رت نزديك مى شد در اين حال او را لرزشى سخت فراگرفت .
يكى از كسانش كه اورا بدان حالت ديد, گفت : اى حـر! كـار تـو آدم را بـه شـك مـى اندازد, به خدا, در هيچ جنگى تو را چنين نديدم .
اگر از من مى پرسيدند, دلاورترين مرد كوفه كيست ؟ از تو نمى گذشتم .
بـه خـدا, من خود را در ميان بهشت و دوزخ مخير مى بينم , ولى چيزى را بر بهشت مقدم نخواهم داشت , هر چند بند ازبندم جدا كنند و مرا بسوزانند.
سپس تازيانه اى بر اسب زد و به حسين پيوست وگفت : يابن رسول اللّه ! خداى مرا قربانت كند.
من همان كسى هستم كه تو را از بازگشتن جلوگير شدم و در راه , تحت نظرت قرار دادم و در اين جا بر تو بسيار سخت گرفتم .
به خدا سوگند كه من هرگز گمان نمى كردم اين مردم پيشنهادهاى تو را رد كنند.
اگر گمان مى كردم كه اين مردم خواسته هاى تو رانمى پذيرند, چنين نمى كردم .
اكنون من با سرافكندگى و پشيمانى نزد تو آمده و از خداى خود شرمسارم و آماده ام كه با جانم تو را يارى كنم , تا كشته شوم .
سپس به سوى ياران قديمى روى كرده , چنين گفت : اى اهـل كـوفـه ! بـهـره مـادرتان داغ دل و اشك ديده باشد.
حسين را دعوت كرديد, وقتى كه به سـرزمـيـنـتان آمد, تسليم دشمنانش كرديد؟! شما مى پنداشتيد كه در راه او جان بازى مى كنيد, اكنون بر او حمله برده تا او را بكشيد, و از هر سواحاطه اش كرده واز رفتنش به گوشه اى از زمين پهناور خداى جلو گرفتيد, تا مانند اسير, مالك سود و زيان خود نباشد؟! آب فـراتـى كـه يـهـودى و گـبر وترسا از آن مى آشامند و خوكان و سگان در آن مى غلتند, براو و هـمراهانش بستيد, تاتشنگى او و اهل بيتش را از پا بيندازد! پس از محمد, با فرزندانش بد رفتارى كرديد! اگرتوبه نكنيد, خداى روز تشنگى سيرابتان نكند.
جـواب اهـل كوفه آن بود كه تيربارانش كنند.
حر به سوى حسين برگشت و از آن حضرت آن قدر دفاع كرد تا شهيدشد.
هنگامه خونين جنگ ميان دو دسته برپا شد, دسته اى هزاران تن بودند و دسته اى ده ها! يـاران حـسين يكى پس از ديگرى به ميدان مى رفتند و كوفيان با آن ها با بى رحمانه ترين كشتارى كه تاريخ به خاطرداردجنگ مى كردند, تا روز به نيمه رسيد و ظهر شد.
حسين , با كسانى كه باقى مانده بودند نماز خوف به جا آورد.
سپس ,به جنگ پرداختند.
هنگامى كه ياران حسين يقين كردند كـه نمى توانند از كشته شدن امام خود جلوگيرى كنند, درجان بازى و كشته شدن در پيش گاه حسين بريك ديگر سبقت مى گرفتند, تا همگى كشته شدند و جز اهل بيت حسين كسى نماند.
آن هـا نيز دليرانه به جنگ پرداختند.
نخستين كسى كه از آنان به ميدان رفت و شهيد شد, على اكبر, پسر حسين بود.
على برسپاه دشمن حمله مى كرد و رجز مى خواند:
انا على بن الحسين بن على ----- نحن و بيت اللّه اولى بالنبى
- من على , فرزند حسين پسر على هستم .
به خانه خدا قسم كه ما به پيغمبر سزاوارتريم .
اضربكم بالسيف حتى يلتوى ----- ضرب غلام هاشمى علوى
- شـمـا را با شمشير مى زنم تاخم شود.
شمشيرزدنى كه شايسته جوانى هاشمى نسب و علوى نژاد باشد.
ولا ازال اليوم احمى عن ابى ----- تاللّه لايحكم فينا ابن الدعى
من امروز با تمام قوا از پدرم دفاع مى كنم .
به خدا, كه زنازاده بى پدر نخواهد بر ما حكومت كرد.
دم به دم بر سپاه كوفه حمله مى برد و سپس نزد پدر باز مى گشت و مى گفت : پدر! تشنه ام .
حسين مى گفت : فرزندم صبر كن , شب فرا نمى رسد مگر آن كه رسول خدا(ص ) باجام خودش تو را سيراب كند.
جـوان بـرمى گشت و بر لشكر مى تاخت و پياپى به حملات خود ادامه مى داد كه ناگهان تيرى به سـوى او رها شد و درگلوى على نشست و گلويش را پاره كرد.
جوان در خون خود مى غلتيد كه پدرش برسيد.
شنيدندش كه با آهنگى داغ ديده مى گفت : فـرزنـد! خداى بكشد مردمى كه تورا كشتند, چقدر اين مردم برخدا و بر هتك حرمت رسول خدا گستاخند.
فرزند!پس از تو, خاك بر سر اين دنيا.
نـقل مى كنند كه هنوز حسين سخنش تمام نشده بود كه زنى از خيمه گاه بيرون دويد, كه مانند خورشيد مى درخشيد, واز سوز دل ناله مى كرد و مى گفت : اى حبيب من ! اى پسر برادر من ! كـسـى كـه آن زن را نـشـنـاخـته بود پرسيد: كيست ؟ گفتند, زينب دختر فاطمه , دخت رسول خدا(ص ) است .
زينب با شتاب آمد و خود را بر پيكر جوان شهيد انداخت .
حـسـيـن بـه سوى زينب شد و دست خواهر را گرفت و به خيمه گاهش برگردانيد.
سپس , نزد فرزند خود بازگشت .
جوانانش به سوى او رو آورده بودند.
حسين دردمندانه گفت : برادرتان را برداريد و ببريد.
على را از آن جا بردند.
كـوفـيـان , اطراف حسين را گرفتند.
قاسم بن حسن بن على , به سوى عمو روان شد.
قاسم هنوز كـودك بـود.
زيـنـب خـواسـت قـاسـم را بـرگرداند, ولى كودك وقتى كه ديد ظالمى بر حسين شـمـشـيـرى فرود مى آورد, از دست زينب خود رارهانيد و به عمو رسانيد, و دست دراز كرد تا از رسيدن شمشير به عمو جلوگيرى كند و بر آن ستم كار بانگ زد: اى پليد مادر! مى خواهى عمويم را بكشى ؟ شمشير فرود آمد و دست قاسم را جدا كرد, ولى به نخى از پوست آويزان شد.
كودك شهيد پاها را بر زمين مى ماليد و از سوز مى ناليد و مى گفت : مادر جان ! زينب از دور جواب داد: جانم , اى عزيز من .
و به سوى قاسم دويد.
حسين بر سر نعش قاسم ايستاده بود و مى گفت : بـه خـدا, چقدر براى عمويت سخت است كه تو او را بخوانى و جوابت را ندهد, يا جواب بدهد ولى جوابش براى توسودى نداشته باشد.
حـسين در برابر چشم زينب , قاسم را برداشت و ببرد و در كنار فرزندش على بخوابانيد ((60)) دم بـه دم زيـنـب با جان دادن عزيزانش روبه رو مى شد.
هنوز اين آخرين نفس را نكشيده بود كه بايد زينب پيكر پاره پاره آن را در بر گيرد.
در مـيـان شـهـيـدانـى كـه پيكرهايشان را نزد زينب آورده بودند, فرزند زينب , عون بن عبداللّه و بـرادرانـش مـحـمد وعبداللّه , و برادران زينب : عباس ((61)) و جعفر و عثمان و عبداللّه و محمد و ابـوبـكـر, فـرزنـدان حـسـيـن , برادر زينب : على وعبداللّه , و فرزندان حسن , برادر زينب : ابوبكر و قاسم ((62)) , و فرزندان عقيل عموى زينب : جعفر و عبداللّه وعبدالرحمان و.. بودند.
آسياى خونين كشتار, ديوانه وار مى گرديد و نمى خواست - تا در زمين كربلا از فرزندان ابوطالب زنده اى نفس كش باقى است - از گردش بايستد.
مـوقـعـى كه هنگامه جنگ نزديك به آخر بود, ده تن از سپاهيان ابن زياد به قصد چپاول و تاراج به خـيمه گاه حسين كه عيال و باروبنه آن حضرت در آن جا بود, تاخت آوردند, ولى فرياد امام كه به تنهايى مى جنگيد, آن هارا باز گردانيد: واى بـر شـمـا! اگر دين نداريد, در دنيا آزاده باشيد, باروبنه من يك ساعت ديگر براى همه شما حلال خواهد بود.
پس از ساعتى , خيمه گاه حسين تاراج شد و بر اهل كوفه حلال گرديد! وه كه چه ساعت هراسناكى بود.
حسين به تنهايى جنگ مى كرد, پس از آن كه پسران و خويشان و يارانش همگى كشته شده بودند.
و يك تن از آنان زنده نمانده بود.
كسى كه حسين را ديده كه يكه و تنها با قلبى قوى مى جنگيد, مى گويد: بـه خـدا, در ايـن مـوقـع بـود كـه زيـنـب دخـتر فاطمه از خيمه گاه خارج شد.
گويا هنوز هم گوشواره هايش را مى بينم كه ميان گوش و شانه اش تكان مى خ