, سخت و خسته كننده بود.
حسين و يارانش به سوى كوهى كه پناه گاهى داشت متوجه شدند و در آن جا فرودآمدند و شترانشان را خوابانيدند.
ابـر تـيره اى كه آسمان را فرا گرفته بود بر طرف شد.
حربن يزيد با هزار سوار از لشكريان عبيداللّه زياد امير كوفه نمايان شد,حر آمده بود پيام آن ستم كار متكبر را به حسين برساند: مـن مـامـوريـت دارم كـه تو را نزد ابن زياد ببرم , يا بر تو چنان تنگ بگيرم و نگذارم از جايت تكان بخورى .
حـسـيـن گـفـت : آن وقت من با تو خواهم جنگيد, و از آن بترس كه در اثر كشتن من روسياه و بدبخت شوى , مادرت داغت را ببيند.
حر خشم خود را فرو برد و سپس جواب داد: بـه خدا به جز تو هركس از عرب اين سخن را مى گفت , نام مادرش را به داغ ديدن مى بردم , ولى چه كنم كه چاره ندارم , جزآن كه نام مادرت را به خوبى و بزرگى ياد كنم .
حسين به قصد ادامه سفر از جاى برخاست , حر خواست كه همراه او باشد و از حركتش باز دارد.
حسين مقصودش را پرسيد, حر گفت : مـن بـه جـنـگ بـا تـو مامور نيستم , فقط مامورم كه از تو جدا نشوم , تا تو را به كوفه برسانم .
اگر نـمـى خواهى , راهى را در نظربگير كه نه به كوفه برود و نه تو را به مدينه برساند, تا من به ابن زياد گـزارش دهم و دستور بگيرم .
و اگر ميل دارى خودت نامه اى به يزيد بنويس , شايد خداى بزرگ فرجى كند و دست من به خون تو آلوده نگردد.
حسين به سوى چپ گراييد و از راهى كه به سوى قادسيه مى رفت , روان گرديد و نامه هاى اهل كوفه را بيرون آورده و به كوفيانى كه با سپاه ابن زياد آمده بودند چنين گفت : ...
نـامـه هاى شما و پيام هاى شما پى درپى به من مى رسيد كه با من بيعت كرده ايد.
اكنون اگر بر بـيعت خود پاى داريد, به حقيقت خواهيد رسيد, و اگر چنين نيست و عهد مرا شكسته و از بيعت مـن دست برداشته ايد, كار تازه شما نيست , باپدرم چنين كرديد و با برادرم چنين كرديد, و با پسر عمويم مسلم بن عقيل نيز چنين كرديد, فريب خورده كسى است كه به شما اعتماد كند.
كسى كه عهد بشكند, به خودش زيان رسانيده .
خداى از شما بى نياز است .
والسلام .
حر گفت : تورا به خدا سوگند مى دهم , كه به جان خودت رحم كن , زيرا مى بينم اگر جنگ كنى كشته خواهى شد.
حسين فرمود: مرا از مرگ مى ترسانى ؟
سامضى وما بالموت عار على الفتى ----- اذا ما نوى خيرا و جاهد مسلما
فان عشت لم اندم وان مت لم الم ----- كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما
من در اين راه جان مى دهم و مرگ بر جوان مرد ننگ نيست , جوان مردى كه نيت خير داشته باشد و از روى ايمان و درستى عقيده جهاد كند.
اگـر زنده بمانم پشيمان نيستم , و اگر بميرم سرزنش نمى شوم , همين خوارى براى تو بس است كه زنده بمانى و تو سرى خور باشى .
حـر كـه ايـن سخن شنيد, سكوتى آميخته به تاثر و فروتنى بر او چيره شد و خداى را بخواند كه از جنگ با حسينش باز دارد.
و قـاصـدى نـزد ابـن زيـاد فـرستاده بود كه اجازه مى دهد حسين و اهل بيتش از همان راهى كه آمده اند باز گردند؟ حر اميدوار بود كه جواب عبيداللّه مثبت باشد.
خـبـر آمـدن حسين ميان اهل كوفه شايع شده بود, چهارتن , آرى تنها چهارتن ,از اهل كوفه آمدند حـسـيـن را يـارى كنند, حرخواست جلو آنان را بگيرد, ولى وقتى كه ديد حسين با لحنى قاطع و محكم مى گويد: از اين ها چنان دفاع خواهم كرد كه از جان خود مى كنم دست برداشت .
سپس , حسين به آن ها روى كرده پرسيد: اهل كوفه را در چه حالى گذاشتيد؟ گفتند: اشراف و متنفذان مال بسيارى رشوه گرفتند و شكم هاشان پر شده , همه آن ها متحدا با تـو دشمنند, اما بقيه مردم ,دل هاشان با تو است ولى فردا شمشيرهايشان به روى تو كشيده خواهد شد.
سـپـس نـقـل كـردنـد كـه فـرستاده حسين به كوفه , چه بر سرش آمد.
حسين نتوانست از اشك خوددارى كند, و اين آيه راتلاوت فرمود: فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلوا تبديلا, ((55)) از آن ها (مؤمنان ) كسى است كه وظـيـفـه اش را انجام داده , و از آن ها كسى است كه آماده براى اداى وظيفه است (همگى به عهد خود وفا كردند) و هيچ گونه تبديلى ندادند.
بار الها ! بهشت را براى ما و براى آن ها قرار بده , و ما و آنان را در رحمت جاويدانت جاى بده , و از پاداشى كه ذخيره كرده اى بهره مند گردان .
سپس خاموش شد.
همگى شب را با حالت انتظار به روز آوردند.
صـبـح شد, حسين نماز صبح به جا آورد و حركت كرد.
حسين و يارانش به سمت چپ مى راندند, ولـى حـربـن يزيد به زورآن ها را به سوى كوفه بر مى گردانيد.
آنان به سمت چپ مى رفتند, تا به نينوا رسيدند.
ناگهان ديدند كه سوارى از كوفه مى آيد و فرمان ابن زياد را براى حر به همراه دارد: امـا بـعـد, هر جا كه نامه من به تو رسيد, بر حسين سخت بگير, مبادا او را به جز در بيابانى خشك فرود آورى , بيابانى كه نه آبى داشته باشد و نه پناهى , به فرستاده خود گفتم كه همراه تو باشد و از توجدا نشود, تا اجراى فرمان مرا به من گزارش دهد.
سپاه حر, ميان حسين و آب فاصله شد, و شب را با تشنگى به روز آوردند.
صـبح گاهان , سپاه كوفه نمايان شد.
آنان چهارهزار تن بودند و فرمانده ايشان عمربن سعدبن ابى وقاص بود.
هنگامى كه به جاى گاه , حسين نزديك شدند, عمر كسى را فرستاد كه از حسين بپرسد: براى چه آمده است ؟ حسين چنين پاسخ داد : هم شهريان شما به من نوشتند و تقاضا كردند كه پيش آن ها بروم , اكنون اگر مرا نمى خواهند باز مى گردم .
عـمرسعد به ابن زياد نوشت و سخن حسين را گزارش داد.
ابن زياد كه از مضمون نامه آگاه شد, اين شعر را بخواند:
الن قد علقت مخالبنا به ----- يرجوالنجاة و لات حين مناص

اكنون كه چنگال هاى ما به او بند شده , اميد نجات دارد, ولى ديگر چاره اى نيست .
آن گـاه به عمر سعد نوشت كه بيعت يزيد را به حسين عرضه بدارد, اگر بيعت كند, ما در باره او هر چه صلاح دانستيم انجام خواهيم داد.
و آب را, آرى آب را, به روى حسين و همراهانش ببندد.
عمر پانصد سوار به سوى فرات فرستاد وآب را به روى حسين و يارانش بستند.
هنگامى كه تشنگى بر آن ها فشار آورد, حسين , برادرش عباس بن على را فرمود كه با بيست پياده وسـى سـوار, كـه تـقريبادوسوم ياوران حسين مى شدند, به سوى آب فرات رفت , وجنگ كردند و مشك ها را پر كرده وباز گشتند.
مـوقـعـيـت بـاريـك تر و خطرناك تر مى شد.
حسين نزد كوفيان فرستاد و پيغام داد كه يكى از سه پيشنهادش را بپذيرند: ازهمان راهى كه آمده , به حجاز بازگردد, يا آن كه بگذارند او خودش نزد يزيدبن معاويه برود, يـا او را بـه يكى از مرزهاى مسلمانان كه در برابر كفار قرار داد, روانه كنند, تا در خطرات و سود و زيان با مردم آن سامان شريك باشد.
عمر, پيام حسين را براى ابن زياد فرستاد.
وقت در انتظار جواب امير كوفه با كندى و ناراحتى مى گذشت .
جوابى كه در انتظارش بودند, به وسيله شمربن ذى الجوشن رسيد, امابعد, من تو را به سوى حسين نفرستادم تا از او دفاع كنى و او را به آسايش وحيات اميدوار سازى و نزد من از او شفاعت نمايى .
پس متوجه باش , اگر حسين و يارانش تسليم فرمان من شدند, آنان را با سلامتى نزد من بفرست , و گرنه برايشان بتاز تاهمگى كشته شوند.
و پـس از كشته شدن , گوش و بينى آن ها را