 جد ما خصم تو گردد و همه اعضا وجوارح تو گواهان جنايات تو باشند.
اگر ستم بر ما را در اين جهان غنيمت شمردى , بدان كه در آن جهان بايد غرامت بپردازى , آن دم كه جز نتيجه كارهايت چيزى به درد تو نخورد, آن وقت است كه تو به ابن مرجانه پناه برى , و او به تـو پـنـاه برد, تو از او كمك بخواهى و او از توكمك بخواهد, تو و همكارانت پاى ترازوى عدل الهى زوزه بـكـشـيـد و بـهـتـرين توشه اى كه همراهتان باشد, كشتار فرزندان محمد (ص ) بود.
به خدا سـوگـنـد, كـه مـن تـا كـنـون بـه جز از خداى نترسيده ام وجز پيش او شكايت نبرده ام .
پس هر حيله اى دارى به كار بر و هر چه مى خواهى بكوش و آن چه نيرو دارى مصرف كن .
به خدا كه ننگ اين ستم كارى را نتوانى شست .
زينب آرام گرفت , يزيد سر به زير افكند و هر كس در آن جا بود, چنان سر به زير و خاموش شد كه گويى مرغ مرگ برسر همه سايه افكنده است .
نـقـل مـى كـنـند كه هند دختر عبداللّه عامر زن يزيد, آن چه در مجلس شوهرش رخ داد, شنيد, پيراهن را نقاب كرده و به درون مجلس آمد و گفت : يا اميرالمؤمنين ! اين سر حسين پسر فاطمه دختر رسول خداست ؟ يزيد گفت : آرى , بر او شيون كن و سياه بپوش .
يـكـى از اصـحاب پيغمبر, هنگامى كه ديد يزيد با خيزران بر دندان هاى حسين مى نوازد, با تعجب گفت : آيـا بـا ايـن چـوب بر دندان هاى حسين مى نوازى ؟ چوب تو به جايى مى خورد كه من ديدم رسول خدا(ص ) آن جا رامى بوسيد.
ولى اى يزيد! تو روز قيامت خواهى آمد و ابن زياد شفيع تو است و اين سر خواهد آمد و رسول خدا شفيع اوست .
يـزيـد از ديدار زينب ناراحت شد و گفتار او تكانش داد, روى از زينب بگردانيد و به سوى زينب و بانوان ديگر اشاره كرد كه به خانه او روند.
سپس فرمان داد, تا على بن حسين را با غل و زنجير وارد مجلس كردند.
على گفت : اگر رسول خدا ما را در زنجير مى ديد, باز مى كرد.
يزيد كه هنوز طنين سخنان زينب در گوشش بود گفت : راست گفتى .
و امـر كـرد زنجير را باز كردند و سپس او را نزديك خود خواند, و مانند كسى كه معذرت خواسته باشد, گفت : اى عـلى بن حسين ! ديدى پدرت خويشاوندى را با من بريد و حق مرا نشناخت و با حكومت من به ستيزه جويى برخاست , خدا با او چنان كرد كه ديدى .
جواب على تلاوت اين آيات شريفه بود: مـا اصـاب من مصيبة فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على اللّه يسير لكيلا تاسوا على مافاتكم ولاتفرحوا بما آتاكم واللّه لايحب كل مختال فخور, ((73)) هر مصيبتى كـه در زمـيـن رخ مى دهد و بر شما روى مى آورد, در دفتر, پيش از آن كه آن را بيافرينيم , نوشته شـده , كـه ايـن بـراى خـدا آسـان است ,تا برآن چه از دستتان برفت , افسرده نشويد,و به آن چه كه به دستتان آمد دل خوش نگرديد, و خداى هيچ متكبر برخود بالنده اى را دوست نمى دارد.
يزيد خواست كه اين آيه را بخواند: و مـا اصـابـكـم مـن مصيبة فبما كسبت ايديكم , ((74)) هرچه به شما مى رسد, آثار عمل خودتان است .
ولى به زودى خاموش گرديد, زيرا ضجه زنان , كه بسيار دردناك و جان گداز بود, از دور شنيده مى شد.
نـه تنها بانوان بنى هاشم گريه مى كردند, بلكه زنان بنى اميه با اشك هاى خود با ايشان هم دردى مى كردند.
از دودمان معاويه زنى نماند كه مصيبت زدگان را با گريه وزارى براى حسين استقبال نكند.
سـه روز سـوگـوارى و نوحه گرى بر پا شد.
سپس , يزيد امر كرد كه مصيبت زدگان به همراهى نـگـهـبـانى درست كار كه سواران و خدمتگزارانى تحت فرمانش بودند, آماده سفر به سوى مدينه شوند.
نقل مى كنند: يزيد در هنگام وداع با على بن حسين چنين گفت : 
خـداى لـعـنـت كـنـد پـسـر مـرجانه را, به خدا, اگر من با پدرت روبه رو مى شدم , هر چه از من مـى خـواسـت , بـه او مـى دادم و باتمام قوا مرگ را از او دور مى كردم , هر چند به هلاكت بعضى از فرزندانم تمام مى شد, ولى آن چه راكه ديدى خواست خدا بود.
سـپس , تقاضا كرد كه هر حاجتى براى او پيدا مى شود بنويسد, و آن گاه به سوى خواب گاه خود رفت ولى هنوز طنين صداى زينب در گوشش بود, كه با شدتى هر چه تمام تر تكانش مى داد.
نـگـهـبان , زنان و كودكان حسين را از شام بيرون آورد و آن ها را با آرامش و مهربانى در شب راه مـى بـرد, هـمه درپيشاپيش او حركت مى كردند و هيچ يك از نظرش دور نمى شدند.
هنگام پياده شدن , از ايشان كناره مى گرفت و خودش وكسانش هم چون پاسبان در اطراف پراكنده مى شدند, و آنان را آزاد مى گذاردند كه اگر كسى بخواهد وضويى بگيرد, ياقضاى حاجتى كند, آسوده باشد و شرم نكند, و با آن ها در راه همراهى مى كرد و گاه گاهى مى پرسيد: آيا احتياجى داريد؟ در يك بار زينب گفت : اگر مى شد, ما را از راه كربلا مى بردى .
نگهبان غم گينانه جواب داد: اطاعت مى كنم .
بردشان تا به زمين شوم كربلا رسيدند.
چـهـل روز بـر آن كـشتار گذشته بود و هنوز قسمت هايى از زمين به خون شهيدان رنگين بود و قـطـعات گنديده ازپيكرهاى آن ها كه وحشيان بيابان از خوردن آن ها سرباز زده بودند, موجود بـود ((75)) نـوحه گران به نوحه گرى برخاستند, سه روز در آن جا بماندند و آنى سوزش دلشان آرام نگرفت و اشكشان نايستاد.
سپس , كاروان مصيبت زده , راه مدينه را پيش گرفت .
هنگامى كه نزديك مدينه رسيدند, فاطمه دختر على به خواهر خود بانوى بانوان زينب گفت : خواهر عزيزم , اين مرد كه به همراه ما آمد, به ما نيكى كرد, آيا صلاح مى دانى به او چيزى بدهيم ؟ بانوى خردمند جواب داد: به خدا چيزى همراه ما نيست كه به او بدهيم به جز زيورمان .
آن گـاه النگو و دستبندهايشان را درآورده , پيش آن مرد فرستادند و از اين كه هديه بسيار ناچيز است معذرت خواستندكه اكنون دست تنگيم و چيزى نداريم .
ولى آن مرد زيورها را پس فرستاد و گفت : اگـر آن چـه من كردم براى دنيا بود, زيورهاى شما آن قدر مى ارزيد كه مرا خشنود سازد, ولى به خدا كه جز براى خدا وبراى بستگى شما با رسول خدا, كارى نكردم .فصل دهم : مرقد مطهر قمر بنى هاشم عليه السلام درطول تاريخ
آرامگاه مطهر قمر بنى هاشم عليه السلام درطول تاريخ
از تواريخ به دست مى آيد كه قبر مطهر قمر بنى هاشم عليه السلام از دوره اموى به بعد داراى آثار و قبر ورودى و روضه و سرداب بوده است .
مثلا، بر پايه نقل كفعمى در بلد الاءمين - كه مجلسى هم در مزار بحار آورده است - در روايت صفوان بن مهران شيخ مفيد نقل كرده هر كجا دستور توقف بيرون درب براى اول دخول هست ، براى حضرت عباس عليه السلام هم همان دستور صادر شده كه معلوم مى شود در قرن اول تا دوره امام صادق عليه السلام قبر آن حضرت روضه و درب ورودى داشته است .
مرحوم آيت الله سيد حسن صدر قدس سره در رساله اى كه در اين زمينه نوشته آورده است : در روز 11 محرم 61 هجرى ، كه خبر شهادت امام حسين عليه السلام و ياران با وفايش به كوفه رسيد، زنان كوفه جمع شدند به حدى كه تعداد آنان به ده هزار نفر رسيد و از آنجا كه عمال ابن زياد مانع از تجمع مردها مى شدند و ضمنا زنان نيز از اين فاجعه عظمى سخت ناراحت بودند، با هم قرار گذاشتند كه در ششمين روز شهادت امام حسين عليه السلام همه با هم به طرف كربلا حركت كنند 