فت و فيوضات (حتى همان شحاعت و قوت بازو در ميدان جنگ ) مى كرد و در تمام اوقات از ولى خدا مدد مى خواست ، حتى آن وقت كه خواست جان بسپارد و گفت : برارد، برادرت را درياب ؛ نه اين است كه مقصودش كمك براى اين عالم بود، بلكه چون وقت انتقال از اين نشاءه ديگر، و وقتى بسيار صعب و مشكل بوده است ، از ولى عصر خويش مدد خواست كه باز هم استقامت كامل از دست نرود و نيز از بس كه عاشق جمال حسينى بود، مى خواست در آن دم آخر هم يك بار ديگر چشمش بدان جمال بيفتد كه در حقيقت ، جمال الهى را ديده باشد. گويا زبان حالش اين بيت بوده است :
بر سر بالين بيا كه عمر است
رخ بنما كاين نگاه باز پسين است
و حضرت ابى الفضل عليه السلام بس خوش صورت و نيك منظر بود، او را ماه بنى هاشم مى گفتند و هر وقت در كوچه ها عبور مى كرد، مردم به تماشاى جمالش جمع مى شدند.
و چون يكى از معجزات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله شق القمر بوده است ، امام حسين عليه السلام هم خواست در كربلا شق القمر كرده باشد؛ اين بود كه اجازه داد قمر بنى هاشم عليه السلام به ميدان برود. و او اگر چه براى آب رفت ، اما كارش با دشمن به جنگ كشيد و فرق همايونش منشق گشت .
و اينكه نقل كرده اند كه آن جناب نزد امام عليه السلام آمد و گفت : لقد ضاق صدرى و سئمت عن الحياة (يعنى سينه ام تنگ شده و از اين زندگى دنيا خسته شده ام )
به گمانم ، مقصودش شكايت از تنگى سينه ظاهرى و جسمانى نباشد، زيرا شاءن او و امام هر دو اجل از اين بوده است ، بلكه مقصود ديگرى داشته كه براى توضيح ان بايستى مقدمتا بگويم : بزرگان گفته اند هر ظاهرى باطنى دارد لكل ملك ملكوت . ريه (يعنى جگر سفيد) براى تنفس است و در درون آن سينه باطنى كه صدر باشد قرار دارد. و او يكى از بواطن سبعه قلب است كه محل اسلام است و از براى او هم انشراح و باز شدن است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: علامتش سه چيز است : النجافى عن دار الغرور والانابه الى دار الخلود والاستعداد للموت قبل حلول الفوت يعنى دورى جستن از دنيا كه دار غرور است و توجه و رجوع به عالم آخرت و مهيا شدن براى مرگ پيش از آنكه اجل حتمى برسد.
البته انشراح صدر هم مراتب دارد: حضرت موسى صلى الله عليه و آله در طور، شرح صدر خواست به پيغمبر صلى الله عليه و آله درجه اعلاى آن رسيد كه خدا در قرآن بر او منت گذارده و گفته است اءلم نشرح لك صدرك به نظر مى رسد در كربلا هم ، حضرت ابى الفضل عليه السلام نزد طبيب عشق و روح آمده و همان شرح صدر را خواسته است . شايد هم مى خواسته بگويد تو امام على الاطلاق و ولى خدايى و استعداد تحمل اين همه مصائب را دارى و كربلا براى تو معراج است ، همان طور كه جبرئيل نتوانست در سفر معراج دوش به دوش جدت برود من هم نمى توانم ، اذن بده زودتر بروم جان بسپارم و قالب تهى كنم .
وقتى از اين بنده نگارنده سؤ ال شد كه كدام يك از كارهاى ابوالفضل عليه السلام مهمتر است ، گفتم : آنچه وى از جانبازى و فداكارى و شجاعت و امثال آنها كرده ، همه مهم است ؛ ولى به نظر من دو عمل وى به جهات عديده از ساير اعمال اهميت بيشترى داشته است :
يكى ، چنانچه گفته شد، برايش امان نامه آمد و او رد كرد؛
ديگر آنكه ، وارد شريعه شد و آب را برابر دهان آورد تا بياشامد و با آن شدت عطش ‍ نياشامد.
حتى اين قسمت دوم مهمتر است ، زيرا در قسمت اولى بعض احتمالات به واسطه قوه واهمه ممكن است داده شود. مثل اينكه نزد برادرش بود و حيا مانع شده ، يا آنكه زنها و جوانها يا اصحاب مانع رفتن وى مى شدند يا احتمال كذب و خدعه در گفتار شمر و امثال آنها بوده است ، ولى در ميان شريعه هيچ يك از اين امور نبود و اگر آب مى خورد كسى نمى فهميد يا اهميت نمى داد و ملامت نمى كرد، غير از آنكه بگوييم مرد حق و حقيقت و راستى و جوانمردى ، و معلم مساوات و مواسات و ساير محاسن اخلاق و برادرى و دوستى بود و راه ديگرى نداشت .
يك مطلب ديگر: علماى اصول بحثى دارند و مى گويند: امر به شى ء مقتضى نهى از ضد آن است ؛ ابى الفضل عليه السلام آن قدر به امر مولاى خود اهميت مى داده كه در برابر فرموده امام كه برو آب بياور گويى حتى آب خوردن خودش را مانع مى ديد و منهى عنه مى دانست .
مى گويند: در آن وقت ، ذكر عطش الحسين عليه السلام و اغلب معنى مى كنند كه يادش آمد از لب خشك برادرش ؛ اين نيز به نظرم درست نمى آيد، زيرا او تشنگى امام را فراموش نكرده بود تا آن وقت يادش بيايد، بلكه چون اساسا ذكر عطش ‍ الحسين عليه السلام خود يك عبارتى است و لذا متعلق امر واقع شده ، شايد ابى الفضل عليه السلام هم خواسته است اين عبادت را به جا آورد. (198)
قصيده در منقبت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام  
ز سرم گيرم اگر مدح اباالفضل معظم را
زبانى بايدم كز سر بپيچد چرخ اعظم را
مرا روح القدس بادى كه خوانم بر همه عالم
به هفتاد دو اسم اعظم آن نام معظم را
صبا ز آن طره بگشايد اگر يك موى ، بنمايد
معطر عرش اعظم را واركان دو عالم را
چو مى جويند ديگر قدسيان با روى دلجويش
كه در اثبات صانع كرد ثابت صنع محكم را
اباالفضل ، آن شهنشه زاده ، روز چارم شعبان
به سال بيست و شش فر داد شعبان المعظم را
زهى روز چهارم از مه شعبان و خورشيدش
سوم هم ، سال سه ، بعد از حسين آن شاه افخم را
زهى بابى كه هفت اقليم و نه طارم در انگشتش
زهى بابى كه حق گفت آفرين آن عنبرين دم را
زهى مردانه كو فرزانه خو مرد آفرين نيرو
كه داد شير زن ضرغام دين آنكه سه ضعيم را
قدش شمشاد و كف فولاد و رخ گل ، گيسويش سنبل
به تن پوشد ز تقوى جامه ، نى ديبا و قاقم را
به رشگ اندر فكند ام البنين حوا و هم مريم
جهان كى چون ابوالفضلش گرفت اين كيف و آن كم را؟
ز دامان آفتابى از دل حيدر برون دادى
كه عبدالمطلب افراشت ز او تا عرش پرچم را
براهيما جين ، طالوتيا تن موسيا بازو
سنكدر تاج و الياس باءس و خضر مطعم را
به سد تكبير و صد تهليل و صد تسبيح و صد تقديس
برم از جان و دل پيويسته آن نام مكرم را
منظم مى نمايد خاطرم جمع پريشان را
پريشان مى كند از شوق خود جمع منظم را
شها كز فضل و علم وجود و قوت داده صد رونق
يد و بيضاى موسى را و هم ديهيم آدم را
سيلمان را اگر آصف خبر مى داد از نامش
زدى بر خاتمش نقش و همى بوسيد خاتم را
هزار آصف ، غلام آسا، به درگاهش كمر بندند
هزار اسكندر و الياس و خضرش تشنه آن يم را
ز وصف تربت پاكش كه فضلش حق به موسى گفت
ز پا افكند نعلين و ز دست انداخت ارقم را
ز رويش گل ز مو سنبل گر افشاند بپوشاند
دمن روى صنمبر را، چمن بوى سپر غم را
اگر لعل لبش روحى دمد در انفس و آفاق
ز چرخ چارمين حاضر كند عيسى بن مريم را
رخش جنت ، قدش طوبى ، لبش كوثر، دمش عنبر
به روى شيعيان بندد به يك فرمان جهنم را
گلى از جامه اش جبريل زد بر آتش نمرود
كز آن پوشيد ابراهيم ديبا مقلم را
ولايش كشتى نوح و لوايش لنگر جودى
هوايش از تنور افكندن مهر مختم را
اگر يونس به تسبيح ثنايش ذكر حق مى گفت
نمودى جنت الماءواى نور آن بحر مظلم را
اگر يك بار مى خواندش به جاى جامه يقطين
به بر از عبفرى مى كرد صد ديباج معلم را
و گر يوشع به رد الشم