ت راست
اما هزار حيف كه يك دست بى صداست
گر مرا افتاد از تن دست راست
شكر حق دارم كه دست چپ بجاست
آن كه تن را پى كند در راه دوست
تيغ و زوبين ، نرگس و ريحان اوست
جمله مى دانيد حيدرزاده ام
جان خود در راه جانان داده ام
دست من بالاى دست ماسواست
دست سرباز حسين دست خداست
گر نيفتد از بدن در عشق يار
دست بادش در بدن بهر چه كار؟! (259)
مقام دست چپ نيز در بازارچه نزديك درب كوچك صحن ، واقع در جنوب شرقى مى باشد كه به بازارچه عباس معروف است . بر ديوار نرده اى نصب است و بر كاشيهاى آن اشعار زير نگاشته شده كه اثر طبع شيخ محمد سراج مى باشد:
سل اذا ما شئت واسمع و اعلم
ثم خذ منى جواب المفهم
ان فى هذا المقام انقطعت
يسرة العباس بحرالكرم
هيهنا يا صاح طاحت بعد ما
طاحت اليمنى بجنب العلقم
اءجر دمع العين و ابكيه اءسا
حق اءن يبكى بدمع عن دم
اگر مى خواهى از من بپرس و سپس پاسخى قانع كننده را از من دريافت كن : اينجا مكان مقدسى است كه در آن دست چپ حضرت عباس عليه السلام ، آن درياى كرم ، قطع شده است . آرى در اينجا دست چپ او واقع شد، پس از آنكه دست راستش در كنار علقمه از تن جدا گرديده بود. اشك ديدگان خويش را بر رخسار جارى ساز و در اين غم گريه كن ، كه شايسته است به جاى اشك ، خون گريه كرد. (260)
تو خورى آب ؟! حسين بن على عليه السلام تشنه لب است .  
ديد چون بى كسى شاه شهيدان ، عباس
خواست رخصت ز حسين بن على ، اشرف ناس
با ادب رفت حضور شه بى پشت و پناه
گفت كى خسرو بى يار، ابا عبدالله
اى كه جانم به فداى على اكبر تو
جان عباس به قربان على اصغر تو
رخصتم ده كه در اين وادى پر جوش و خروش
بكنم جنگ و كنم جام شهادت را نوش
چون شنيد اين سخنان از پسر شير خدا
داد پاسخ به ابوالفضل ، شه كرب و بلا
اى برادر، تو در اين دشت علمدار منى
گر شوى كشته ، ز غم پشت مرا مى شكنى
عوض جنگ در اين معركه ، اى نور دو عين
قطره اى آب رسان بر لب طفلان حسين
امر شه كرد اطاعت پسر باب نجات
مشك بگرفت و روان شد به سوى شط روان
لشگر از هيبت آن شير به حنبش افتاد
راه بر پور على ، ماه بنى هاشم ، داد
گشت وارد شريعه چو رسيد او از راه
مشك را كرد پر از آب و كشيد از دل آه
خواست رفع عطش از خود كند و گيرد جان
دو كف دست فرو برد در آن آب روان
آب را در دو كف خويش چو شهرزاده بديد
يادش آمد ز لب خشك شهنشاه شهيد
گفت عباس مخور آب كه دور از ادب است
تو خورى آب ؟! حسين بن على تشنه لب است !
ريخت ان را زكف و كرد در آن آب نگاه
مشك افتاد روى دوش و بيفتاد به راه
دادن آب به اطفال ، چو مقصودش بود
رو به سوى حرم شاه شهيدان فرمود
پسر سعد چو از مقصد او شد آگاه
شد در انديشه و رو كرد به افراد سپاه
گفت كاى فرقه بى شرم و گروه بد نام
مگذاريد كه اين آب رساند به خيام
حمله چون گشت به او، گشت چو شيرى غران
گشت هشتاد تن از فرقه رو به صفتان
الغرض در ره حق داد سر و جان و دو دست
دارد اميد شفاعت ز ابوالفضل و حسين
از خجالت رو نكرد اندر حرم !  
آن علمدار ار نبد در كار زار
بهر آبى از صغيرى شرمسار
آن علمدار ار دو دستش شد قلم
از خجالت رو نكرد اندر حرم
آن علمدار شه خير الاءنام
كشته شد، ليكن نبودى تشنه كام
در لب نهر اين علمدار حسين
داد جان ، لب تشنه ، از تيغ و سنين
آن علمدار رسول كبريا
نعش پاكش كدر طيران در هوا
اين علمدار عزيز ذوالجلال
نعشش از سم فرس شد پايمال كاروان اسير

دسته اى از لشكر به سوى كوفه باز گشتند و بارى گران و سهم ناك , يعنى سرهاى شهدا را, همراه داشتند.
شب , همه جا را فراگرفته بود و دارالاماره ابن زياد بسته بود.
گويند: كسى كه سرامام شهيد را با خود داشت به خانه اش رفت و سر را در كنارى نهاد و در بستر شد و به زنش گفت : ثروتى عمرانه براى تو آورده ام , اين , سر حسين است كه در خانه تو است .
زن هراسان شد و شيونى زد و گفت : خاك بر سرت ! مردم زر و سيم مى آورند و تو سر پسر دختررسول خدا را آورده اى ؟ به خدا كه ديگر هيچ خانه اى مرابا تو جمع نخواهد كرد.
از خانه بيرون شد و سراسيمه و پريشان , دويدن گرفت .
كاروان اسير به سوى كوفه كوچ كرد, و آن , مصيبت زده ترين كاروانى بود كه تاريخ به خاطر دارد.
در مـيـان آن هـا دو كـودك از حـسن بن على بود, كه كوفيان كوچكشان شمردند و از كشتنشان گذشتند و برادر سوم آن دوكه مجروح شده بود و با كاروان حمل مى شد.
و از فـرزنـدان حـسـيـن , جـوانـى بـيمار به نام على اصغر (زين العابدين ) بود كه عمه اش زينب با جان فشانى از مرگ نجاتش داد.
او تنها بازمانده شهيد بزرگوار و يادگار برادر زينب بود.
هـمراه بانوى بانوان زينب , خواهرش فاطمه و سكينه دخترحسين و بقيه بانوان بنى هاشم با حالت اسيرى روان بودند. كـاروان از كـنـار قـتلگاه شهدا گذشت , جايى كه تكه پاره هاى پيكرها در ميان خاك و خون روى زمين پراكنده بود. زينب ناله اى كردوصدا زد: اى فرياد ما! اى محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد. اين حسين تو است كه آغشته به خون و بـا پيكرقطعه قطعه در ميان بيابان افتاده است اى دادرس ما ! اى محمد! اينان دختران تواند كه بـه اسـيـرى مى روند.
اينان فرزندان تواند كه كشته شده اند و باد صبا بر پيكرهاشان خس وخاشاك مى ريزد در پى زينب , زنان صدا به شيون و زارى بلند كردند و دوست و دشمن به گريه در آمدند.
كاروان وارد كوفه شد.
مـردم در حـالـى كـه خاندان رسالت را به سوى عبيداللّه زياد مى بردند, ايستاده بودند و اسيران را تـمـاشـا مـى كـردنـد ازگوشه اى صداى گريه وزارى شنيده مى شد و از جايى بانگ شيون و ناله برمى خاست , و سخنانى به گوش مى رسيد كه نوحه گرى مى كرد و عزادارى مى نمود.
زنان كوفه , نوحه گر و گريبان چاك ديده مى شدند.
گريه كنندگان براى بانوان ارجمندى كه به خوارى مى بردندشان , مى گريستند.
زينب , اين منظره را كه ديد, نتوانست تاب بياورد.
زيـنـب تـاب نـيـاورد كه ببيند اهل كوفه گريه مى كنند, وهم آن ها بودند كه به پدرش على و به بـرادرش حـسـن خيانت كردند و پسر عمويش مسلم بن عقيل را به دست دشمن دادند و برادرش حـسـيـن را به سوى خود خواندند و وعده يارى دادند.
ولى وقتى كه به سويشان آمد, شمشيرهاى خود را به يزيد فروختند. زيـنـب نتوانست ببيند كه كوفيان بر حسين و جوانانش مى گريند, باآن كه همگى به دست آن ها قـربـانـى شـدنـد, آنـان براى اسيرى دختران رسول , زارى مى كنند وكسى جز خود كوفيان , هتك حرمت آن خاندان را نكرده است .
سـخـنـان پـدرش على را به ياد آورد. پدرش از اهل كوفه نكوهش مى كرد و از آنان شكايت داشت .
زينب , ديدگان خودرا به سوى نقطه دورى متوجه گردانيد.
جـايـى كـه پـيـكرهاى پاره پاره عزيزانش در بيابان افتاده بودند.
سپس , چشمانش به سوى گريه كنندگان بازگشت واشارت كرد كه خاموش شويد.
همه , سرها را از خوارى و پشيمانى به زير انداختند و تا زينب سخن مى گفت چنين بودند.
امـابعد, اى اهل كوفه ! گريه مى كنيد؟! هرگز اشك هاى شما نايستد و شيونتان آرام نگيرد.
مثل شـمـا مـثل زنى است كه هر چه رشته است پنبه كند.
شما ايمان خود را بازيچه فساد قرار داديد, و بدانيد كه بارى شوم بر دوش كشيديد.
آرى , بـه خـدا چـنين است , 