صاحب اين تقاضا عبداللّه جعفر, شوهر زينب بود, زينبى كه تصميم گرفته بود با فرزندانش همراه برادر سفر كند, عاقبتش هر چه مى شود بشود. در اين جا, براى نخستين بار مى بينيم كه عبداللّه از حسين دور مى ايستد و باز متوجه مى شويم كه مـوقـعـى كه او مى خواهدپسر عموى خود را از اين سفر باز دارد, مانند ابن عباس خودش نمى آيد سخن بگويد, بلكه در آغاز نامه مى نويسد و بادو فرزند خود محمد و عون , نزد امام مى فرستد.
آيا عبداللّه بيمار بوده و خودش نمى توانسته نزد حسين برود؟ نـه , هرگز, زيرا عبارت نامه اش را كه كتاب هاى تاريخ براى ما آن را نگه داشته , نفى مى كند كه او مـريـض بـاشـد.
اينك نامه عبداللّه به نقل از تاريخ طبرى و ابن اثير: ((43)) اما بعد, من تو را به خدا سـوگند مى دهم كه وقتى كه نامه من به تو رسيد و آن را خواندى , از اين سفر دست بردارى , زيرا درايـن ره كه تو مى روى , من نگرانم , مبادا هلاكت تو و نابودى اهل بيت تو در آن باشد.
اگر امروز كشته شوى , روشنايى زمين خاموش مى شود, چون تو راهنماى رستگاران هستى و اميد مسلمانان به تو است . در حركت شتاب مكن كه من در پى نامه خواهم آمد.
والسلام .
آيـا عـبـداللّه در دل از حـسـيـن رنـجـشى داشته است ؟ نه , هرگز, زيرا به طورى كه در نامه اش مى خوانيم , حسين را روشنايى زمين و چراغ رستگاران و اميد مؤمنان مى خواند. پس چرا از حسين روى پوشانيده و نامه نوشتن را برآمدن خودش نزد حسين ترجيح داده ؟ شـايـد ايـن نكته كوچك تر از آن باشد كه در اطراف آن تامل كنيم . دور نيست كه عبداللّه گرفتار كـارهـاى خـودش بوده , اين نامه را با شتاب نوشته كه سپس خودش بيايد. دور نيست كه خواسته است قبلا با امير, مذاكراتى كند و آن گاه حضور امام شرفياب شود.عبداللّه از پى نامه اش روان شد ولى به فوريت به سراغ امام حسين نرفت , بلكه به سراغ عمروبن سعيد -كه از جانب يزيد امير مكه بود - رفت . بـا هـم نـشـسـتند تا در اين كار فكرى كنند.
نظر عبداللّه جعفر اين بود كه امير نامه اى به حسين بـنويسد و به او امان دهد و او رابه محبت و خدمت گزارى خويش اميدوار سازد و از حسين تقاضا كند كه از عزم سفر صرف نظر كند. عمرو در جواب گفت : هر چه مى خواهى بنويس و نزد من بياور تا امضا كنم . عبداللّه آن چه مى خواست از زبان امير براى حسين نوشت و از امير خواست كه پس از آن كه نامه را مـهر كرد, آن را به وسيله برادرش يحيى بن سعيد بفرستد, زيرا وى سزاوارترين كسى است كه امام مى تواند به او اعتماد كند و تشخيص دهد كه اين نامه از طرف امير, جدى است . امـيـر, ايـن پيشنهاد را انجام داد.
يحيى با نامه مهر شده و سربسته , همراه عبداللّه جعفر, به سوى حسين روان شد. حـسين , تقاضاى آن ها را با طرزى زيبا و مؤدبانه رد كرد و به اجراى تصميم خود همت گماشت , بـدون آن كـه تـرديـدى پـيداكند.
پس با قبر جدش وداع كرد ((44)) و در آن حال مى گفت : از زندگى دست شستم و تصميم دارم كه فرمان خداى رااجرا كنم . مـا نـمى توانيم همراه حسين برويم , پيش از آن كه كمى درنگ كرده و به آن چه كه ميان عبداللّه جعفر و همسرش , بانوى بانوان زينب رخ داده , بنگريم .
زيرا پس از اين , ديگر اين دو تن را با هم نخواهيم ديد. حوادث ناگوار ما را از آن كه به بانوى خردمند خودمان بنگريم , بازداشت .
ما ابرهاى تيره اى را كه بـر خانه زينب خيمه زده بود, در نظر گرفتيم , به طورى كه اگر كسى گمان برد كه ما زينب را فراموش كرده ايم , معذورمان خواهد داشت . ما مى گوييم كه زينب را فراموش نكرده ايم و با كسى سروكار داشته ايم كه خود زينب با او سروكار دارد.
اكـنـون بـه سوى خودش مى رويم , مى بينيم كه زينب شوهر را گذارده , همراه برادر مى رود و تا آخـريـن روز زنـدگى , زينب رامى بينيم كه جاى خود را از خانه عبداللّه جعفر به جاى ديگرى در خانه حسين بن على (ع ) تبديل كرده است .
مـى بـيـنـيم زينب , همراه برادرش مى رود و شوهرش در حجاز مى ماند.
حتى پس از كشته شدن حسين هم , زينب به خانه شوهر بر نمى گردد, فقط مدتى بسيار ناچيز در مدينه مى ماند, سپس به سوى مصر حركت مى كند و بنا بر ارجح اقوال ,در زمين پاك آن جا دفن مى شود.
ماه رجب سال 62 هجرت .
و عبداللّه جعفر در حجاز مى ماند و اطلاعى نداريم كه او ازحجاز بيرون آمده باشد, تا وقتى كـه در سـال هشتادم هجرت وفات مى كند.
و اين همان سالى است كه به سال حجاف معروف شد, زيرا در آن سال , سيلى در مكه آمد كه حاجيان را با شترانشان ببرد.
از كـتـاب هاى تاريخ و شرح حال مى پرسيم , آيا ميان اين دو همسر نگرانى و رنجشى بوده ؟ هر دو خـامـوش مى شوند ونمى توانند جواب گويند.
مى خواهيم از اين سخن بگذريم , ولى مى بينيم كه گذشتن از آن كار آسانى نيست .
بلكه براى ما ميسور نيست كه همين بس با همراه بودن زينب در ايـن مسافرت اكتفا كنيم . اگر به اين جدايى كه ميان زينب وشوهرش رخ داده , توجه نمى كرديم , مـى تـوانـسـتـيـم بگذريم , ولى پس از آن كه به اين نكته متوجه شده كه در همه جا ميان زينب و پـسـرعـمـويـش جدايى است , مى بينيم كه زينب تا آخرين روز زندگى با خويشان خود زندگى مى كند و از آن هاجدا نمى شود و به واسطه شوهر يا فرزند, دست از آن ها برنمى دارد.
اين پرسش , پيوسته به خاطر مى خلد كه در ميان زن و شوهر, چه روى داده است ؟ اخـيرا, در جايى كه شايستگى براى ذكر ندارد, به خبرى بر مى خوريم , در شرح حال زينب ديگرى كه غير از بانوى خردمند بنى هاشم است .
در هـمـان وقـتـى كـه كـتـاب هـاى تـاريخ و شرح حال از آن چه ميان دو همسر رخ داده سخن نـمى گويند, در كتاب السيدة زينب واخبارالزينبات تاليف عبيدلى نسابه , خبرى را مى خوانيم كه در ضـمـن سـخـن از ديـگـرى آورده شـده اسـت , در آن جايى كه اززينب وسطى , دختر على بن ابـى طـالـب گـفـت وگو مى كند و او همان است كه به ام كلثوم معروف شده است و در كودكى به ازدواج عمر خطاب در آمده است : چـون كـه امـيـرالمؤمنين , عمربن خطاب (رضى اللّه عنه ) كشته شد, پس از او, زينب با محمدبن جـعـفربن ابى طالب ازدواج كرد.
پس از مرگ محمد بن جعفر, ((45)) عبداللّه جعفر او را گرفت و ايـن ازدواج بـعـد از آن بـود كه عبداللّه , زينب كبرى راطلاق داده بود.
زينب وسطى , نزد عبداللّه بماند تا وفات كرد. ((46)).
سررشته را به دست گرفته و بر مى گرديم و به شرح حال عبداللّه در هر جـايـى كـه دسـترس باشد مراجعه مى كنيم .
از مورخان و شرح حال نويسان , كسى را نمى بينيم كه به طلاق دادن عبداللّه , زينب خردمند, و ازدواج او با خواهرش ام كلثوم , اشاره كرده باشد.
اگر اين خبر راست باشد, پس كى زينب طلاق داده شده ؟ به طور قطع , نمى توان سخنى گفت , فقط ترجيحى كه مى دهيم آن است كه طلاق پس از وفات امـام عـلى و پيش از حركت حسين از حجاز بوده , زيرا كه ام كلثوم تا وقتى كه محمدبن جعفر زنده بـود, هـمـسـر او بـوده , و ديـده ايـم كـه مـحـمد در جنگ صفين حاضر است و دليرانه زير پرچم امـيـرالـمـؤمنين شمشير مى زند و به طورى كه از اين خبر معلوم مى شود ام كلثوم در موقعى كه هـمـسـر عـبـداللّه جـعـفـر بـوده , پـس از مـصـيـبـت امام حس