گر نمى دانيد كه فاطمه الزهرا عليه السلام مادر من است ، نه مادر شما؟ مگر احمد مختار بهترين اهل روزگار نبود؟ با يان كارها، از رحمت خداى متعال دور شده و خوار و زيانكار شديد، و زود باشد كه گرفتار حرارت آتش بر افروخته جهنم خواهيد گشت .
فخر الذاكرين ملا رضا رشتى ، متخلص به محزون ، گويد:
رسانيد خود را چو شهباز حق
به بالين وى ديد نيمى رمق
تنى ديد مانند جان در برش
مشك ، پريشان ، چو مغز سرش
برادر چه كردى لواى مرا؟!
بده گوش جانا نواى مرا
دگر از غمت طاقتم طاق شد
گلم رفت و گلشن پر از زاغ شد
تو سقا و، لب تشنه گشتى شهيد!
اميد بدى ؛ گشته ام نا اميد
مرا بى جمال تو عالم سياه
شده منخسف اى مرا مهر و ماه
كه بنوده دست تو از تن جدا؟
نبودش مگر خوف روز جزا؟!
وله ايضا
رسيد ناله در حرم به گوش شاه محترم
اخى بيا تو در برم نگر به حال مضطرم
شنيد آن امير حى به يك قدم نمود طى
بگفت آمدم ز پى فداى قامتت شوم
ز دل كشيد ناله اى به رخ فشاند هاله اى
ز اشك همچو لاله اى ، نمود سرخ دشت و يم
تمام بلبلان من تهى ز گلستان من
نه قاسم جوان من نه اكبر و نه جعفرم
تو هم شدى بخون طپان غمت مرا به دل نهان
زجاى خيز يك زمان به دست گير اين علم
سكينه در خيال تو مرا غم وصال تو
چگونه بى جمال تو به خيمه روى آورم
و له ايضا، در همين معنى و به همين وزن :
چوشد به خاك و خون طپان جمال ماه هاشمى
رسيد باز بر غم شه شهيد ماتمى
گرفت دست بر كمر كشيد ناله از جگر
اخى ز داغ تو مرا سياه گشته عالمى
تويى غرق بحر خون شدم غريب من كنون
دگر مرا نه مونس و نه غمگسار و همدمى
ببين تمام كودكان به خيمه العطش كنان بجز جوان پر ز تب (239)نبد به خيمه محرمى .
ايضا گويد:
شه لب تشنه چو اندر بر سقا آمد
ديد جانش به لب ، اندر لب دريا آمد
ديد بى دستى او؛ كرد چنان آه و فغان
كه مشوش به جنان نخله طوبى آمد
تنگ بگرفت قد سرو علمدارش را
كه تزلزل به طف عرصه غبر آمد
كرد از قامت او شور قيامت بر پا
كاندر آن دشت بلا، محشر كبرى آمد
ديد چون روى منيرش شده از خون گلگون
روز اندر نظرش چون شب يلدا آمد
مغز سر كوفته و دست جدا از بدنش
و اخا گفت دلش سير ز دنيا آمد
گفت : اى جان برادر كمرم بين شده خم
چه جراحت كه به اين قامت رعنا آمد
رو كنم بى تو چه سان جانب اين خيل زنان
خواهرت بهر اسيريش مهيا آمد
استاد الشعرا اختر طوسى گويد:
عباس ، شبل شير خداوند، كآفتاب
هر صبح بوسه اش به در آستان دهد
در ياى جود و بذل ، ابوالفضل ، كش رواق
خجلت ز فر خويش به قصر جنان دهد
چرخ جلال ماه بنى هاشم ، آن كو نور
از راى و رو به مهر و مه آسمان دهد
باب الحوائج است و، هر آن كو ز باب او
هر حاجتى كه كرد تمنا، همان دهد
اندر ره برادر خود غير او كسى
نشنيده ام كه تن به بلا در جهان دهد
سوى فرات آيد و شرم آيدش كز آب
تسكين تشنگى زبان در دهان دهد
دستش جدا شود ز تن ناتوان و باز
پهلو به رمح و پشت به گرز گران دهد
سقا كسى نديده بجز وى كه در جهان
جان ، تشنه كام ، در لب آب روان دهدفصل هفتم : مصيبت بزرگ 
بر ارباب بصيرت پوشيده نيست كه اگر كسى اندكى در چگونگى به ميدان رفتن و شهادت اين مظلوم روى نداده است ، و در اين باب همين بس ، كه پشت امام حسين عليه السلام ، كه خود ركن عظيم اسلام بود، از اين مصيبت شكست و چاره آن مظلوم ، كه پناه بيچارگان بود، از اين مصيبت شكست چاره آن خدا صلى الله عليه و آله و على مرتضى عليه السلام در اين واقعه حاضر مى بودند گريه نمى كردند؛ چنانكه امام حسين عليه السلام گريه كرد؟!
مگر نشنيده اى كه چون در جنگ مؤ ته ، دو دست جعفر بن ابى طالب عليه السلام را بريدند و او را شهيد كردند و خبر شهادت در مدينه به پيغمبر خداصلى الله عليه و آله رسيد، يا اينكه خودش به قدرت الهى خبر دار شد، اشك از چشمهاى حضرت جارى شد و فرمود: على مثل جعفر فليبك الباكية يعنى : بر مثل جعفر عليه السلام بايد چشمها بگريند. نيز حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه از شنيدن اين خبر صدا به واعماة بلند كرد و گريست ، حال آنكه نود زخم بيشتر بر بدن جعفر عليه السلام نرسيده بود؛ پس اگر مى ديدند يا مى شنيدند كه گوشتهاى بدن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را به سر نيزه ها بلند كرده و بعد از اينكه دو دستش را قطع كرده با شمشير و نيزه و خنجر تمام اعضايش را پاره پاره ساخته اند، چه مى كردند؟!
معلوم است كه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه همان گونه كه در مصيبت جعفر عليه السلام صداى خود را به واعماه بلند كرد، مصيبت حضرت عباس عليه السلام نيز ناله وا ولداه و واقرة عيناه از دل برمى كشد و شايد در كلام پيغمبر صلى الله عليه و آله كه فرمود: بر مثل جعفر عليه السلام بايد گريه كرد نيز اشارتى به همين باشد كه بر عباس ‍ عليه السلام بايد گريه كرد كه مصيبتش بزرگتر خواهد بود، چه او را مانند جعفر عليه السلام دو دستش را خواهند بريد.
و حديث ولا يوم كيوم الحسين عليه السلام برهانى آشكار بر اين حقيقت است كه مصيبت حضرت عباس عليه السلام از اعظم مصايب بوده :
كم هام عز و ايدا للسماح و كم
اقدام سبق بها طاعت طوائحه
چه بسيار سرهاى با عزت و دستهاى با جود و سخاوت و قدمهاى پيشرو در راه محبت كه حوادث عظيمه روز عاشورا انها را هلاك و نابود نمود.
لم ينس قط ولا الذكرى تجدده
اورى يزند الاسى للحشر فادحه
يعنى هرگز اين مصيبت فراموش نمى شود و ياد كردن آن موجب تازگى آن نمى گردد. چه يادآورى فرع فراموشى است و برافروزنده اين مصيبت چنان آن را بر افروخته است كه تا روز قيامت فراموش نمى شود و خاموش نمى گردد.
مصيبتها هر چند بزرگ باشند، همگى فراموش مى شوند، مگر مصيبتهاى صحراى كربلا. چه ، اين مصائبى است كه زبان از گفتنش قاصر و گوش از شنيدن آن عاجز است . پس ‍ براستى ، فرزند فاطمه سلام الله عليه از مشاهده آنها چه حالتى داشت ؟!
در ان دم كانچنان صحراى خونخوار
ز خون ياورانش گشت گلزار
على اكبرش يكسره فتاده
ز سر تا پاش جوى خون گشاده
برادر زاده اش قاسم به خوارى
ز خون ، دست عروس او نگارى
علمدارش فتاده زار و مهجور
علم از دست و دست از پيكرش دور
به هر جا، غرق خون افتاده اى بود
برادر با برادر زاده اى بود. (240)
به سكينه سلام الله عليه وعده آب داده ام  
يكى از افاضل در مقتل خود آورده است كه : چون امام حسين عليه السلام بر سر نعش ‍ برادر مظلوم خود رسيد و آن بزرگوار وفادار را به آن حالت ديد، گريست و فرمود: وا اءخاه و اعباساه الان انكسر ظهرى وقلت حيلتى
زمانى كه خواست بدن زخمدار برادر وفادار خود را به سوى خيمه ها ببرد، ابوالفضل عليه السلام چشم حق بين خود را باز كرد و ديد برادر بزرگوارش در بالاى سر او ايستاده مى خواهد بدن او را از ميان خاك و خون بردارد. عرض كرد: اى برادر، چه اراده دارى ؟ فرمود: مى خواهم ترا به خيمه ها ببرم . عرض كرد ترا به حق جدت قسم مى دهم كه مرا در همين جا بگذار و به سوى خيمه ها نبر!
حضرت امام حسين عليه السلام فرمود: به چه سبب پيكر ترا در اينجا بگذارم ؟ عرض كرد: به چند جهت ؛ اول آنكه به دخترت سكينه وعده آب داده بودم ، و چون نتوانستم به او آب برسانم از وى خجالت مى كشم . د