بيدار شدم و مجددا لرزه بر اندامم مستولى گرديد. خدمت ((مرحوم ميرزا مهدى )) رفتم و بشارت شفاى او را دادم گريه كرد.
((خداوند وى را از آن مرض مهلك شفا داد)) و او يك سال بعد از اين واقعه عمر كرد و ديگر هيچ گونه ناراحتى از اين جهت نداشت .(109)
مشكل گشاى عالمى و دست كبريا
عباس آن يگانه علمدار كربلا
گوئى كه دست او نبود دست ايزدى
پس از چه دست قاضى حاجات ماسوى
داد عاشقانه در ره جانان چو دست خود
دستى كه داد در ره حق شد گره گشا
نور و ضياء مهر و مه آل هاشم است
خورشيد وماه ذره اى زين نور در سمأ
پشت و پناه و مير سپاه شه وجود
چون يكّه تاز رزم ،بميدان لافتى
همت نگر ز آب گذشت و نخورد آب
بود او چه ياد تشنه لب شاه كربلا(110)چرا اى غرق خون
امسال يك ماه قبل از محرّم الحرام هزار چهارصدو چهارده ، شب چهارشنبه خواب ديدم كه هيئت محترم ((ابوالفضل (ع ))) در صحن كهنه ((حضرت معصومه (ع ))) معروف به ايوان طلا آماده عزادارى مى باشد.
در حين عزادارى ديدم ((مرحوم حاج آقا تقى كمالى )) و مرحوم عمويم : ((ميرزا شكراللّه ناظرى ))، به طرف هيئت آمدند بنده به آنها خوشآمد گفتم .
عمويم فرمود: ((فضل الله ))، چرا اين نوحه را نمى خوانى ؟
من گفتم : عموجان همه نوحه ها را مى خوانم .
گفت : نه اين نوحه ((حضرت ابوالفضل العّباس (ع ))) را ميگويم .
گفتم : آخر كدام نوحه را مى گوئيد؟ گفت :
((چرا اى غرقه خون از خاك صحرابرنمى خيزى
حسين آمد به بالينت تو از جا برنمى خيزى ))
اين را گفت : من بدنم لرزيد و از خواب بيدار شدم ، پس از بيدار شدن اين بيت شعر را فورا ياد داشت كردم تا از يادم نرود. صبح كه شد كلّ آن را از صندوق اسناد مسوّده پيدا كردم .(111)
چرا اى غرقه خون از خاك صحرا برنمى خيزى
حسين آمد به بالينت تو از جا برنمى خيزى
نماز ظهر را با هم ادا كرديم در مقتل
بود وقت نماز عصر آيا برنمى خيزى
خيام كودكان خالى بود از آب و پرغوغا
تو اى سقاى من از پيش دريا برنمى خيزى ؟
منم تنها و تن هاى عزيزانم به خون غلتان
چرا بر يارى فرزند زهرا برنمى خيزى
شكست از مرگ تو پشتم برادر، داغ تو كشتم
كه مى دانم دگر از خاك صحرا برنمى خيزى
به دستم تكيه كن برخيز با من در بر زهرا
كه مى بينم ز بى دستى تو از جا برنمى خيزىسرطان حنجره
قريب سى سال قبل مبتلا به مرض سرطان حنجره گرديدم و همه دكترهايى كه مرا مداوا كرده بودند از علاج و بهبودى من مايوس شده و گفتند: كه مرض تو قابل معالجه نمى باشد بطورى كه ديگر قادر به صحبت كردن هم نبودم .
مايوسانه از تهران به بندر برگشتم . روزها به طور سخت و پياپى مى گذشت تا اينكه اياّم محرّم فرا رسيد، بنده چون اياّم محرّم الحرام براى تبليغ دين منبر مى رفتم ، با خود انديشيدم كه منبرى اينجا من بودم ، همه از اطراف براى عزادارى ((حضرت سيدالشهدا (ع ))) به اينجا مى آمدند و من بر ايشان منبر مى رفتم ، امّا امسال ديگر محروم شده ام بارى ، با ياس و دلتنگى زياد، در منزل بسترى بودم .
روزى ((كتاب العّباس )) نوشته ((مرحوم سيّد عبدالرّزاق مقرم قدس سره )) را مطالعه مى كردم ، به اين مطلب رسيدم كه نوشته بود: ((اگر كسى حاجتى داشته باشد و متوسل به ((ام البنين (عليه السلام ))) مادر حضرت ((قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس (ع ))) شود و روز شنبه هم به نيت حضرت روزه بگيرد، حاجتش برآورده مى شود)). در همان آن توسّلى پيدا كرده و گفتم : ((يا ام البنين ، ما هر سال مثل امشب گريه مى كرديم و منبر مى رفتيم ولى امسال محروم شده ايم .))
وقت نماز مغرب و عشا شد، نماز خواندم ، گويى كسى به من گفت : به مسجد برو، در مسجد برنامه عزادارى بر پا بود ولى من در آنجا حضور نداشتم و منبرى هم كه مردم براى انجام سخنرانى در دهه محّرم الحرام به مسجد آورده بودند خالى بود. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و در منزل بنشينم ، لذا به طرف مسجد حركت كردم . به درب مسجد كه رسيدم ، مردم با ديدن من شروع به گريه كردند. من هم متاثر شدم كه امسال نمى توانم كارى بكنم .
امّا پس از آنكه وارد مسجد شدم ، بى اراده به طرف منبر حركت كردم تا كنار منبر رسيدم ، و سپس از پله هاى منبر بالا رفتم . (براى چه بالاى منبر مى روم ؟!)، خودم هم نمى دانم .
پس از آنكه در بالاى منبر قرار گرفتم ، يكدفعه شروع كردم به ((بسم الله الرحمن الرحيم )) گفتن و يك ساعت و نيم صحبت كردم . چه مجلسى شد همه ناله و گريه و ضجه مى زدند انگار نه انگار كه من آن آدم قبلى مى باشم . متوجّه شدم كسالتم رفع شده است از آن وقت الى يومنا هذا ديگر بحمداللّه كسالتى ندارم . اين است معجزه پسر رشيد ((ام البنين (عليه السلام ) حضرت ابوالفضل العباس (ع ).))(112)
ساقى كوثر پدرت مرتضى است
كار تو سقائى كرببلا است
مدح تو اين بس كه شدى ملك جان
شاه شهيدان و امام زمان
گفت بتو گوهر والا نژاد
جان برادر بفداى تو باد
شه كه بفرمان برادر رود
كيست رياضى كه فدايت شود(113)اى آقا پناهم بده
حضرت حجة الاسلام و المسلمين ((آقاى حاج سيّدمحمد تقى حشمت الواعظين طباطبائى قمى )) داستانى را از ((آيت الله العظمى مرعشى نجفى قدس سره )) اينچنين نقل فرمود:
يكى از علماى نجف اشرف ، كه مدّتى در قم آمده بود، براى من چنين نقل كرد كه : من مشكلى داشتم به مسجد جمكران رفتم درد دل خود را به محضر ((حضرت بقية الله حجةّبن الحسن العسكرى امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشريف )) عرضه داشتم و از وى خواستم كه نزد خدا شفاعت كند تا مشكلم حل شود.
براى همين منظور بكرّات به مسجد جمكران رفتم ولى نتيجه اى نديدم . روزى هنگام نماز دلم شكست و عرضكردم : مولاجان ، آيا جايز است كه در محضر شما و در منزل شما باشم و به ديگرى متوسل شوم ؟ شما امام من مى باشيد، آيا زشت نيست با وجود امام حتّى به ((علمدار كربلا قمربنى هاشم (ع ))) متوسل شوم و او را نزد خدا شفيع قرار دهم ؟!
از شدت تاثر بين خواب و بيدارى قرار گرفته بودم . ناگهان با چهره نورانى قطب عالم امكان ((حضرت حجّت بن الحسن العسكرى عجل الله تعالى فرجه الشريف )) مواجه شدم .
بدون تامل به حضرتش سلام كردم .
حضرت با محبت و بزرگوارى جوابم را دادند و فرمودند: ((نه تنها زشت نيست و نه تنها ناراحت نمى شوم به علمدار كربلا متوّسل شوى ، بلكه شما را راهنمائى هم مى كنم كه به حضرتش چه بگويى .
چون خواستى از ((حضرت ابوالفضل (ع ))) حاجت بخواهى ، اين چنين بگو: ((يا اباالغوث ادركنى )) اى آقا پناهم بده .))(114)
درگه والاى تو در نشأ تين
هست در رحمت و باب حسين
هر كه بدردى و غمى شد دچار
گويد اگر يكصد و سى و سه بار
اى علم افراخته در عالمين
اكشف يا كاشف كرب الحسين
از كرم و لطف جوابش دهى
تشنه اگر آمده آبش دهى
آب فرات از ادب تست مات
موج زند اشك به چشم فرات
تشنه برون آمدى از موج آب
اى جگر آب برايت كبابراه توسل
1 ((عباس )) در حروف ابجد مطابق با عدد 133 است . به تجربه رسيده كه اگر كسى براى برآورده شدن حاجت و رفع گرفتارى ، بعد از نماز روز جمعه ، 133 مرتبه رجأ بگويد: يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ اِكْشِفْ لى كَرْبى بِحَقِ اَخْيكَ الْحُسَيْنِ (ع حاجت او برآورده و گرفتارى برطرف مى شود. 2 اشخاصى كه در بيابان تشنه و در معرض هلا