ان بيچاره

شاعران درمانده

شاعران مضطر

با نام تو چه كردند ؟

تاريخ ِ زن

آبرو مي گيرد

وقتي پلك صبوري مي گشايي

و نام حماسي ات

بر پيشاني دو جبهه ي نوراني مي درخشد :

زينب !قهرمان صبر

صبر بر مصيبت‏ها و شكيبايى و تحمّل در برابر سختيهاى زندگى و ناملايمات، نشانه قوّت ايمان و توكّل بر خداوند است. زينب كبرى در اين ميدان نيز قهرمانى بى نظير بود. شگفت نيست كه او را -امّ المصائب- - همدم ناگواريها و مادر مصيبتها - لقب داده‏اند!

كوههاى اندوه مى‏آمد و زينب، صبورانه همه را تحمّل مى‏كرد. امواج سختيها و مصيبتها يكى پس از ديگرى درياى دلش را به تلاطم مى‏آورد، امّا گام استوارش از راه خدا نمى‏لغزيد و در راه ايمان، ذرّه ‏اى نمى‏ترسيد و نمى‏لرزيد و دوش صبورى ‏اش را زير اين بارهاى عظيم غم و رنج مى‏كشيد.

مگر مصيبت جدّش رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم ، ضربه كوچكى بر قلب نازنين او بود؟

مكر فقدان پردرد و داغ مادرش حضرت زهرا سلام الله عليها ، زلزله كوچكى در روح او بود؟

مگر داغ پدرى همچون على مرتضى عليه السلام ، كم مصيبتى بود كه زينب، شاهدش بود؟

مگر لبهاى مسموم و جگر پاره پاره و پيكر تيرباران شده برادر مظلومش امام مجتبى عليه السلام ، قضيّه ساده ‏اى بود؟

حادثه ‏عظيم كربلا، شهادت برادر عزيزش امام‏ حسين عليه السلام و عبّاس و ديگر آل ابى طالب و نيز فدا شدن دو پسرش -محمد- و -عون- در ركاب سيدالشهدا و پرپر شدن اين دو گل و آن همه غنچه‏ هاى پرپر ديگر در برابر چشمانش، در آن روز سرخ و آتش گون، مگر مصيبتى بود كه با روح عادى بتوان تحمّلش كرد؟

اين زينب بود كه اين همه داغ را ديد، فرداى آن عاشوراى خونين، خودش همراه كودكان و زنان كاروان حسينى به اسارت به كوفه برده شد، در مجلس -ابن زياد-، او و ديگر اسيران را وارد جمع مردان و رجّالگان ساخته و آن همه زخم زبان زدند و شماتت گفتند، آنگاه زينب همراه با سرهاى برفراز نيزه‏ها تا دمشق رفت، در حالى كه كاروانسالارى اين داغديدگان مظلوم و اطفال بى‏پناه ودلشكسته را داشت، و در همه حال، همچون كوه پابرجا، همچون دريا آرام، همچون شيرِ دربند، پرخروش، همچون يك فاتح پيروز، سخنور و زبان ‏آور، مردانه با آن نامردان صحبت مى‏كرد و شجاعانه در جمع آن حراميان و تيره دلان، به ايراد خطبه مى‏پرداخت و رسوايشان مى‏كرد.

چه صبرى در دل او نهفته بود!

پابه پاى برادرش در صحنه‏هاى كربلا حضور داشت، پرستارى بيماران را عهده ‏دار بود، لحظه به لحظه مراقب حال حضرت سيدالشهدا بود، دم به دم با او سخن مى‏گفت و از رازها و حادثه‏ ها و آينده ‏ها و چه بايد كردها مى‏پرسيد، به كار زنان و كودكان مى‏رسيد، در مجلس ابن ‏زياد، مدافع امام سجّاد عليه السلام بود، در كاخ يزيد، با صلابت سخن گفت و پايه‏هاى حكومتش را لرزاند.

در حماسه عاشورا، زينب به خاطر دين و عقيده و رهبر، حاضر شد از همسرش -عبداللَّه جعفر- خداحافظى كرده و در ركاب برادرش، سفر پرماجراى كربلا را پيش گيرد. نه تنها خود، فدايى برادرش حسين عليه السلام بود، به دو پسرش محمد و عون هم - كه در عاشورا شربت شهادت نوشيدند - سفارش مى‏كرد كه ‏دست از دايى ‏خودشان حسين عليه السلام نكشند و پيش روى او و در ركابش جهاد كنند. آرى ... بانويى كه برادرى همچون -حسين- دارد، سزاست كه برادر را بر شوهر مقدم بدارد و دو فرزند خود را قربانى راه برادر كند. {اعيان الشيعه، ج 7، ص 137 }

امروز، مگر نه اين ‏است كه در جامعه ما هم، زنان دلير و صبور، كه مادر وخواهر و همسر شهيدند، از -زينب- الگو و سرمشق مى‏گيرند؟ مگر درسهاى عاشورايى زينب، تمام شدنى است؟! كلاس زينب، هنوز و تا هميشه به روى آزادگان و حقجويان و شرفخواهان باز است و ... -رهروان تازه مى خواهد! كيست كه گام در اين مكتب نهد و شرافت‏ آموز كربلاهاى اين روزگار گردد؟ تو ؟ من ؟ ما ؟ ...اسارت
شاعر : حسين اسرافيلي

والشمس و ضحاها

زآن قافله مفهوم منا پيدا بود

زآن حنجره آيات خدا پيدا بود

از گردش سرها به سر نيزه و چوب

منظومه ي والشمس و ضحي پيدا بود

زينب

آنروز كه آن فتنه به بار آمده بود

خورشيد ولا بر سر دار آمده بود

با پاي برهنه دشت ها را زينب

دنبال حسين سايه وار آمده بود

كودكان زهرا

آتش چو گرفت در ميان دريا

همرنگ كوير شد دهان دريا

از سوز عطش به خويش مي پيچيدند

در بين دو نهر ماهيان دريازينب فرشته بود
شاعر : رضا جعفرى

زينب فرشته بود و پر خويش وا نکرد

اين کار ار براى رضاى خدا نکرد

پر مى گشود اگر همه را باد برده بود

سيمرغ بود جلوه بى انتها نکرد

اين کربلا چه بود که جز اين مسافرت

او را ز جان عزيزتر خود جدا نکرد

گيسوى آيه هاى نجيبى که مى وزيد

با معجر شکسته زينب چه ها  نکرد

ياد رقيه حرف گلو گير زينب است

حرفى که تار صوتى او خوب ادا نکرد

آرى غذا نداشت و لى در تمام راه

يکبار هم نماز شبش را قضا نکرد

بيگانه بر غريبى زينب سلام کرد

کارى که هيچ رهگذر اشنا نکرد
وقت رزم نو گلان
شاعر : وحيد قاسمى

وقت رزم نو گلان زينب است

حضرت ارباب در تاب و تب است

شور و غوغايى ميان خيمه هاست

بر لب زينب فقط ذکر خداست

اهل خيمه بى قرارى مى کنند

کوفيان لحظه شمارى مى کنند

حضرت ارباب پشت خيمه ها

برده سوى آسمان دست دعا

با خداى خويش نجوا مى کند

شکوه ها از دست دنيا مى کند

بر مشامش ناگهان عطرى رسيد

خواهرش را در کنار خويش ديد

رو به سوى آسمان با آه سرد

اشک هاى چشم خود را پاک کرد

زينبش را ديد با آن نوگلان

دست هر يک نيزه و تير و کمان

گفت خواهر جان عذابم مى کنى؟

از خجالت خوب آبم مى کنى

قلب مجروح مرا آزرده اى

کودکانت را چرا آورده اى

داد زينب حرفهايش را جواب

گفت مولا کى تو را دادم عذاب

کودکانم جان نثاران تو اند

کوچک اما جزء ياران تو اند

نو گلانم را ز غم آزاد کن

بار ديگر قلب من را شاد کن

مى دهم سوگند بر جان رسول

برگ سبز سبز خواهرت را کن قبول
مشکات نور
شاعر : محمد ابراهيم آيتى بيرجندى

زينب كبرى مهين مشكات نور 1

عالمى روشن ز نورش همچو طور 2

دختر زهرا كه ماه آسمان

سجده آرد نزد او بر آستان

ملتمس از جوى فيضش مريم است

عيسى از انفاس وى فرّخ دم است

در عوالم هر چه انوار رب است

بينم از مشكات ذات زينب است

زن، كه ديده صاحب حكم و قضا ؟

جز وليه حق و دخت مرتضى

گرچه زن گفتن بود از ما خطا

لافتى را زاده آمد لافتى

زينب كبرى گرش دانى تو زن

جاهلى جاهل ز دانش دم مزن

بحر را فرزند، درّ و گوهر است

ماه اگر فرزند آرد اختر است

گر در آيينه بتابد مهر و ماه

ماه اگر خوانيش نبود اشتباه

الغرض فرزند، مرآت اَب است

دختر شير خدا هم زينب است

اوست دنياى من و عقباى من

توشه امروز و هم فرداى من

هم حيات و هم ممات من بدوست

هم پناهم از زمانه فتنه جوست

اتكالّم در همه عالم بر اوست

مرمرا خاك در او آبروست

نى مرا اوتاد 3 را، ابدال 4 را

نى مرا، جبريل را، ميكال را

نى مرا شاهان هفت اقليم را

صاحبان افسر و ديهيم را

مدحت او چون توان تقرير كرد؟

وحى بتواند بشر تقسير كرد؟

نور وى مصباح بينش آمده

آ