يگر آنكه ، من علمدار و سردار لشگر تو بوده ام ، چون اين گروه اشرار مرا كشته جراءت و جسارت ايشان بر تو زياد مى شود. حضرت فرمود: خدا ترا از جانب برادر خود جزاى خير بدهد، زيرا كه در حال حيات ممات خود مرا يارى كردى .
به روايت بعضى ، حضرت اين مرثيه را در بالاى سر حضرت عباس عليه السلام خواند:
اءخى يا نور عينى يا شقيفى
فلى قد كنت كالر كن الوثيق
اى برادر وفادار من واى نور ديده و پارع تن من ، تو براى من همچون ستونى استوار بودى .
اءيا ابن اءبى نصحت اءخاك حتى
سقاك الله كاءسا من رحيق
اى فرزند پدر من ، تو برادر خويش را يارى و نصرت نمودى تا اينكه خدا ترا با كاسه اى سرشار از شراب خوشگوار بهشت سيراب نمود.
اءيا قمرا منيرا كنت عونى
على كل النوائب فى المضيق
اى ماه درخشان و عالمتاب ، تو مرا در سختيها و تنگيها يار و ياور بودى .
فبعدك لا تطيب لنا حياة
سنجمع فى الغداة على الحقيق
پس ، بعد تو زندگى براى ما گوار نخواهد بود وبى هيچ شك و شبهه اى فردا (در بهشت نعمت حق ) گرد خواهيم آمد.
اءلا لله شكواى و صبرى
و ما اءلقاه من ظماء وضيق
از آنچه ، از تشنگى و سختى ، ديده و چشميده ام تنها به درگاه الهى شكايت مى برم و براى او صبر مى كنم
سپس بدن برادرش را همان جا گذاشت و در حالى كه قطرات اشك از ديده هاى مباركش ‍ جارى بود به خيمه باز گشت . حضرت سكينه سلام الله عليه با مشاهده پدر بزرگوار خود از جاى برخواست و جلوى اسب آن حضرت را گرفت و عرض كرد: اى پدر مهربان ، آيا از عم بزرگوارم عباس عليه السلام خبرى دارى ؟ مى بينم در آمدن خود تاءخير كرد، او به من وعده آب داده بود و عادت او چنين نبود كه به وعده خود وفا نكند، آيا خودش آب خورد و حرارت دل خود را ساكت نمود و ما را فراموش كرد؟! يا مشغول كارزار دشمنان است ؟
چون امام حسين عليه السلام اين كلمات دلسوز حضرت سكينه سلام الله عليه را شنيد گريه بر آن حضرت مستولى شد و فرمود: اى دختر گرامى ، عمويت عباس عليه السلام كشته شد و روح او به سوى باغهاى بهشت پرواز نمود.
چون زينب كبرى سلام الله عليه اين خبر وحشت انگيز را شنيد صدا به ناله و زارى بلند نمود و گفت : وا اءخاه و اعباساه و اقلة ناصراه و اضيعتاه من بعدك . واى بر كمى ياران و گرفتار شدن ما بعد از تو اى برادر. حضرت فرمود: بلى بر ضايع شدن ما بعد از كشته شدن عباس عليه السلام ، واى بر بريده شدن چاره ما و شكستن پشت ما بعد از شهادت عباس عليه السلام . پس زنان اهل حرم صدا به گريه و زارى و نوحه و سوگوارى بلند نمودند و ان حضرت نيز با ايشان مشغول گريه گرديد. (241)
ابوالفرج گفته است : حضرت عباس عليه السلام جوانى بود خوش صورت ، نيكو رو، بلندقامت ، هنرمند و تنومند، كه اگر بر اسب بلند قامت و تنومند نيز سوار مى گشت پاهاى مباركش بر زمين كشيده مى شد. وى در بلندى قامت و حسن صباحت و نيكويى جمال و كثرت شجاعت و قوت از اهل روزگار ممتاز بود. آن بزرگوار را قمر بنى هاشم مى گفتند و علم شاه كم سپاه در آن عرصه بلا و بيابان كربلا در دست مبارك حضرت عباس ‍ عليه السلام بود و علمدار لشگر آن حضرت بود.
امام صادق عليه السلام فرموده است : زمانى كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام لشگر خود را براى قتال قوم خناس آماده كرد، ميمنه لشگر خود را به دست مبارك حضرت عباس عليه السلام داد و نيز از امام باقر عليه السلام روايت شده كه آن بزرگوار را زيدبن رقاد حرامزاده به كمك حكيم بن طفيل طائى زنازاده به درجه شهادت رساند. (242)
ديده بگشاكه طبيبت سر بالين آمد
ديده بگشا كه حسين با دل خونين آمد
ديده بگشا تو اى صيد به خون غلطيده
كه نگويند حسين داغ برادر ديده
ديده بگشاى كه طفلان همه غوغا دارند
بردن آب روان از تو تمنا دارند
مادر قمر بنى هاشم عليه السلام مى باشد در اينجا مى آوريم :
چشمه خور در فلك چارمين
سوخت ز داغ دل ام البنين
آه دل پرده نشين حيا
برده دل از عيسى گردون نشين
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و ديده روان ز آستين
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز كف چار جوان گزين
اءربعه مثل نسور الربى
سدره نشين از غمشان آتشين
كعبه توحيد از آن چهار تن
يافت ز هر ناحيه ركنى ركين
قائمه عرش از ايشان بپاى
قاعده عدل از آنها متين
نغمه داودى بانوى دهر
كرده بسى آب دل آهنين
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مويه كنان ، موى كنان حور عين
ياد ابوالفضل كه سر حلقه بود
بود در آن حلقه ماتم نگين
اشكفشان ، سوخته جان ، همچو شمع
باغم آن شاهد زيبا قرين
ناله فرياد جهانسوز او
لرزه در افكنده به عرش برين
كاى قد و بالاى دلاراى تو
در چمن ناز بسى نازنين
غره غراى تو الله نور
نقش نخستين كتاب مبين
طره زيباى تو سر قدم
غيب مصون در خم او چين چين
همت والاى تو بيرون زوهم
خلوت ادناى تو در صدر زين
رفتى و از گلشن ياسين برفت
نو گلى از شاخ گل ياسمين
رفتى و رفت از افق معدلت
يك فلكى مهر رخ و مه جبين
كعبه فرو ريخت چه آسيب ديد
ركن يمانى ز شمال و يمين
زمزم اگر خون بفشاند رواست
از غم آن قبله اهل يقين
ريخت چه بال و پر از آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الاءمين
آه از آن سينه سينا مثال
داد ز بيدارى پيكان كين
طور تجلاى الهى شكافت
سر انا الله به خون شد دفين
تير كمانخانه بيداد زد
ديده حق بين ترا از كمين
عقل زرين تاب تحمل نداشت
آنچه تو ديدى ز عمود و زين
عاقبت از مشرق زين شد نگون
مهر جهانتاب به روى زمين
خرمن عمرم همه بر باد شد
ميوه دل طعمه هر خوشه چين
صبح من و شام غريبان سياه
روز من امروز چه روز پسين
چار جوان بود مرا دلفروز
واليوم اءصبحت و لا من بنين
لا خير فى الحياة من بعدهم
فكلهم اءمسى صريعا طعين
خون بشو اى دل كه جگر گوشگان
قد واصلوا الموت بقطع الوتين
نام جوان ، مادر گيتى مبر
تذكرينى بليوث العرين
چون كه دگر نيست جوانى مرا
لا تدعونى و يك ام البنين
(مفتقر) (243) از ناله بانوى دهر
عالميان تا به قيامت غمين
نوحه سينه زنى
من زاده على مرتضايم
من شاهباز ملك لافتايم
فضل و شرف ، همين بس از برايم
كه خادمم به درگه حسينى
و الله اءن قطعتموا ايمينى
انى احامى اءبدا عن دينى
خدمتگزار زاده بتولم
من باغبان گلشن رسولم
ز افسردگى گلشنش ملولم
دارم دل شكسته و غمينى
والله ان قطعتوا يمينى ...
سقاى تشنگان بى پناهم
دشمن اگر چه گشته خار راهم
من ، يك تنه ، حريف اين سپاهم
انى احامى اءبدا عن دينى
والله ان قطعتموا يمينى ...
استاده ام كنار آب لغزان
پايم بر آب و قلب من فروزان
در آب و آتشم چو شمع سوزان
سوزم ز خاطرات آتشينى
والله ان قطعتموا يمينى ...
يا رب مدد كن اين فرس برانم
وين آب را به خيمه گه رسانم
ديگر چه غم ، كه بعد از آن نمانم
جانم فداى عشق نازنينى
ولله ان قطعتموا يمينى ...
تنها ميان تير دشمنانم
اى كاش نيزه ها خورد به جانم
در پيش كودكان خجل بمانم
اى تير اگر به مشك من نشينى
ولله ان قطعتموا يمينى
سقاى تشنگان كربلايم
اگر چه شد بريده دستهايم
با مركبم كنار خيمه آيم
تا حال زار من اخا ببينى
ولله ان قطعتموا يمينى ...
در خاك و خون دلم از اين غمين است
كه از عطش لب تو آتشين است
دستم جدا افتاده بر زمين است
در فرق من عمود آهنينى
ولل