتن (104)حوريه
((آيت الله شيخ محمّد حسن مولوى قند هارى رضوان الله تعالى عليه )) كه جديداً مرحوم شدند. در يكى از مجالسى كه در شبهاى جمعه دارند فرمود:
طلبه اى به نام (( شيخ على )) در نجف مى زيست كه ازدواج نكرده بود و مى گفت : حالا كه مى خواهم ازدواج كنم ،(( حورالعين )) مى خواهم ! وى چند مدت در حرم ((اميرالمؤ منين (ع ))) متوسل به ((حضرت على (ع ) )) شد و از حضرت ((حوريه )) درخواست كرد و بعد كه در نجف مظنون به جنون شده بود به كربلا مشرف گرديد و در حرم ((حضرت سيدالشهداء(ع ) و حضرت اباالفضل (ع ))) از آن دو بزرگوار طلب ((حوريه )) نمود. اماّ بعد از مدتى اين قضايا را رها كرده به نجف برمى گردد و باز در مدرسه نواب مشغول درس ‍ مى شود و كلاً از آن تمنّا دست برداشته و فقط به درس مى پردازد.
يك شب كه از زيارت ((حضرت امير (ع ))) برمى گشته مى بيند در وسط صحن خانمى نشسته است . وقتى از كنار آن زن رد مى شود، آن زن برمى خيزد و به او مى گويد: من در اينجا هيچ كس را ندارم و غريبم ، شما بايد مرا با خود ببريد.
((شيخ على )) مى گويد: امكان ندارد، چرا كه من مردى عزب و مجّرد بوده و شما زنى جوان هستى و بدتر از آن اينكه من در مدرسه ساكنم . آن زن به دنبال ((شيخ على )) راه افتاده و اصرار مى كند كه حتماً مرا امشب به حجره ات ببر! خلاصه ، ((شيخ على )) او را در آن شب به حجره اش مى برد، در موقع داخل شدن به مدرسه ، چند تا از طلبه ها بيرون از حجره هاى خويش به سر مى برده اند، ولى هيچ يك آن زن را نمى بينند.
((شيخ على )) به آن زن مى گويد: شما در حجره استراحت كن ، من مى روم حجره اى يا جايى براى استراحت خود پيدا مى كنم .
اماّ تا از حجره بيرون مى آيد، نورى از حجره تلا لؤ مى كند(ظاهراً آن زن چادرش را برداشته بود.) لذا فورا به داخل حجره اش برميگردد و با ترس و دلهره به آن زن مى گويد شما كيستى ؟ جنّى ؟ يا..
آن زن مى گويد: ((خودت از ائمه حوريه مى خواستى ، من هم حوريه ام و براى تو هستم ، الان هم يك خانه اى در فلان محلّه كربلا براى من و تو تهيّه شده كه بايد مرا به عقد خود درآورى و با هم به آنجا برويم .))
بارى ، شيخ حدود هفده سال با آن ((حوريه )) زندگى كرده و راز خويش را نيز با هيچ كس در ميان نمى گذارد، فقط يك نفر از رفقايش به نام ((شيخ محمّد)) به خانه آنها رفت و آمد داشته كه او هم از جريان آنها بى اطلاع بوده است ، بعد از حدود، هفده سال ((شيخ على )) به بستر بيمارى مى افتد، آن زن ، ((شيخ محمّد)) را خبر كرده و به وى مى گويد: رفيقت به بستر بيمارى افتاده و فلان ساعت در فلان روز هم از دنيا مى رود، لذا تو بايد آن موقع بالاى سرش ‍ باشى ((شيخ محمّد)) مى گويد: تو عجب زنى هستى ، كه شوهرت مريض ‍ شده ، برايش اجل تعيين مى كنى !
زن مى گويد: مى خواهم امروز سرّى را به تو بگويم . ((من يك ((حوريه )) هستم در محل و جايگاه خويش قرار داشتم كه بمن اعلام شد ((حضرت اباالفضل (ع ))) تو را احظار كرده اند.
بعد به من خطاب شد كه ((حضرت قمر بنى هاشم (ع ))) فرمان داده اند كه تو بايد براى مدّت كمتر از بيست سال به روى زمين بروى و همسر شخصى بشوى كه از ((حضرات معصومين (ع ))) ((حوريه )) خواسته است ، سپس يك تصرفاتى در من شد كه با زندگانى در اينجا تناسب پيدا كنم و بعد هم به زمين آورده شدم . اينك مدت هفده سال است كه با ((شيخ على )) زندگى مى كنم و اخيراً خبر رسيده كه ((شيخ على )) تا چند روز ديگر از دنيا مى رود و من به جايگاه خود برگردانده مى شوم .(105)
اى ابوالفضل كه در مكتب قرآن كريم
بودى از كودكيت يكسره تحت تعليم
چهار معصوم تو را با دل و جان پروردند
يافت ايمان تو در محضر آنان تحكيم
مرگ با آن عظمت پيش تو بس كوچك شد
بود چون چشم اميدت هم بر ذبح عظيم
آفرين بر تو و بر همّت والاى تو باد
كز تو شد غمزده دلهاى شكسته ترميم
رمز آسايش غمديده برادر بودى
چونكه مى خواست به هر كار بگيرد تصميم
امتحان دل پر عشق تو بس مشكل بود
جان فداى تو و عشق تو و، آن قلب سليم (106)استخاره
حضرت حجة الاسل