ايد بيشتر بگرييد وكمتر بخنديد.
شما چنان خود را ننگين كرديد كه شـسـتـن نـتـوانـيـد, و ننگ كشتن نواده خاتم پيغمبران و سالار فرستادگان را چگونه مى توانيد بشوييد, كسى كه نقطه اتكاى شما و چراغ راهنماى شما و سرور جوانان اهل بهشت بود.
بدانيد كه به نادانى و پليدى , جنايتى عظيم مرتكب شديد.
آيا تعجب مى كنيد اگرآسمان خون ببارد؟ نـفـس پـليد شما, جنايت كارى را نزد شما خوب جلوه داد, تا خشم خداى را براى شما بياورد و در عذاب الهى براى هميشه گرفتار باشيد.
آيا مى دانيد چه جگرى را پاره پاره كرديد و چه خونى را ريختيد و چه پرده نشينى را پرده دريديد؟! جـنـايتى بزرگ مرتكب شديد كه از عظمتش نزديك است آسمان ها بشكافد و زمين از هم بپاشد و كوه ها خرد شود. كسى كه خطبه زينب را شنيده بود مى گويد: بـه خـدا, مـن بـانويى سخنورتر از او نديدم , گويى از زبان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب سخن مى گفت .
زيـنـب , گـفتارش را هنوز تمام نكرده بود كه صداى گريه مردم بلند شد و همگى از هراس اين مصيبت بزرگ , مات و ازخود بى خود شدند.
آن گـاه زيـنب روى خود را از كوفيان برگردانيد و به جايى كه خودش و ساير اسيران آن خاندان كريم را مى بردند,متوجه شد.
زيـنـب , بـه راه خـود ادامـه داد تـا به دارالاماره رسيد.
در اين هنگام , در گلوى خودش سوزشى احساس كرد.
زيـنب همه جاى اين خانه را مى شناخت .
اين جا, روزى خانه زينب بود.
روزگارى كه اسم پدرش على اميرالمؤمنين باعظمتى بى مانند جهان را پر ساخته بود.
اشـك در ديدگانش حلقه زد, ولى خوددارى كرد, مبادا گريه خوارش كند. زينب , شجاعت خود را بـه كـمك طلبيده , ازميدان بزرگى كه در جلوى دارالاماره بود, بگذشت . مى دانى كه بيش از بـيـسـت سـال پـيـش ديـده بـود كـه فـرزندش عون در آن دوباله راه مى رفت و بازى مى كرد, و بزرگوارى برادرانش حسن و حسين , دل و چشم همگان را پر كرده بود. زيـنـب دست راستش را به روى باقى مانده قلبش گذارد, مبادا از هم بپاشد.
در آن دم كه به اتاق بـزرگـى رسيد و ديدعبيداللّه زياد در جايى نشسته كه پدرش در آن جا مى نشست و از ميهمانان پذيرايى مى كرد, و با فرستادگانش و سران سپاه و استان داران سخن مى گفت . به جاى مه نشيند كژدم كور! امروز, دگرباره زينب به درون اين خانه پا مى گذارد, در صورتى كه اسير شده و يتيم گرديده و داغ ديـده و پـدر و فـرزندو دو برادر و بقيه خويشانش را از دست داده است .
خواست در اين هنگام قطره اشكى بفشاند و يا ناله اى كند, شايد اندكى از آلام خود بكاهد, ولى خوش نداشت كه گريان و ذليل با ابن زياد روبه رو شود.
هيچ وقت زينب مانند امروز احتياج نداشت كه به عظمت روحى و نيروى معنوى اش اعتماد كند و بـه ارجـمندى خاندان و شرافت تبار و اصالت نژادش پناه برد, تاآن طورى كه شايسته نواده رسول خدا و بانوى خردمند بنى هاشم است ,در برابر ابن زياد بايستد.
ولى امروز بزرگ ترين احتياج را به آن دارد, تا بتواند آن چه را كه از او شايسته است , انجام دهد,پس از آن كه روزگار همه مردانش را از كفش ربوده است .
زيـنـب , كـه پـسـت تـرين لباس هايش را بر تن داشت و كنيزانش دورش را گرفته بودند, با ابهت وجـلالى هرچه تمام ترقدم پيش نهاد و بدون آن كه به امير سركش خون خوار اعتنايى كند, رفت و به گوشه اى بنشست .
ابـن زيـاد كـه زيـنـب را مـى نگريست كه اين گونه با جلال و عظمت نشست , بدون آن كه اجازه نشستن بگيرد, پرسيد: توكيستى ؟ زينب جواب نداد.
پرسش را دوبار يا سه بار تكرار كرد.
ولى زينب براى آن كه خردش كند و كوچكش سازد, جوابش را نداد.
يكى از كنيزان زينب جواب داد: اين زينب دخت فاطمه است .
ابن زياد كه از رفتار زينب به خشم آمده بود, چنين گفت : حمد خداى را كه شما را رسوا كرد و بكشت و دروغتان را روشن ساخت . زينب كه با نظر حقارت بدو مى نگريست , گفت : حـمـد خـداى را كه به واسطه پيغمبرش , ما را عزيز و محترم قرار داد و از پليدى پاك گردانيد.
فقط گناه كار رسوامى شود و تنها فاجر دروغ مى گويد. و او بحمداللّه غير از ماست .
ابن زياد پرسيد: كار خدا را باخويشانت چطور ديدى ؟ زينب كه هم چنان عظمتش استوار بود, گفت : سـرنـوشت آن ها كشته شدن و فداكارى بود.
همه رفتند و در بسترهاى خود آرميدند و به همين زودى خداى آن ها رابا تو جمع خواهد كرد و در پيش او محاكمه خواهيد شد.
در اين جا ابن زياد سركش و پليد كوچك شد و براى آن كه درد خويش را شفا بخشد, گفت : خداى مرا از شورش تو و ياغيان سركش خويشان تو آسوده گردانيد و رنج درونى مرا شفا داد.
زينب , اشك هاى خود را پس زد وگفت : تو پشت وپناه مرا كشتى و خاندان مرا نابود كردى و شاخه هاى مرا بريدى و ريشه مرا كندى .
اگر اين جنايت ها, دردتو را شفا مى بخشد, به يقين بدان كه آسوده گشتى و شفا يافتى ! ابن زياد خشمگين شد وگفت : اين زن سخن پردازى مى كند, پدرش نيز سخن پرداز و شاعر بود.
زينب نيز با لحنى قاطع و محكم گفت : زن را با سخن پردازى چه كار؟ من با درد خود سروكار دارم .
ابن زياد, چشم خود را از سوى زينب برگردانيد و چهره هاى اسيران را يكايك نگريستن گرفت تا چـشمان پليدش دربرابر على اصغر ((65)) فرزند حسين بايستاد.
زنده ماندن وى را غريب شمرد و پرسيد: نام تو چيست ؟ جوان پاسخ ‌داد: على بن حسين .
ابن زياد در عجب شد و پرسيد: آيا على بن حسين را خدا نكشت ؟ جوان چيزى نگفت .
ابن زياد كه مى خواست به سخن گفتنش وادارد, گفت : چرا سخن نمى گويى ؟ جوان گفت : برادرى داشتم كه نام او نيز على بود, مردم او را كشتند.
ابن زياد گفت : خدا او را كشت .
جـوان خـوددارى كرد و چيزى نگفت .
ولى پس از آن كه ابن زياد دوباره به سخن گفتن وادارش كرد, اين آيه را تلاوت كرد: اللّه يتوفى الانفس حين موتها ((66)) , و ماكان لنفس ان تموت الا باذن اللّه , ((67)) خداى در وقت مرگ همه را مى ميراند.
و هيچ كس نمى تواند بميرد مگر به اذن خدا.
آن خود خواه سركش فرياد زد: به خدا, تو از همان ها هستى .
واى بر تو! سپس به اطرافيانش نظرى انداخت و گفت : ببينيد به سن رشد رسيده ؟ من او را مرد مى شمارم .
آن گاه فرمان كشتن او را صادر كرد.
در اين هنگام , عمه اش زينب دست در گردن جوان انداخت و در آغوشش كشيد وگفت : اى ابـن زيـاد! هـرچه از ما كشتى بس است .
هنوز از خون هاى ما سيراب نشدى ؟ آيا از ما كسى را باقى گذاردى ؟ سپس او را سوگند داد كه از ريختن خون جوان درگذرد يا آن كه خودش را نيز با او بكشد.
ابن زياد, مدتى به زينب نگريست .
سپس , به سوى اطرافيانش روى كرده گفت : خـويشاوندى چيز عجيبى است .
گمانم آن است كه دوست مى دارد وى را نيز با او بكشم , جوان را آزاد بگذاريد تا بااهل بيتش برود.
ابن زياد, فرمان داد كه سر حسين را بر سر چوبى نهادند و در كوفه بگردانيدند.
سپس گردن و دست هاى على زين العابدين را در غل و زنجير كردند.
كاروان بار دگر به سوى شام به راه افتاد.
كـاروان عـبـارت بـود از: سر حسين و سر هفتادتن از خويشان و يارانش و كودكانى كه اسير بند و زنـجـير بودند و بانوان اسير آن خاندان كريم كه به روى بارها جايشان داده بودند.
آن گاه زيرنظر گماشتگان سنگ دل ابن زياد, سفر ش