ا مانديم . وقتى به ((كربلا)) مراجعت كرديم ، ((در بين راه بشارت دادند كه ديوانه حالش ‍ خوب شد و شفا يافت )). وارد همان كاروانسرا شديم ما در آن ديوانه گريه كنان آمد و گفت : ((الحمدللّه بچه ام شفا يافت )) و حالا هم حرم مشرف شده كه طولى نكشيد آن جوان ، با صورتى نورانى و لباسهاى پاكيزه و منظم آمد. دست مرا بوسيد و مصافحه كرد و با ادب كنار اطاق نشست .
حالش را پرسيدم ؟! گفت : من تشخيص نمى دادم كجا هستم ، فقط عدّاى از ارتشيها و درجه دارها در نظرم مى آمدند و به من دستورهائى مى دادند. اگر اطاعت مى كردم مرا اذيت نمى كردند و اگر فرمانشان را انجام نمى دادم ، با شلاق مرا مى زدند. وقتى شما جلوى من آمديد، دستور دادند گلوى او را بگير و خفه اش كن ، وقتى كه به گوش من زديد خواستم تلافى كنم ، ديدم قد و قامت شما به قدرى بلند شده كه من وحشت كردم و دستم به زانوى شما نمى رسيد، بدنم به لرزه افتاد و موقعيكه مرا صدا مى زديد از ترس مى گفتيم : (بقاكم الله ) و موقعيكه مرا به ضريح بستيد نمى فهميدم آنجا كجا است . در اين حال سيّدبزرگوار نورانى مقابل من نمايان شد.
فرمودند: ((برخيز بامر خدا خوب شدى . فورا عطسه كردم چشمم باز شد، متوّجه شدم اينجا حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) است و جمعّيت زيادى زيارت مى خوانند. ناگهان سر و صدا بلند شد مردم شروع كردند به صلوات فرستادن و غوغائى شد نزديك بود زير دست پا آسيب ببينم ، عده اى كمك كردند مرا از بين جمعيت نجات دادند، مسئولين حرم مرا در حجره اى بردند و سؤ الهائى از من و مادرم نمودند و جوابها را مى نوشتند و بحمداللّه آن افرادى كه مى آمدند و مرا اذيت مى كردند و مى گفتند: اين كار را بكن و .... ديگر نزديك من نشدند و حالت عادى پيدا كردم .(135)
خون است دلم براى عباس
جان و دل من فداى عباس
عمرى است در اين غريب آباد
افتاده به سر هواى عباس
از ديده سرشك غم روان است
تا دل شده مبتلاى عباس
جاويدترين حماسه مهر
خورده است رقم براى عباس
خورشيد كه چشمه حيات است
روشن شده از صفاى عباس
افتاده دو دست مهربانش
از روى وفا به پاى عباس
مانده است فرات تا قيامت
شرمنده چشم هاى عباس
جانم به فداى غيرتش باد
در حيرتم از وفاى عباس
ديروز تمام كربلا بود
گلگون ز گل دعاى عباس
باشد كه نماز عشق خوانيم
يك روز به اقتداى عباس
فردا نبود شفيع ما را
جز دست ز تن جداى عباس
گفته است ((شقايق )) اين غزل را
گر چه نبود سزاى عباس (136)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:4.xml">خاندان اهل بیت (ع)</a><a class="folder" href="w:html:732.xml">یاران و اصحاب</a></body></html>تقاضا و اصرار

روزى در مكه شايع شد كه به همين زودى حسين وا هل بيتش از آن جا خواهند رفت و مقصدشان عـراق اسـت .
بـنى هاشم بر اهل بيت نگران شدند, زيرا سفرى بود كه نمى دانستند سرانجام آن چه خواهد بود.
در ميان آن ها كسانى بودند كه توانستند نزد حسين بيايند و از او تقاضا كنند كه از مكه بـيـرون نرود, و اگر تصميمش جدى است , اهل بيتش را در مكه بگذارد و با خود نبرد, زيرا معلوم نيست كه با چه چيز روبه رو خواهد شد.
عمربن عبدالرحمان بن حارث بن هشام نزد حسين آمد و به وى چنين گفت : مـن پـيـش تـو بـراى تـقاضايى آمده ام كه آن را براى خير تو مى خواهم اگر تو مرا خيرخواه خود مى دانى , بگويم و گرنه ازگفتن دست بردارم .
حسين گفت : بگوى , به خدا, من تو را خيانت كار نمى دانم و به تو گمان بد ندارم .
عمر گفت : شنيده ام مى خواهى به عراق بروى .
من از اين سفر بر تو نگرانم , زيرا به شهرى مى روى كه در آن اميران وماموران دولتى هستند و آن ها گنج هايى از ثروت را در دست دارند.
چون مردم بـنـدگـان زر و سـيمند.
من اطمينان ندارم كسى كه به تو وعده يارى داده و تو را بيشتر دوست مى دارد, از در جنگ باتو در نيايد و زير پرچم دشمنانت نرود.
عبداللّه بن عباس , نزد حسين آمد و چنين گفت : پـسـر عـمو! در دهان مردم افتاده كه تو مى خواهى به عراق بروى , به من بگوى كه چه مى خواهى بكنى ؟ حسين گفت : من تصميم گرفته ام در يكى از اين دو روز حركت كنم ان شاءاللّه تعالى .
ابن عباس گفت : من از شر اين خطر, تو را به خدا مى سپارم .
سپس با حالت انكار پرسيد: مرا آگاه كـن , خـداى رحمتت كند,كه مى خواهى به سوى مردمى بروى كه امير خود را كشته و شهر را به تـصرف در آورده و دشمنان را بيرون كرده اند؟ اگرچنين است , به سوى آن ها برو, ولى اگر آنان تو را دعوت كرده اند در حالى كه اميرشان با منتهاى قدرت بر آن هاحكومت مى كند و كارمندانش از شهرها ماليات مى گيرند, بدان كه تو را براى جنگ و كشتار خواسته اند و من از آن مى ترسم كه بـه تـو خيانت كنند و دروغ بگويند و با تو مخالفت نمايند و دست از تو بردارند و از دور تو پراكنده شوند واز پليدترين دشمنان توگردند.
حسين , به طور اختصار جواب داد: مـن از خـدا طلب خير مى كنم و فكرى خواهم كرد تا ببينم چه مى شود ((42)) ابن عباس روانه شـد.
در راه عـبـداللّه بن زبير را بديد.
او هنوز با يزيد بيعت نكرده بود و مكه را پناهگاه خويش قرار داده بود.
ابن عباس احساس كرد كه ابن زبير از رفتن حسين شاد و خشنود است , زيرا ميدان براى او خـالـى خـواهـد مـانـد.
سـنـگـيـن تـرين چيزها بر ابن زبير, وجود حسين در حجاز بود.
چنان كه مـحـبوب ترين چيزها نزد او, رفتن حسين به عراق بود, زيرا ابن زبير مى خواست حجاز را به تصرف درآورد و مى دانست كه تا حسين در حجاز است , اين كار نخواهدشد.
شب فرا رسيد.
ابن عباس نزد حسين بازگشت و با اصرار و التماس , چنين گفت : پسر عمو! من خود را وادار به صبر مى كنم ولى نمى توانم صبر كنم .
مى ترسم كه اين راه به هلاكت و نابودى تو منتهى شود.
اهل عراق مردمانى دغل هستند, به آن ها نزديك مشو! در همين شهر بمان كـه سـرور اهل حجاز هستى , اگر اهل عراق تورا مى خواهند - چنان كه خودشان مى پندارند - به ايشان بنويس , كه دشمن را از خاك خود بيرون كنند.
سپس نزد ايشان برو.
ولى حسين هم چنان در تصميم خود باقى بود.
در اين هنگام , ابن عباس دست به دامان او شد كه اگـر مـى روى زنـان وكـودكـانت را همراه مبر.
به خدا, مى ترسم كه تو كشته شوى , هم چنان كه عثمان كشته شد و زنان و فرزندان بر او نگاه مى كردند.
حسين , هم چنان در تصميم خود ثابت و پاى دار بود.
ابن عباس چاره اى نديد جز آن كه با خشم بگويد: با رفتنت از حجاز, چشم ابن زبير را روشن كردى و امروز تا تو هستى , كسى به او اعتنايى نمى كند.
به آن خدايى كه جز اوخدايى نيست , هر گاه مى دانستم كه اگر موى پيشانى تو را بگيرم و نگذارم بروى , تا زمانى كه مردم به دور من و تو جمع شوند, سخن مرا مى پذيرفتى , هرآينه مى كردم .
ابن عباس بيرون رفت و در راه , گذارش به عبداللّه زبير افتاد.
ابن عباس بدو گفت : اى پسر زبير! چشمت روشن .
شعر: اى شانه به سر در چه جاى خرم و آبادى خانه گرفته اى .
به آسودگى تخم گذار و نغمه سركن كه كسى مزاحم تو نيست .
هر جا را كه دلت مى خواهد, خاكش را با منقارت نرم و ملايم كن .
اينك حسين روانه مى شود, تو شاد و خرم باش .
سـاعـت حركت حسين نزديك شد. مردم با بى تابى و نگرانى به او مى نگريستند.
نوبت آخرين تقاضا رسيد. 