مى و دردى در چشم حس نكردم و سفر را به پايان رساندم و هيچ دردى در چشم خود نديدم و با چشم ديگرم هيچ فرقى نداشت و آن واقعه را به رفقا گفتم ، آنها به چشم من نگاه كردند و مى گفتند: ما آثار دردى نمى بينيم ، و هيچ فرقى بين دو چشم شما نيست ، اين كرامت را كه از حضرت زينب سلام الله عليه گشته بود براى همه رفقا از زوار و غير زوار نقل كردم . (156)
زبان حال عليا مخدره زينب سلام الله عليه
اه از آن ساعت كه با صد شور و شين
زينب آمد بر سر قبر حسين
بر سر قبر برادر چون رسيد
ناله و آه و فغان از دل كشيد
با زبان حال آن دور از وطن
گفت با قبر برادر اين سخن
السلام اى كشته راه خدا
السلام اى نور چشم مصطفى
السلام اى شاه بى غسل و كفن
السلام اى كشته دو از وطن
السلام اى تشنه آب فرات
السلام اى كشتى بحر نجات
بهر تو امروز مهمان آمده
خواهرت از شام ويران آمده
سر بر آر از خاك و بنگر حال ما
خيز از جا بهر استقبال ما
شرح حال خود شكايت مى كنم
وز جداييها شكايت مى كنم
تا تو بودى ، شاءن و شوكت داشتم
خيمه و خرگاه و عزت داشتم
چون تو رفتى بى كس و ياور شدم
دستگير فرقه كافر شدم
از پس قتل تو اى شاه شهيد
از سرم شمر لعين معجر كشيد
آتش كين كوفيان افروختند
خيمه ما را به آتش سوختند
بعد قتل و غارت اموال تو
تاخت دشمن بر سر اطفال تو
بس كه سيلى شمر زد بر رويشان
گشت نيلى صورت نيكويشان
الغرض از كوفه تا شام خراب
گر چه ما ديديم ظلم بى حساب
ليك دارم شكوه ها از شهر شام
كز سر ديوار وز بالاى بام
بعد از ويرانه با چشم پر آب
برد ما را شمر در بزم شراب
آه از آن ساعت كه از روى غضب
زاده سفيان ، يزيد بى ادب
در حضور خواهر گريان تو
چوب مى زد و دندان تو
پس از تو جان برادر چه رنجها كه كشيدم
چه شهرها كه نگشتم ، چه كوچه ها كه نديدم
به سخت جانى خود اين قدر نبود گمانم
كه بى تو زنده ز دشت بلا به شام رسيدم
برون نمود در آن دم چه شمر پيراهنت را
به تن ز پنجه غم جامه هر زمان بدريدم
چو ماه چارده ديدم سر ترا به سر نى
هلال وار، ز بار مصيبت تو خميدم
زدم به چوبه محمل آن زمان ، كه سر نى
به نوك نيزه خولى سر چو ماه تو ديدم
ز تازيانه و طعن سنان و طعنه دشمن
دگر ز زندگى خويش گشت قطع اميدم
ز بعد قتل برادر، فكار شد زينب
تنش ز بار مصيبت نزار شد زينب
ز جور شمر ستمكار بسته بازويش
به ريسمان ستم استوار شد زينب
به گاه رفتن كوفه ، به دشت كرب و بلا
به پشت ناقه عريان سوار شد زينب
چو با گروه اسيران به كوفه داخل گشت
غمش مزيد و همتش بى شمار شد زينب
چو ديد خنده زنان آن گروه بى دين را
قرين گريه چو ابر بهار شد زينب
سر برادر خود را چو ديد بر سر نى
دلش به سينه ز غم بى قرار شد زينب
چنان ز غصه سرش را به چوب محمل زد
كه خون سر ز رخش آشكار شد زينب
به نزد ابن زيادش چه برد شمر لعين
قرين آه و غم و، سوگوار شد زينب
نداشت مقنعه اى چون به فرق انوار خويش
ز اهل كوفه بسى شرمسار شد زينب
بگفت زاده مرجانه آنچه خواست به وى
به آن لعين قسى دل دچار شد زينب
بنال (اختر طوسى ) از آن دمى كه به دهر
پس از عزيزى بسيار، خوار شد زينب
ورود عليا مخدره زينب عليه السلام به مدينه طيبه  
به گفته مؤ لف طراز المذهب : چون اهل بيت عليه السلام در بازگشت از شام ، به مدينه نزديك شدند و سواد شهر نمايان گرديد عليا مخدره زينب سلام الله عليه فرمود: اى خواهران ، از محملها پياده گرديد كه اينك ، روضه منور جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله نمايان گرديد. سپس فرمود: اى ياران اين محملها را دور و اين اشتران را به يك سوى بريد كه ما را تاب ديدن نمانده است . در آن وقت ، چنان آهى كشيد كه مى خواست روح مباركش از قالب تن بيرون تازد. پس همگى فرود آمدند و لواى غم مصيبت بر افراشته و خروش محشر نمايان ساختند و اسبابى كه از شهداى كربلا با خود داشتند بگستردند و خيمه حضرت سيد الشهدا عليه السلام را كه در هيچ منزلى بر سر پا نكرده بودند در بيرون مدينه بر پا كردند و مسند آن حضرت را بگستردند. چون عليا مخدره اين بديد، چنان ناله بر كشيد كه بيهوش به روى زمين افتاد. چون به هوش آمد با ناله جگر شكاف فرياد كشيد:
و افر قتاه ابن الكماة ؟ اين الحماة ؟ و الهفتاه !
فما لى لا اوارى الحمام اءبمهجته
و كنت يحى نور عين و عزتى
يا اخى يا حسين ، هؤ لاء جدك و امك و اءخوك الحسن و هؤ لاء اءقربائك و مواليك ينتظرون قدومك يا نور عينى قد قضيت نحبك و اءورثتنى حزنا طويلا مطولا ليتنى مت و كنت نسيا منسيا.
پس از آن روى به مدينه آورد و آن شهر را مخاطب ساخته فرمود: اى مدينه جدى فاءين يومنا الذى قد خرجنا منك بالفرح و مسرة و الجمع و الجماعة و لكن رجعنا اليك بالاءحزن و الاالام من حوادث الزمان فقدنا الرجال و البنين و تفرقت شملنا آنگاه به سوى روضه منور جدش روان گرديد. چون به روضه رسيد هر دو طرف درب مسجد را گرفت و چنان ناله از جگر بر آورد كه مسجد متزلزل گردانيد. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله را سلام داد و گفت : السلام عليك يا جدى يا رسول الله ، انى ناعية اليك اءخى الحسين
ابو مخنف گويد: در اين وقت ، ناله اى بلند از قبر مطهر برخاست و مردمان از شدت بكاونحيب به لرزه در آمدند، و مخدره فرمود: كاش مرا به خويش وا مى گذاشتيد تا سر به صحرا گذاشته و خاك بيابانها را با سرشگ ديده تر مى كردم ، زيرا چگونه داخل مدينه شوم و سؤ ال و جواب نمايم . در آن وقت ، زنان مدينه و هاشميات به استقبال زينب شتافته و مخدره را در بدو حال نشناختند، چون حوادث روزگار چهره آن مخدره را ديگر گون كرده بود. زنان مهاجر و انصار و قريشيان چون آن حالت را بديدند، خود را بر خاك و خاره بينداختند، گريبانها چاك كردند، صورتها را خراشيدند و چون ديوانگان گريستند، به گونه اى كه سنگ را آب و آب را كباب مى ساختند، و تماما مبهوت و متحير بودند، چون شخص صاعقه زده يا امواتى كه در عرصه عرصات از قبور بيرون آيند. پس زنان مخدره را فرا گرفتند تا او را به خانه برند و پيوسته به او تسليت مى دادند. فرمود: چگونه به خانه بروم و به كدام خانه داخل بشوم كه صاحب ندارد و مردان آن همه كشته و در خون آغشته مى باشند؟! و كلماتى فرمود كه دلهاى حاضران را از تن آواره ساخت .
ديدار عليا مخدره زينب سلام الله عليه با مادرش فاطمه زهرا سلام الله عليه در خواب
در طرز المذهب ، از بحر المصائب نقل مى كند كه : روزى حضرت عليا مخدره زينب سلام الله عليه نزد حضرت سجاد عليه السلام آمد. چون چشمش به آن مخدره افتاد، فرمود: اى عمه ديشب در عالم رؤ يا چه ديدى ، و از مادرت فاطمه سلام الله عليه چه شنيدى ؟ آن مخدره عرض كرد: تو از تمامى علوم آگاهى . آن حضرت فرمود: چنين است ، و مقام ولايت همين است ؛ اما من مى خواهم از زبان تو بشنوم و مصيبت پدرم بنالم .
عرض كرد: اى فروغ ديده بازماندگان ، چو چشمم قدرى آشنا به خواب شد، مادرم زهرا را با جامه سياه و موى پريشان ديدم كه روى و موى خود را با خون برادرم رنگين ساخته است . چون اين حال بديدم خويشتن را بر پاى مباركش بيافكندم و صدا به گريه و زارى بلند كردم و سر آن حال پر ملال را از وى بپرسيدم .
فرمود: دخترم ، زينب 