ور و سلامت دخترشان را تبريك گفته و آرزوى طول عمر با عزت برايشان داريم .(127)
دل مى بَرَدَم ز خود خدايا
شعرم ، غزلم چه شد خدايا
دل رفته ز دستم ايّهاالناس
من مانده ام و دو دست عباس
من مانده ام و ديده پر از اشك
در تشنگى گلوى يك مشك
گفتم به دل اى غزل كجايى
تا شرح غمش بيان نمايى
يك جام بنوش اى دل من
از باده ى ناب كربلايى
نه حال غزل ندارم امشب
عبّاس تو را دچارم امشب
شب بود و دل خداپرستان
شمر آمد و داد امان بدستت
اى آبروى على نرفتى
گفتند بيا ولى نرفتى
وقتى كه جواب ((لا)) شنيدند
يك دست تو را ز تن بريدند
يك دست اگر صدا ندارد
كس چون تو چنين وفا ندارد
سقّا شدن تو عاشقانه است
مشك و لب تشنه يك بهانه است
مشك تو به سوى مى پرستى است
لبريز شراب ناب هستى است
اين مشك اگر بدون آب است
امّيد سكينه و رباب است
وقتى كه ز شطّ صدا نيامد
از خيمه يكى تو را صدا زد
كاى ساقى تشنه كام اى مرد
بى آب به سوى خيمه برگرد
سقّاى بريده دست برگرد
پشت پدرم شكست برگرد
پيوند سپاه كوچك ما
با رفتن تو گسست برگرد
آب آور كودكان ابالفضل
زينب به عزا نشست برگرد
امّيد خيام آل طاهاست
بر دست تو پاى بست برگرد
تو رفتى و سوز تشنگى رفت
اين حرف سكينه است برگرد(128)فرار از پادگان
چند روز پيش كنار خيابان ايستاده بودم منتظر وانتى بودم كه كتابهاى ((كرامات الحسينيه )) را به منزل منتقل كنم . هر وانتى كه رد مى شد صدا مى زدم . ولى جواب نمى دادند. تا اينكه سر ظهر متوجه يك وانتى شدم او را صدا زدم از آن طرف خيابان دور زد و با مهربانى تمام كتابها را بار زد و با هم بطرف منزل حركت كرديم ، در مسير راه خيلى ابراز علاقه مى نمود و مى فرمود: ((بنده به روحانيون علاقه زيادى دارم ... بنده از ابراز علاقه ايشان تشكر كردم و گفتم : شما بايد دعايش را به پدر و مادرت كنى كه از موقع كودكى شما را به روحانيت علاقه مند كرده اند و شير پاك به شما داده اند. چون احترام به اين لباس احترام به خدا و پيغمبر و ائمه اطهار (عليهم السلام ) است هر كس نمى تواند اين را متوجه شود...))
بعد سر صحبت باز شد و ايشان فرمود: من اسمم ((دادعلى بيات )) است . اول انقلاب به دستور امام (ره ) سربازها از پادگانها فرار مى كردند. من هم جز آنها بودم كه مى خواستم از پادگان فرار كنم ، وقت فرار را در شب صلاح دانستم .
هنگام شب وقتى كه خواستم فرار كنم به سيمهاى خاردار برخورد كردم اتفاقا دو سرباز تفنگ دار هم دنبالم بودند، به من ايست مى دادند همينكه خواستم از سيمهاى خاردار رد شوم ، لباسهايم به سيم خاردار گير كرد هر چه كوشش كردم نتوانستم خود را خلاص كنم .
سربازها هم نزديكتر مى شدند. يكى از آنها گلن گدن را كشيد و خواست به من شليك كند در اين هنگام خود را در معرض مرگ مشاهده كردم ((از صميم قلب صدا زدم : يا ابوالفضل به فريادم برس ، يا حضرت عباس مرا از دست اينها نجات بده )).
تا اين را گفتم : متوجه شدم لباسم پاره شد و ((مثل اينكه كسى مرا از سيم هاى خاردار كشيد و نجات داد)). من هم پا به فرار گذاشتم و گويا سربازها مرا نديدند و برگشتند.
بعد كه انقلاب پيروز شد، ((باز متوسل به حضرت ابوالفضل العباس (ع ) شدم كه هر طور هست بنده معاف شوم اتفاقا از طرف امام (ره ) دستور آمد كه سربازان فرارى معاف شده اند)).
و بنده هم معاف شدم .(129)
كنار پيكر خود التهاب را حس كرد
حضور شعله ور آفتاب را حس كرد
هنوز نبض نگاهش سر تپيدن داشت
كه گرمى نفس همركاب را حس كرد
ز پيشِ آنكه بگويد: برادرم درياب
حضور فاطمه و بوتراب را، حس كرد
نگاه ملتمس او خيال پرسش داشت
كه در تبسّم زهرا، جواب را حس كرد
عطش سراغ وى آمد ولى نگفت ، انگار
صداى گريه بانوى آب را حس كرد
لبان زخمى فرق سرش دوباره شكفت
چه خوب زخم گلوى رباب را حس كرد
به عمق آبى چشمان او كسى پى برد
كه در تلاطم دريا سراب را حس كرد
كدام داغ به جان امام عشق نشست
كه با تمام وجود التهاب را حس كرد
همين كه ماه به ياد دو دست او افتاد
قلم قلم شدن آفتاب را حس كرد
ز شيهه اى و سوارى كه مى رسد از دور
خروش شعله ور انقلاب را حس كرد(130)به حضرت قسم بخور
در سفر كربلائيكه چند سال قبل مشرف بودم و شبها در ايوان ((حضرت سيدالشهداء(ع ))) ميخوابيدم و معمولاً اول شب به زيارت ((حضرت ابوالفضل (ع ))) ميرفتم .
در يكى از شبها وقتى وارد صحن شدم ، ديدم دو نفر جوان مثل اينكه با هم نزاعى دارند و در مقابل حرم بطوريكه ضريح ديده ميشد ايستاده اند.
يكى از آنها خواست كلامى بگويد كه بزمين خورد و بى هوش شد، دومى هم فرار كرد. مردم دور او جمع شدند و او را شناسائى كردند و گفتند: از فلان قبيله است ، رئيس آن قبيله را خبر كردند، پيرمردى بود.
پرسيد: وقتى به زمين افتاد كسى متوجه نشد كه او چه ميكرد، من جلو رفتم و گفتم : او اشاره به قبر ((حضرت ابوالفضل (ع ))) نمود و ميخواست چيزى بگويد كه ديگر نتوانست و بزمين افتاد. رئيس قبيله گفت : ((او مورد غضب ((حضرت ابوالفضل (ع ))) واقع شده زيرا بدنش كبود و استخوانهايش خورد گرديده است . او را ببريد به صحن حضرت سيدالشهداء(ع ) كه اگر راه نجاتى داشته باشد از آنجا خواهد بود)).
دوستانش او را بدوش كشيدند و به صحن ((حضرت سيدالشهداء (ع ))) بردند. دو شبانه روز در كنار يكى از غرفه ها به حال اغماء افتاده بود. شب سوم كه منهم نزديك او ميخوابيدم و منتظر بودم كه امشب يا بايد او از دنيا برود و يا از اين وضع نجات پيدا كند.
زيرا شخصيكه مورد غضب واقع شده بيشتر از سه شبانه روز زنده نميماند. ناگاه ديدم به خود تكانى داد و برخاست و نشست . افرادى كه محافظ او بودند، از او پرسيدند: چه ميخواهى ؟ گفت : ريسمان بياوريد و به پاهاى من ببنديد و مرا بطرف حرم ((حضرت ابوالفضل (ع ))) بكشيد. اين كار را كردند.
در بين راه نزديك صحن ((حضرت ابوالفضل (ع ))) درخواست كرد كه فلان مبلغ را به فلانى بدهيد همان مقدار هم تصدق از طرف من به فقراء انفاق كنيد.
دوستانش اين عمل را تعهد كردند كه انجام دهند. سپس از در صحن دستور داد، ريسمان را بگردنش ببندند و با حال تذللّ عجيبى وارد حرم كردند.
وقتى مقابل ضريح ((حضرت ابوالفضل (ع ))) رسيد كلماتى به زبان عربى گفت ، كه خلاصه اش اينست ، ((آقا از تو توقع نبود كه اينگونه آبروى مرا ببرى و مرا بين مردم مفتضح نمائى .
من بد كنم و تو بد مكافات كنى
پس فرق ميان من و تو چيست بگو
در اينموقع رئيس قبيله رسيد و او را بوسيد و ابراز خوشحالى كرد.
مردم از اطرافش پراكنده نميشدند و نسبت به او كه دوباره مورد لطف ((حضرت ابوالفضل (ع ) واقع شده بود ابراز علاقه مى نمودند)). من صبر كردم تا كاملا دورش خلوت شد، باو گفتم :
من از اول جريان تا پايان آن باتو بودم بعضى از قسمتهاى سرگذشت تو را نفهميدم ، مايلم برايم تعريف كنى ، گفت : ((آن جوان كه با من وارد صحن شد، مدتى بود از من مبلغى طلب داشت . آنشب زياد اصرار ميكرد كه بايد طلب مرا همين اَلا ن بپردازى من ناراحت شدم و باو گفتم :از من طلبى ندارى .
گفت : به جان ابوالفضل قسم بخور من بى حيائى كردم خواستم قسم بخورم كه ديگر نفهميدم چه شد))، تا امشب كه درد و ناراحتى و فشار فوق العاده اى داشتم در ه