 يك شق القمر بنمود
كفش شمس و قمر بخشد چو شه دينار و درهم را
زحكمتهاى ذاتش حكمتى تقدير لقمان شد
كه گر مى ديدش از نعلش گرفتى خاك مقدم را
بصيرت اينچنين بايد كه رسطاليس افلاطون
گرش بينند، بندند از ادب عين و يد و فم را
حجاز و نجد و صنعا و يمن ، مصر و عراق و شام
همه دل مى دهند ار واكند لعل ملشم را
مقامش جعفر طيار اگر مى ديد مى باليد
كه صد فخر است او را مام و اخ و جد و اءب و عم را
مسلم عبد صالح وقت تسليمش لقب آمد
صلاح او را مسلم بايد ار جويى مسلم را
علوم انبيا و مرسلين در ذات وى مدغم
مضاعف ظل ممدودش كند هر علم مدغم را
چنان انبيا را اقتدا كرده به هر سنت
كه گر خواهى تو آدم ار، در او بين يا كه خاتم را
حكم در اين بود محكم امام واجب التعظيم
بخوان بر مدعى آن شاهد عدل محكم را
زمردوش ، خط وحدت زده بر حقه ياقوت
گرفته خال موروثى ز هاشم بر خطش چم را
نهد كوثر، به ذوق لعل او، صد جام ياقوتين
دهد طوبى به شوق خط وى ، هر برگ خرم را
گر انگيزد به ميدان مصطفى آسا و حيدر وش
محجل پاى آهو پوى اشهب موى ادهم را
زمين يم ، يم زمين گردد زتيغ آتش افشانش
ز بس ريزد چو برگ آدم روان سازد چو يم دم را
ز هم سوزد به يك برق حسامش درع و مغفر را
به هم دوزد ز يك خرق سهامش هام و معصم را
به خيبر، يا به خندق ، همچو حيدر گر قدم مى زد
فكندى عمرو و مرحب را و كندى حصى اقوم را
و گر در جنگ بدرش يا حنينش يا احد مى شد
عيان بر مشركين ، مى كرد اسلام مجسم را
ولى حق كنز مخفى كردش اندر لوح محفوظش
كه تا دستش كند حل از قضا تقدير مبرم را
قضاى مبرمى گر ياد آن پشت فلك خم شد
كه يك دم راست يا ساكن ندارد منكب خم را
بلايى كا نبيا جز لا نگفتندى به تسليمش
وگر گروبيان ارند هم خيل مسوم را؛
بلاى كربلا، كز آدم و موسى و ابراهيم
ربوده حله و تاج و عصا و لوح و ميسم را
سيلمان را بساط انجا سه نوبت سرنگون گرديد
خليل الله جبين بشكست و هم ظفر مقلم را
خدايى كز لو و ليت و لعل تنزيه او واجب
تمنا كرد كادم ببند آن روز پر از غم را
كه تا بيند شهنشاهى سرا تا پا صفات الله
ببيند از عطش بر استخوانش جلد درهم را
چنان حق ، الظليمه ! گفت اندر طور
كه گويى ديد موسى ذوالجناح آدمى دم را
علم بگرفت عباس و چو در غلطان به دريا گشت
كليم آسا ولى تنها سواران اسب و ادهم را
دلى دريا، رخى غرا، سرى شيدا، يدى بيضا
زره بترا سپر خضرا، سنان زرقا، علم حمرا
به كوثر چون على گيرد لواء الحمد اخضر را
لوايش بسته ز اينجا با لواء الحمد پرچم را
به دوشش مشك ، اما جمع چون زلف پريشانش
به دستش جام نور، اما نديده چون لبش نم را
به دست خضر اگر مشكش رسيدى لعل احمر شد
و گر جامش به اسكندر رسيدى زد نه سر جم را
جبين حامى به عكس قدسيان بايد مرصع شد
به مشكش بسته با گيسو روا حوا و مريم را
براق انداخت چون طه ، زمين را بيخت چون حيدر
چه يم ، خون ريخت موسى كه او را ايت دم را
فرات اندر نگين بگرفت و كف بر آب زد يعنى
كه خاكم بر دهان گر من چشم آب محرم را
سكينه از عطش گريان ، على چون ماهى يى بريان
شوم خود آب گر ببينم دو باره آن مجسم را
دما دم گر دهندم زير تيغ آتشين ، كوثر
نخواهم - بى حسين - آن آب و آن جام دمادم را
فغان ز آن دم حكيم بن طفليش در كمين آمد
كه با دست دگر بگرفت صمصام مصمم را
يدالله را كمين ، قطع يسار و هم يمين بنمود
عجب دارم كه روبه چون ز دست انداخت ضميم ار؟!
دو دست حضرت عباس آخر جدا كردند
خدا خاكم به سر، چون دارم اندر دل چنين هم را
زمين و آسمان و عرش و كرسى از قرار افتاد
چه تير كين نشان زد قلب و عين الله اكرم را
بر اورد تنش از تيرها، جبرئيل آسا
به جاى آب ، نيش تير دادش شربت سم را
بلى پشت حسين از مرگ عباس على خم شد
شهنشه ديد آخر همچو شب آن روز ماتم را
ابا الفضل اى شه خوبان بود (صالح )(199) غلام تو
شه خوبان كجا فاسد كند قلب متيم را
مرا در عالم افتاده بسى در كار مشكلها
بجز تو چون كنم حل مشكلى با شرح مبهم را؟
به مدحت گر كنم گر صرف معربها و معجمها
تو داده زيب معرب را، تو زيبا كرده معجم را
به نام او مرا حسن الختام از ابتدا آيد
زسر گيرم اگر مدح اباالفضل معظم را
شحاعت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام  
از شهامت و شجاعت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام داستانها گفته اند و با همه آمادگى دشمن ، و با وجود و قشون فراوانى كه جناح خصم در ميدان كربلا گرد آورده بود، باز هم شجاعت او پشت آنان را مى لرزانيد و لذا براى دفع اين خطر، در نظر گرفته بودند كه به هر نحو شده اباالفضل العباس عليه السلام را از امام حسين جدا كنند و به مناسبت نسبتى كه شمر از سوى مادر با وى داشت اين ماءموريت را بر عهده او گذاشتند ولى او نيز از اين ماءموريت ناكام و نوميد برگشت . (200)
صاحب كتاب كبريت احمر پس از نقل داستانى شگفت از شجاعت و جنگاورى حضرت عباس عليه السلام مى گويد: صحت اين داستان استبعادى ندارد، زيرا عمر آن جوان به طور تقريب هفده سال بوده ، خوارزمى در كتاب مناقب مى گويد: وى جوانى كامل بوده است .
داستان مذبور، به روايت خوارزمى (در كتاب ، مناقب ، صفحه 147) چنين است : در جنگ صفين ، مردى از لشگر معاويه خارج شد كه او را كريب مى گفتند. وى به قدرى شجاع و قوى بود كه هرگاه درهمى را به انگشت ابهام خود مى فشرد، نقش سكه آن محو مى گرديد!
كريب به ميدان آمد و فرياد كشيد و بر ان شد كه حضرت على بن ابى طالب عليه السلام را به قتل برساند. مرتفع بن وضاح زبيدى گام پيش نهاد و براى مبارزه با كريب به ميدان رفت ولى شهيد شد. بعد از او، شرجبيل بن بكر براى مبارزه با كريب شتافت و او نيز به شهادت رسيد. پس از وى ، حرث بن حلاج شيبانى براى قتال كريب قيام كرد، ولى او هم كشته شد. مشاهده اين صحنه براى على بن ابى طالب عليه السلام موجب نگرانى و ناراحتى گرديد، لذا فرزند بزرگوارش ، حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ، را كه مردى كامل بود خواست و به وى دستور داد از اسب خود پياده شود و لباسهاى خويش را از تن بيرون آورد.
حضرت امير المؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام لباسهاى فرزندش ، قمر بنى هاشم عليه السلام را پوشيد و بر اسب وى سوار شد. آنگاه لباسهاى خود را به تن عباس پوشانيد و اسب خويش را نيز به او داد.
اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام اين عمل را بدين لحاظ انجام داد كه وقتى به ميدان كريب برود، كريب آن حضرت را نشناسد، مبادا بترسد و فرار كند. هنگامى كه حضرت اميرالمؤ منين على بن ابى طالب على عليه السلام در مقابل كريب قرار گرفت ، وى را به ياد عالم آخرت آورد و او را از غضب و سخط خداوند بر حذر داشت .
ولى كريب در جواب اسد الله الغالب گفت : من با اين شمشير افراد زيادى را از قبيل تو كشته ام ! اين را گفت و به حضرت امير المؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام حمله كرد. آن شير بيشه شجاعت نيز با فرصتى كه بر برق كريب زد او را دو شقه نمود.
موقعى كه على بن ابى طالب را به خود رسانيد، به مكان خويشتن بازگشت و به فرزند برومندش ، محمد بن حنفيه ، فرمود: تو در كنار كشته كريب توقف كن ، زيرا خونخواه وى پيش خواهد آمد.
محمد امر پدر را اجرا كرد و نزديك پيكر كريب