فتاب آفرينش آمده

درّة البيضاى 5 درياى وجود

بلكه خود درياى علم و فيض و جود

الغرض مستغنى از مدح من است

مدح او چون مدح صبح روشن است

هفت كوكب از جمالش خوشه چين

هشت جنّت راست بانوى مهين

خود بهشت اندر جوار كوى اوست

نهر كوثر رشحه‌اى 6 از خوى اوست

لطف او را سايه ناپيداستى

در عبارت سدره و طوبى استى

اوست دين و مذهب و ايمان من

روشن است از پرتو او جان من

غير درگاهش مرا نبود پناه

هر چه دارم دارم از اين بارگاه

عاصيان را اى كه باب رحمتى

بر من از رحمت ولى ّ نعمتى

آن چه از دستم بر آيد اى بتول

باشد اين خدمت‌ گر افتد در قبول

آورم بر آستانت مور وش

اين مقامات حسينى 7 پيشكش

تحفه‌اى بهتر ازين نبود مرا

كاورم بر آن در دولت سرا

هشت جنّت را تو بانو بوده‌اى

از ازل بانوى مينو 8 بوده‌اى

بر جهانى هم تويى فرمانروا

دردمندان را تو مى بخشى دوا
پى نوشت‌ها:
1. مشكات: طاقى كه در آن چراغ و قنديل گذارند (غياث اللغات) چراغدان.
2. طور: منظور كوه طور است كه حضرت موسى(ع) در آن به مناجات پرداخت و با خدا سخن گفت.
3. اوتاد: (جمع وتد) در اصل به معنى ميخ‌ها - در اصطلاح به پيشوايان طريقت و صالحان قوم گفته مى شود.
4. ابدال: (جمع بدل و بديل) مردان خدا - صالحان و نيكان كه تعداد آنان را هفت يا هفتاد دانسته‌اند كه هر كدام از آنان بميرد جانشينش را خداوند بر مى گزيند و يا برمى انگيزد كه جاى او را بگيرد.
5. دُرة البيضاء: مرواريد درشت سپيد و نورانى.
6.  رَشحه: تراوش.
7. مقامات حسينى: منظور همين مثنوى (مقامات الابرار) است كه شامل مقتل كاملى از واقعه جانگداز كربلاست و ابيات مسطور از آن جا گرفته شده است.
8. مينو : بهشت.اى همسفر به نيزه
شاعر : على اشترى

اى همسفر به نيزه مرا جز تو ماه نيست

من را به غير روى تو شوق نگاه نيست

در اين سه ساله غير تو ذكرى نگفته ام

شكر خدا كه عمر كم من تباه نيست

با شك نگاه موى سپيد از چه مى كنى

آرى رقيه تو منم اشتباه نيست

هر منزلى كه آمده ام زخم خورده ام

شام كسى چو شام تن من سياه نيست

ديگر مجاب رفتن با عمه ام مكن

دستم وبال گردن و پايم به ره نيست

فهميده ام ز سيلى و شلاق و سلسله

ما را به غير دامن عمه پناه نيست

با اينكه كودكان همه زخمى و خسته اند

اما تن كسى چو تنم راه راه نيست

بابا بگو كه چشم عمو غيرتى كند

اينجا غير طعنه و تير نگاه نيست
تجلى كوثر
شاعر : جواد حيدرى

تا مونسم آيد ز ره من بيقرارى مى‏كنم

بهر تماشاى رخش چشم انتظارى مى‏كنم

بهر صفاى مقدمش من لاله كارى مى‏كنم

تا كه شود غمخوار من هر گونه كارى مى‏كنم

من زاده زهرايم و نامم حسين ابن على است

عشقم براى زينبم در هر دو عالم منجلى است

حق عشق را همراه او يكجا عطايم كرده است

با نام زينب تشنه كرب و بلايم كرده‏است

با صوت زينب از ازل يزدان صدايم كرده است

او را گرفتار و اسير و مبتلايم كرده‏است

ما عاشقيم و بهر هم تا پاى جان استاده‏ايم

تا عشق را رونق دهيم از لطف حق آماده‏ايم

حق بار ديگر كوثرى اهدا به طاها مى‏كند

عشقى كه دارد بر على اينگونه افشا مى‏كند

اين نازنين اين جمع را هم مست و شيدا مى‏كند

او چشم خود تنها به روى چشم من وا مى‏كند

با گريه آغازيش گويد حسين من كجاست

دارد اشاره در نهان نور دو عين من كجاست

گر او نمى‏آمد، ظهور من دگر كامل نبود

كس بر غريبى من و اولاد من قائل نبود

بى او چنين دلها به سوى كربلا مايل نبود

بى خلقت او در جهان عشقى ميان دل نبود

كرب و بلا از خون من با اشك او زيبا شود

از حرمت او مرقد من قبله زهرا شود

همراه زينب خواهرم من صاحب دلها شوم

از ناله‏اش در هر دلى چون پرچمى بر پا شوم

از حسن خطبه خواندش من تا ابد احيا شوم

با او شفيع عاشقان مادرم زهرا شوم

بى او خدا داند كه خون من اثر هرگز نداشت

از بعد عاشورا كسى از من خبر هرگز نداشت

او زينت بالاترين مخلوق اين عالم عليست

او همدم شير خدا و بهر او همدم عليست

او محرم غيب الغيوب و بردلش محرم عليست

در كوفه و شام بلا ذكر لبش هردم عليست

خَلقاً و خُلقاًمنطقاً همچون علىِ مرتضاست

از بعد زهرا مادرم دارم يقين خيرالنساست

او اولين زائر به صحن قتلگاهم مى‏شود

او بهرمند از آخرين برق نگاهم مى‏شوم

وقت جدايىِ سر از جسمم پناهم مى‏شود

حِصن حَصين كودكان و خيمه‏گاهم مى‏شود

مانند زهرا مادرم در شعله‏ها غوغا كند

تا حفظ جان رهبرى از عترت طاها كند
قهرمان کربلا
شاعر : على اکبر پيروى

يا رب از کيد اجانب حفظ کن اسلام را

دور کن از ديده ما پرده ابهام را

از دل ما دور فرما کينه را

از سر ما کن برون انديشه هاى خام را

دل چو از نور خدايى گشت روشن لا جرم

کلک نورش مى زدايد نقش استفهام را

يا رب آن غايب چه روزى برقع از رخ افکند

تا کند اجرا در عالم عين و دال و لام را

يا رب اين دنيا براى اهل بيت مصطفى

از چه ناهموار کرده گردش ايام را

چيست آن جام شهادت ؟ کيست آن عبد مطيع

چون به دستش مى دهى لا جرعه نوشد جام را

هستى خود را ز اول داد در راه خدا

کرد ايفا عهد خود ز آغاز تا انجام را

کيست اين خورشيد سرگردان که تا يوم الحساب

کرده سرگردان خود اين چرخ نيلو فام را

گاه در دير وگهى ويرانه منزل مى کند

شما ديده بارگاه و کوفه ديده بام را

کيست اين نجم فروزانى که از بدو طلوع

کرده حيران با تحمل در سماء اجرام را ؟!

کيست آن پيک همايونى که از کرب و بلا

ميبرد سوى مدينه از حسين (ع) پيغام را ؟!

کيست اين خواهرکه چون نعش برادرديد گفت :

با رالها خير فرما از کرم فرجام را ؟!

مى کشد خار مغيلان را ز پاى کودکان

سرپرستى کرده با اخلاص تام ايتام را

گاه پرسد حال رنجور برادر زاده را

گاه تسکين مى دهد با آه خود آلام را

کيست آندختر که مانند پدر گويد سخن

ميگذارد بر زمين مانند مادر گام را ؟!

کيست اين بانو که از دشمن چو بيند ناسزا

مى کند مقهور منطق صاحب دشنام را ؟1

سرچوازمحمل برون آوردوخواند آن خطبه را

کوفه را لرزاند و بر هم زد اساس شام را

گرچه نامش قلب عالم را بسوزاند وليک

حال سوزانم دل و سازم بيان اين نام را

قهرمان کربلا ام المصائب زينب است

آنکه با تلخى صبرش کرده شيرين کام ر

"پيروي" دامان اين بانوى والا را بگير

تا بگيرى در قيامت از کفش انعام را
کلام تو
شاعر : رضا جعفرى

تا خيمه زد به ساحل خطبه کلام تو

خوابيد موج هاى  خروشان به نام تو

از کوفه تا به شام فقط سنگ مى زدند

مدفون کنند تا همه جا سير گام تو

جز با عنايت تو به چوب کجاوه ات

دست که مى رسيد به بالاى بام تو

خطبه مخوان به مرم از سنگ پست تر

اينجا نمى دهند جواب سلام تو

ما را سوار ناقه غمگين خويش کن

شايد شويم زائر زلف امام ت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:119.txt">سپهدار عشق</a><a class="text" href="w:text:120.txt">اختر تابان عرفان</a><a class="text" href="w:text:121.txt">دُرّ درياى عفاف</a><a class="text" href="w:text:122.txt">خرابه است</a><a class="text" href="w:text:123.txt">افسانه هاى عشق</a><a class="text" href="w:text:124.txt">پیراهن اناری</a><a class="text" href="w:text:125.txt">عابد بیمار</a><a class="text" href="w:text:126.txt">همای عاطفه</a><a class="text" href="w:text:127.txt">سایبان</a><a class="text" href="w:text:128.txt"