، عباس ‍ بن على عليه السلام سوار بر اسب با شمشير آخته به حفاظت از آنان مشغول بود، در نتيجه كودكان و زنان حرم پيغمبر صلى الله عليه و آله با خاطرى آسوده به خواب رفتند. (230)
ملاقات زهير بن قين با قمر بنى هاشم عليه السلام  
حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خيام مى گشت و نگهبانى مى كرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد.
در اين هنگام زهيرر بن قين ، يكى از ياران با وفاى امام حسين عليه السلام ، نزد ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و عرض كرد: در اين وقت آمده ام تا تو را به ياد سخن پدرت ، على عليه السلام ، بيندازم . حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه مى ديد خيام اهل بيت عليه السلام در خطر تهديد دشمن است از اسب پياده نشد و فرمود: مجال سخن نيست ، ولى چون نام پدرم را بردى ، نمى توانم از گفتارش بگذرم ، بگو كه من سواره مى شنوم .
زهير گفت : پدرت هنگامى كه مى خواست با مادرت ام البنين سلام الله عليه ازدواج كند، به برادرش عقيل فرمود: زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن ، زيرا مى خواهم فرزند شجاعى از او دنيا بيايد و حامى ايثارگرى فداكار براى برادرش امام حسين عليه السلام باشد.
بنابراين ، اى عباس ، پدرت ترا براى چنين روزى (عاشورا) خواسته است ، مبادا كوتاهى كنى ! غيرت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تسمه ركاب قطع گرديد و فرمود: اى زهير! آيا با اين گفتار مى خواهى به من جراءت بدهى ؟! سوگند به خدا، هرگز دست از برادرم برنداشته و در حمايت از حريم كوتاهى نخواهم نمود: والله لاءريتك شيئا ما راءيته قط به خدا قسم فداكارى خود را به گونه اى ابراز كنم وبه نشان دهم كه هرگز نظيرش را نديده باشى .
آنگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به طرف دشمن حمله كرد، چندانكه گويى شمشيرش ، آتشى است كه در نيزار افتاده است ، تا اينكه صد نفر از قهرمانان دشمن را كشت . از جمله ، بامارد بن صديف تغلبى ، قهرمان بى بديل دشمن ، جنگى تن به تن كرده و نيزه بلند مارد را از دست او دراورد و نيزه را تكان سختى داد و فرياد زد: اى مارد، از درگاه خدا اميد دارم كه با نيزه خودت ، تو را به جهنم واصل كنم .
آنگاه ان نيزه را در كمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمين انداخت . سپس با اينكه جمعى از دشمن به كمك مارد آمدند، عباس عليه السلام همان دم نيزه را بر گلوى مارد فرو آورد و در نتيجه ، گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد، و در اين درگيرى شديد جمعى ديگر نيز به دست حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كشته شدند. (داستان رزم آن حضرت با مارد را، قبلا در بخش قبل ، فصل (جلوه هايى از درياى فضيلت قمر بنى هاشم عليه السلام ، به تفصيل آورديم ). حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام به سوى دشمن شتافت ، انها را موعظه كرد و از عاقبت بد ترسانيد، ولى نصايح آن حضرت در آن كوردلان اثر نكرد.
احتجاج ابوالفضل عليه السلام با آن قوم ستمگر
كوفيان را پس به آواز جلى
بس نصيحت كرد عباس على
كاين حسين - اى قوم - مرات خداست
در حقيقت جنگ با حق كى رواست ؟!
يك زمانم گوش بر حجت كنيد
ز انبيا و قومشان عبرت كنيد
گر شما را رهنما قرآن بود
فرض حق ، اكرام بر مهمان بود
خاصه مهمانى كه دوالقربى است او
بر تمام ما سوا مولاست او
جنگ با مولاى عالم از چه رو؟!
مى نشايد با خدا شد جنگجو
توبه سوى وى كنيد از كار خويش
معذرت خواهيد از رفتار خويش
مظهر حق ، عفو حق را آيت است
خاصه اين مظهر كه بهر رحمت است
گرچه بستيد آب را بر روى او
تاختيد از چهار سو بر سوى او
غرق خون كرديد از پير و جوان
ياورانش را ز كين اى دشمنان
با همه اين كفر و جهل و خيرگى
وين همه طغيان و ظلم و تيرگى
من به عفو او شما را ضامنم
زانكه باب رحمت و عفوش منم
من همى گفتم به آواز بلند
بر شما از راه لطف اين وعظ و پند
ور نه من از جنگ رو گردان نيم
بهر حق در بذل جان محكم پيم
جمله دانيدم كه حيدر زاده ام
راه صحراى فنا پيموده ام
گر مرا افتد ز دوش امروز دست
داده ايد از كين به دست حق شكست
چون بر اعدا، صاحب پست و بلند
كرد حجت را تمام از وعظ و پند
شد نفس ها بند اندر سينه ها
مشتعل شد بر گروهى كينه ها
چون كه حرفش را جوابى كس نداد
غير اين منطق زبانى برگشاد.
فرمود: اين كار را هم نمى كنيد، پس قدرى از اين آب كه مهريه مام عزيزش زهراست سلام الله عليه بدهيد كودكان خردسال او در ميان آفتاب سوزان هلاك نشوند. از اين سخن بعضى از آنان گريان ، و پاره اى ساكت ، و برخى به كنارى رفته ، از اسب پياده شده ، خاك بر سر ريخته و بى تابانه اشك از ديده مى باريدند. در اين موقع شمر و يك نفر از سران لشگر آمده آهسته گفتند: در صورتى از اين گفتار نتيجه خواهى گرفت كه برادرت حسين عليه السلام با يزيد بيعت نمايد والا اگر تمام جهان را آب فرا گيرد و در تصرف ما باشد، آب به شما نخواهيم داد. آن بزرگوار از استماع اين سخنان سخت برآشفت و به سوى خيمه برگشت و كيفيت حال آن مردم از خدا بى خبر و اظهارات آن دو شقى را به پيشگاه برادر معروض داشت . حضرت امام حسين عليه السلام از شنيدن كلمات آن مزدوران ، آن شاگردان مكتب خيانت ، و آن سگان رو سياه ، محزون و افسرده گرديد.
عباس عليه السلام دست به سينه ايستاده بود و بشدت از ديدگان حق بين او اشك مى باريد. لشگر هياهو كرده ناسزا مى گفتند و فرياد مى زدند كه چار به ميدان نمى اييد در آفتاب سوختيم . از ميان خيمه گاه ، صداى شيون و ناله هاى دلخراش زنان و كودكان به گوش مى رسيد. (231)و اينجا بود كه عرض كرد: يا مولا، ياحسين ، سينه ام به تنگ آمده ، اجازه بده به ميدان روم و با اين نابكاران بستيزم .
در روايتى آمده است : خيمه اى مخصوص مشكهاى آب بود. حضرت ابوالفضل العباس ‍ داخل آن خيمه شد و ديد كه اطفال ، آن مشكهاى خالى و نمدار را برداشته و شكمهاى خود را بر آنها مى گذارند تا عطش آنها كاسته شود! به آنها فرمود: اى نور ديدگانم ، صبر كنيد، اكنون مى روم و براى شما آب مى آورم . در همين هنگام سوار بر اسب شد و نيزه و مشك خود را برداشت و به سوى فرات و نهر علقمه رهسپار گرديد.
ميرزا محمدتقى حجة الاسلام تبريزى ، متخلص به نير مى گويد:
چونكه نوبت بر بنى هاشم رسيد
ساخت ساز جنگ عباس رشيد
محرم سر و علمدار حسين
در وفادارى علم در نشاتين
در صباحت ، ثالث خورشيد و ماه
روز خصم از بيم ان چون شب سياه
در شجاعت يادگار مرتضى
داده بر حكم قضا دست رضا
خواست در جنگ عدو رخصت ز شاه
گفت شاهش كاى علمدار سپاه
چون علم گردد نگون در كار زار
كار لشگر بايد از وى انفطار
گفت تنگ است اى شه خوبان دلم
زندگى باشد از اين پس مشكلم
زين قفس برهان من دلگير را
تابه كى زنجير بايد شير را؟!
گفت شه چون نيست زين كارت گزير
اين ز پا افتادگان را دست گير!
جنگ و كين بگذار و آبى كن طلب
بهر اين افسردگان خشك لب
گفت : سمعا اى امير انس و جان
گر چه باشد قطره آبى به جان
شد به سوى آب تازان با شتاب
زد سمند باد پيما را در آب
بى محابا جرعه اى در كف گرفت
چون به خويش آمد دمى گرفت اى شگفت
تشنه لب در خ