نه آثار سرطانى در وى وجود ندارد و وضع مزاجيش از روز قبل از بيمارى هم بهتر و شادابتر مى باشد.
در خاتمه با حلتى محزون گفت : ما هر چه داريم از ولايت آقا اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام و فرزندان بلافصل اوست . اگر همين قدر كه به دكتر و دارو و قرص و شربت اعتقاد داريم ، با نيتى پاك و قلبى شكسته اين بزرگواران را به كمك طلبيم و آنان را در درگاه خداوند سبب ساز و سبب سوز شفيع سازيم ، هرگز نياز به دارو و درمان نخواهيم داشت ،يا من اسمه داواء و ذكر شفاء
38. چهل چراغى در خور بيت العباس عليه السلام  
3. در سال 1368 شخصى به مار مراجعه كرد و اظهار داشت كه من نيتى در دل دارم و با آقا قمر بنى هاشم عليه السلام عهد كرده ام كه اجابت حاجت شرعيه ام را از خداوند بخواهد تا من هم هديه اى ناقابل به بيت العباس عليه السلام تقديم كنم . اكنون شما بگوييد كه ساختمان به چه وسايلى نياز دارد؟ ما هم چند مورد را به ايشان پيشنهاد كرديم و گفتيم هر گونه كه خود صلاح مى دانى عمل كن ، چون ممكن است امكان پرداخت كل وجه در تو نباشد و الزام به آن جنبه تحميل پيدا كند و ما راضى نيستيم . كمى فكر كرد و گفت : به نظر مى آيد يك عدد لوستر (چهلچراغ ) آبرومند كه در خور اين بيت باشد خريده و نصب نمايم .
11 ماه پس از آن تاريخ ، او كارتن بزرگى را همراه خود به بيت العباس آورد كه محتوى همان لوستر بود. فورا با كمك برادران هيئت و استاد برقكار به سقف آويخته شد و مورد بهره بردارى قرار گرفت . از او خواستيم كه حاجت خود را بيان نمايد تا ما هم براى اهل ايمان ، اجابت اين گونه حاجت را با واسطه قرار دادن ائمه معصومين - صلوات الله عليه - بازگو نماييم .
نامبرده گفت : پس از ازدواج ، خداوند پسرى به ما عطا فرمود كه پس از تولد وى ، عيالم كسالتى جزئى پيدا كرد. بعد از دارو و درمان زياد، كسالتش رفع گشت ولى ديگر بار داد نشد. مدت 17 سال به هركدام از پزشكان متخصص زن و زايمان در سراسر كشور و استفاده از داروهاى گياهى و قابله هاى محلى مراجعه كردم و هيچ گونه نتيجه اى حاصل نگرديد.
اخر الاءمر كه از همه جا رانده و ماءيوس شده بودم ، فهميدم كه بايد از كمكهاى غيبى استمداد كنم و به ائمه اطهار عليه السلام توسل جويم . نزد خودم با باب الحوائج ، آقا قمر بنى هاشم عليه السلام در خانه اش اين گرفتارى و مشكل را بيان نموده و از او خواستم كه عنايتش را از من گداى مسكين و محتاج حمايت و دريغ نورزد، در نتيجه پس از 17 سال و اندى ، چند روز پيش خداوند رحمان پسرى ديگر به من عنايت فرمود و اينك اين هديه را به شكرانه و سپاس از مرحمت صاحب بيت ، به عنوان برگ سبزى است تحفه درويش ‍ تقديم مى دارم .
39. خير، من هذيان نمى گويم  
4. در سال 1355 شمسى در بين عمله و كارگرانى كه در ساختمان بيت العباس مشغول كار بودند، شخصى روستايى از سادات موسوى به علت صداقت و احتياط و امين بودن و رفتار خوبش توجه ما را به خود جلب كرد. به همين جهت او را مسئول تهيه مواد غذايى و حراست از اثاثيه و ابزار ساختمانى و نظارت در كار بناها و عمله ها كرديم و توصيه نموديم يك روز مانده به اتمام مواد غذايى و لوازم ساختمانى ، ما را مطلع سازد تا براى تهيه انها اقدام شود و در گردش كار ساختمان توقف و ركودى پيش نيايد.
بعد از ظهر يك روز تابستانى ، كه براى سركشى و پرداخت حقوق كارگر و بنا به بيت العباس عليه السلام رفتم ، كارگران مشغول نوشيدن چاى و عصرانه ديدم . ضمن سلام و خسته نباشيد، جوياى سيد شدم ، گفتند احتمالا در آشپزخانه باشد امروز براى نوشيدن چاى نزد ما نيامده و آثار ناراحتى و خستگى از همان صبح اول صبح در چهره او نمايان بود.
گفتم مگر سيد خودش براى شما صبحانه و عصرانه تهيه نكرد؟
گفتند: بلى ، ولى سيد امروز، با سيد روزهاى قبل بسيار تفاوت كرده و به نظر مى رسد كه مريض است ولى به دكتر هم نرفته است . من براى احوالپرسى و نيز جويا شدن وضعيت پيشرفت كار روز، نزد او به آشپزخانه رفتم . سيد را ديدم كه زانوى غم بغل گرفته و در كنجى به ديوار تكيه داده است . سلام كردم . سر برداشت و جواب سلام داد. صورتش بر افروخته ، و چشمانش حالت عجيبى پيدا كرده بود.
به او گفتم : برادر من ، مرد خدا، شما اگر مريض هستى و ناراحتى دارى ، چرا انكار مى كنى و خود را به اين قيافه در آورده اى ؟! فورا همين الان به دكتر مراجعه كن و برو در منزل به استراحت بپرداز. در اين چند روز كه شما استراحت كامل نموده و بهبودى اوليه را به دست مى آورى ، فرد ديگرى را جايگزين شما مى نماييم كه كمبودى احساس نشود.
با شنيدن صحبتهاى من از جا برخاست و دست مرا گرفته و به بيرون بيت العباس ، چند قدمى درب ورودى در داخل كوچه ، برد و گفت : صاحب بيت العباس همين جا بود، و من كور بودم ، ديوانه بودم ، نمى فهميدم ! گفتم : آقا سيد، اين چه ربطى به مريضى شما دارد؟ چرا هذيان مى گويى ؟! شايد هم تب شما بالا رفته ! از شما خواهش مى كنم براى استراحت به منزل بور و فردا هم نيا.
سيد گفت : من سالمم ، منتهى آن موقع من كور بودم ، لال بودم ، كر بودم . من تب ندارم و هذيان نمى گويم ، من فردا كه مى آيم هيچ ، بلكه تا آخر عمر هم هر روز بايد بيايم .
گفتم : سيد، ماجرا چيست ؟! گفت : طبق برنامه اى كه شما تنظيم كرده ايد و من تا امروز بر اساس آن عمل كرده ام ، ديروز بايد از شما مى خواستم كه قندوشكر امروز را تهيه كنيد ولى بكلى آن را فراموش كردم . صبح ، ساعت 9، كه بايد به كارگران صبحانه بدهم ، متوجه شدم كه چاى تمام شده و مثقالى از آن باقى نمانده است . تصميم گرفتم مقدارى چاى از منزل خودم ، كه زياد هم با ساختمان فاصله ندارد، بياورم و آنگاه بعد از صرف صبحانه به بازار نزد شما بيايم و چاى تهيه كنم .
فورا كترى را روى اجاق گاز گذاشتم و به قصد خانه از درب بيت العباس خارج شدم . اما در همين نقطه ، به شخصى برخوردم كه از روبرو مى آمد. وقتى به من رسيد، ايستاد و پرسيد، بيت العباس همين است ؟ گفتم : بله . آن آقاى بزرگوار گفت : شما خادم او هستى ؟ گفتم : آرى ، فرمايشى داريد؟ فرمودند: مقدارى قند و شكر و چاى براى بيت العباس ‍ آورده ام . اين را گفت و آنها را روى همين زمين گذاشت . من خم شدم و كيسه هاى محتوى قند و شكر و چاى را از جلوى پايشان برداشتم . موقعى كه بلند شدم ، نگاه كردم كه از ايشان تشكر و برايش دعا خير نمايم ، اما كسى را نزد خود نديدم ! به اين سو و آن سو نظر انداختم و تا آخر كوچه دويدم اما اثرى از آن بزرگوار نديدم و تمام اين قضيه ، از اول تا آخر، حتى يك دقيقه هم طول نكشيد.
اينك من به حال خود تاءسف مى خورم كه چرا به پاى او نيفتاده و بر آن بوسه نزدم ؟! چرا زير قدمش را نشانه نكردم كه خاك كف پايش را سرمه چشم خود و عموم رهروان مكتبش ‍ نمايم ؟!
آرى ، اى خواننده گرامى ، من نمى دانم اين آقا چه كسى بود؟ چون هم ممكن است آقا ابوالفضل العباس عليه السلام باشد و هم آقا مهدى موعود عجل الله تعالى فرجه . ولى همين قدر بايد بگويم كه ما زا آن سال تا كنون يك كيلو قند و شكر و 100 گرم چاى نخريده ايم و هميشه مقادير قابل توجهى در ا