 آتشين

تنگ و تاريك اين جهان در ديده اعداء كند؟

دختر شير خدا بود و خودش هم شير بود

كس نديده شير را  كز روبهان پروا  كند

در جهان املاء دين را كرده انشاء مو به مو

كيست چون زينب كه اين املاء را انشاء كند؟

پيروى بايد كند از دخت زهرا  و على

هر كه مى‏خواهد كه راه دين حق پيدا  كند

روز محشر گر به شكوه لب گشايد بى ‏گمان

محشرى ديگر به پا در محشر كبرا كند

دشمنانش در سقر سوزند در نار غضب

دوستانش هم مقر در سايه طوبا  كند

اى "رسولى‏" غم مدار از گير و دار روز حشر

دختر زهرا اگر از راه  لطف ايما كند
خرابه است
شاعر: رضا جعفرى

خرابه است مكانش ولى صفا دارد

سه ساله است و لى عمر عشق را دارد

به قاب كوچك چشمش سر به نيزه پر است

به من بگو كه در اين چشم خواب جا دارد ؟

در اين خرابه غذا و لباس زيبا نيست

به جاى هر چه كه گفتم فقط خدا دارد

به نام عشق شبى ديد هر چه را مى خواست

به اسم بوسه فدا كرد هر چه را دارد

حديث خواب و سر و بوسه ابتدايش بود

تو فكر مى كنى اين روضه انتها دارد

مگو چرا همه از گريه اش خبر دارند

دلى كه عشق شكستن دهد صدا دارد!
افسانه هاى عشق
شاعر : هادى تبريزى

افسانه هاى عشق ز افسون زينب است

ساز جهان ز سوزش کانون زينب است

بافيد زند عشق بگل زند باف و ماه

شد از فروغ فارغ مفتون زينب است

هر ژاله اى که شب بچکد روى نرگسى

اشگى کنار ديده محزون زينب است

در محمل طلائى انديشه هاى پاک

ليلا مجنون گرفته ومجنون زينب است

سوداى عشق کرده ببازار زندگى

دنيا در اين معامله مغبون زينب است

شنگرف گونه رنگ شقايق بگلستان

داغى بدل نشان دل خون زينب است

آن شب که ناله هاى رقيه بلند گشت

آن ناله ها بشام شبيخون زينب است

ماهى گرفته در سر  سرنيزه هاى تيز

در فلک مهر قبله گردون زينب است

در کلبه اى که سوخته پروانه اى زغم

بنوشته اشگ شمع که ممنون زينب است

دست مجتبى بگرفته ز روى خاک

بر دل نهاده گفته که محزون زينب است

در شام تيره ابر سيه رنگ ناله ها

باران بروى غنچه مدفون زينب است

جاويد و استوارى اين نهضت بزرگ

سوگند ميخورم همه مديون زينب است

پاى خيال هادى و هر مرد رهنورد

بر گل براه سينه هامون زينب است
مرثیه می چکد از این غیرت انتحاری ات

بوی مدینه می دهد کوچه ی بی قراری ات

آمدی و قدم زدی لحظه ی سرخ باغ را

بیرق روضه ها شده پیرهنِ اناری ات

شعله رسید تا لب بال و پرِ سه ساله ها

پر شده از غمِ قفس حنجره ی قناری ات

نَقلِ هزار و یک شب و... وای چه کرده ای مگر؟

نَقلِ هزاره ها شده قصّه ی بردباری ات

خاطره ی اسیری ات، زمزمه ی سوارها

قافله در اسارت خاطره ی سواری ات

از دل ابرِ حادثه آمدی و به هم زده

آب و هوای شام را شرجیِ زخم کاری ات

در هیجان و همهمه سینه به سینه می رسد

خطبه ی فاطمیه و سبک علی تباری ات

مانده هنوز بر تن سرد و کبود نیزه ها

چشم ترِ رقیّه و غربت سرشماری ات

 

شاعر: مصطفي پوركريميصدا در سینه ها ساکت که اینک یار مى آید

ز راه شام و کوفه عابد بیمار مى آید

غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش

به چشم آینه ایزد نمایى تار مى آید

الا اى دردمندان مدینه با دو صد حسرت

طبیب دردمندان با دل تب دار مى آید

الا اى بانوان اهل یثرب پیشواز آیید

که زینب بى برادر با دل غمخوار مى آید

بیا ام البنین با دیده ی گریان تماشا کن

که اردوى حسینى بى سپه سالار مى آید

 

شاعر: علی شجاعیامیر قافله ی غم ز شام می آید

سوار محمل و با احترام می آید

سیاه پوش و عزادار و بی قرار و غریب

به خاك بوسی قبر امام می آید

همای عاطفه و مهر در سرای بلا

شكسته بال و پر از كوی شام می آید

پرستویی كه ز پرواز خسته گردیده

به شكوه از سفر سنگ و بام می آید

یقین كه آتیه سازی شبیه زینب نیست

كه او برای ثبات قیام می آید

قسم به چادر خاكی دختران حرم

كه بوی دود هنوز از خیام می آید

ز عطر پیرهن كهنه می توان فهمید

كه بوی یك سفری ناتمام می آید

كنار قبر پر از فیض اكبر و عبّاس

امان كه زینب والا مقام می آید

رباب با قدحی شیر می رسد از راه

سكینه با سبدی از طعام می آید

وَ نجمه با گل و قند و نبات و آیینه

كنار قبر پسر با سلام می آید

گرفته مشك پر آبی به دست دختركی

كنار قبر شه تشنه كام می آید

تمام شد همه ی لحظه های طوفانی

زمان خواندن حُسن ختام می آید

مبین به چهره ی ما ردّ غصّه ها مانده

ببین كه آمده ایم و رقیه جا مانده

 

شاعر: محمد رضا طالبیای امیر قافله، ای بزرگ کاروان

ای سرت بالای نی، بر سر ما سایبان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

تو بیان کن حق و من پشت باطل بشکنم

تو بخوان قرآن که من سر به محمل بشکنم

با لب خشکیده ات در میان دشمنان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

ای ز ختم الانبیاء نقش بوسه بر لبت

خوش بخوان قرآن که دل می بری از زینبت

هم ز من دل بردی و هم مرا دادی تو جان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

تو به تن زخمت فزون من به دل سوز درون

تو عذارت لاله گون من جبینم غرقه خون

قسمت من اینچنین، قسمت تو آنچنان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

تو بخون قرآن به نی من به خون معنا کنم

کوفه را هم صحنه ی ظهر عاشورا کنم

سازم از خون سرم این زمین را گل سِتان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

زینبت دارد دو جا ناله و افغان و آه

گه نگاهم نوک نی گه دلم در قتلگاه

بر تنت گیرم عزا بر سرت سازم فعان

یا اخا قرآن بخوان (2)

 

شاعر: غلامرضا سازگاربه سوی شام و کوفه ام، چه دل شکسته می برند

ببین که زینب تو را، غریب و خسته می برند

همان وجود نازنین، خدای صبر در زمین

تمام رکن قامتش، ز هم گسسته می برند

زیارت تو آمدم، سرت نبود یا حسین

مرا برای دیدن سر شکسته می برند

تو در تنور و کودکان، میان آتش حرم

غم تو و یتیم تو، به دل نشسته می برند

ببین که یک شبه شده، جمال ما همه کبود

ز قتله گاه تو مرا، به دست بسته می برند

سر امیر لشگرت، به نیزه ها نمی نشست

ولی ز بغض و کین سرش، به نیزه بسته می برند

برای کودکان خود، ز گوش کودکان تو

تمام گوشواره ها، به دست بسته می برند

 

شاعر: جواد حیدری<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:130.txt">وقت غروب</a><a class="text" href="w:text:131.txt">حلالم کن</a><a class="text" href="w:text:132.txt">خطبه و قرآن</a><a class="text" href="w:text:133.txt">بیشه ی خونین</a><a class="text" href="w:text:134.txt">چند ستاره</a><a class="text" href="w:text:135.txt">ناقه نشین</a><a class="text" href="w:text:136.txt">دختر زهرا</a><a class="text" href="w:text:137.txt">سپاه زینب</a><a class="text" href="w:text:138.txt">جوانه</a><a class="text" href="w:text:139.txt">بانوی مهربان</a></body></html>پس از عاشورا

حماسه خونين كربلا را نمى ‏بايست گذاشت تا فراموش شود. ازياد رفتن قضيه عاشورا، خواسته امويان بود، و احياگرى و زنده نگهداشن آن، خط و برنامه اهل بيت. از اين رو، بازماندگان آن حماسه، هر يك به نحوى، زبان گوياى آن قصّه ماندگار گشتند.

زينب سلام الله عليها نيز سهمى عمده در اين راه داشت. هم با برپايى مجالسى به ياد شهيدان كربلا، هم با سرودن شعر به ياد برادر شهيدش و ديگر شهيدان و به خون خفتگان آن وادى خون. فصاحت و نطق وبيان و زبان ادبى زينب، همواره ياور او در اين احياگريها و افشاگريها بود، حتى آن روز كه سربريده برادر را بر فر