مكّه، كه خانواده تو در پشت پرده و در حجاب، پوشيده از نظرها باشد و دختران پيامبر را اينگونه سربرهنه به كوچه‏ها و شهرها كشانده‏اى و حجاب آنان را هتك كرده و چهره‏هايشان را در معرض تماشاى اين وآن قرار داده‏اى؟

{ -اَمِنَ العَدْلِ يابنَ الطُلقاءِ تخديرُكَ حَرائرَك واماءَكَ، وَسَوقُك بَناتَ رسَول‏اللَّهِ سَبايا، قَدْ هُتِكَتْ سُتورُهُنَّ وَ اُبْدِيَتْ وُجُوهُهنَّ، تَحْدُوبينَ الأعداءِ مِن بَلدٍ الِى بَلَدٍ...- (مقتل الحسين، مقرم، ص462).}

از زنان ما، كه به اهل بيت عصمت عشق مى‏ورزند، در شاديهاى آنان شادى مى‏كنند و در مصيبتهاى آنان اشك مى‏ريزند و به شفاعتِ فاطمه زهرا و زينب‏كبرى عليهما السلاماميد بسته‏اند، انتظار مى‏رود كه در اقتدا به اين دو سرمشق پاكى و نجابت و حيا، در حفظ گوهر حجاب خويش، بيشتر بكوشند و خود را در عمل و رفتار -شيعه زهرا و زينب- نشان دهند، نه در ادعا و شعار!

شايسته است كه دختران خردسال خويش را با -فرهنگ حجاب- بار آورند و نگويند كه هنوز بچه‏اندو بگذار آزاد باشند!...

بذر ديندارى و حيا و عفاف را بايد از همان خردسالى در مزرعه دل كودكان پاشيد، تا وقتى بزرگ شدند، نگهبان اين گوهر باشند. هنوز هم زنان و دختران ما به درسهاى حجاب و عفت، از زبان دختر على عليه السلام محتاج‏اند.

امّت زينب دوست، بايد -پيام زينب- را بشنود و به كار گيرد.

پيامهاى زينب اينهاست:

- صبر و مقاومت در برابر سختيها

- گذشتن از هر چيز در راه خدا و هدف

- الگوى تربيتى مكتب بودن

- تعهّد و مبارزه اجتماعى و حضور در صحنه

- حمايت از رهبرى

- شجاعت و رشادت در راه حق و دين

- پاسدارى از گوهر حجاب و عفاف

- حمايت از ارزشها و افشاى فريبكاران

آرى! ... زينب است و يك آغوش معطّر، عفاف و حيا، كه ميراث معنوى آن بانوى نجيب است.

زينب است و يك وسعت تاريخ، حريّت و شجاعت و مردانگى.

زينب است و يك دهان فرياد و يك حنجره خروش بر ضدّ ستم و افشاگرى عليه سلطه فريب و فتنه و غوغا.

سِرّنى در نينوا مى‏ماند اگر زينب نبود

كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زينب نبود

چهره سرخ حقيقت بعدازآن طوفانِ رنگ

پشتِ‏ابرى از ريا مى‏ماند اگرزينب نبود

{از: قادر طهماسبى(فريد)}

او بود كه موج خونهاى كربلا را فراتر از آن دشت سرخ تا ساحل بيدارى ملّتها رساند و با اسارت آزادى بخش خويش، سند جنايت آل اميّه را به همگان نشان داد و -كتاب شهادت- را تفسير كرد.

نامش همواره درس‏آموز است و يادش پيوسته الهام بخشِ عزّت و شرف و پاكى.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:141.txt">چشم آینه</a><a class="text" href="w:text:142.txt">حلولی سرخ</a><a class="text" href="w:text:143.txt">خاطرات ظهر عطش</a><a class="text" href="w:text:144.txt">خاطره ی تلخ</a><a class="text" href="w:text:145.txt">خواهری کردی</a><a class="text" href="w:text:146.txt">چهل روز</a><a class="text" href="w:text:147.txt">برق شمشیر</a><a class="text" href="w:text:148.txt">خانه به دوش</a><a class="text" href="w:text:149.txt">مرز محال</a><a class="text" href="w:text:150.txt">بار امانت</a></body></html>این زن که از برابر طوفان گذشته بود

عمرش کنار حضرت باران گذشته بود

صبرش امان حوصله ها را بریده بود

وقتی که از حوالی میدان گذشته بود

باران اشک بود و عطش شعله می کشید

آب از سر تمام بیابان گذشته بود

آتش گرفته بود و سر از پا نمی شناخت

از خیمه های بی سر و سامان گذشته بود

امّا هنوز آتش در را به یاد داشت

آن روزها چه سخت و پریشان گذشته بود

آن پرده های آخر صفین ناگهان -

از پیش چشم آینه یک آن گذشته بود

می دید آیه آیه ی آن زیر دست و پاست

کار از به نیزه کردن قرآن گذشته بود

زینب هزار بار خودش هم شهید شد

از بس که از کنار شهیدان گذشته بود

یک لحظه از ارادت خود دست برنداشت

عمرش تمام، بر سر پیمان گذشته بود

بر صفحه های سرخ مقاتل نوشته اند

این زن هزار مرتبه از جان گذشته بود

 

شاعر: احمد علویورق برگشت، شک خط خورد، دین دست یقین افتاد

یقین کار خدا بود اتفاقی این چنین افتاد

اذان ظهر بود از آسمان خورشید می بارید

نماز عصر شد پیشانی خورشید چین افتاد

هزار الله اکبر کیست این بانو که حتی کفر

ه محض دیدنش یاد امیرالمومنین افتاد

مان بانو که در ادراک چشمانش حلولی سرخ

میان اتفاقات جهان زیباترین افتاد

به لطف لهجه ای سرخ از لبش این شعر بیرون ریخت

که از دستی شراب آلود "کاس من مَعین" افتاد

زمان رفت و سری پیچیده در سربند یا زینب

میان بارش خورشید در میدان مین افتاد

شهادت می دهد یک روز این سربند خون آلود

که بر ما چند روزی سایه ی روح الامین افتاد

 

شاعر: سید علی شکراللهیاگر چه زخم تو با طعنه التیام گرفت

ولی زمین و زمان از تو احترام گرفت

تو صبح روشنی امّا برای من گفتند: -

دل شکسته ی تو در غروب شام گرفت

بگو به جرم چه بود؟ این دلیل کافی نیست

که بی دلیل زمین از تو انتقام گرفت

بگو برای من از خاطرات ظهر عشق

از آتشی که به آرامش خیام گرفت

فقط به عشق شما حرف می زنم بانو

اگر که حرف دلم عاشقانه نام گرفت

نشستم از تو بگویم چقدر تشنه شدم

نشستم از تو بگویم ولی صدام گرفت

 

شاعر: فاطمه آقابراریدل شکسته ی من را کنار تل ببرید

برای صبر، توان مرا مَثَل ببرید

دم وداع برای حسین، ساغر صبر -

کنارچشمه ی “احلی من العسل” ببرید

نمی بُرَد اگر انگشت دل از انگشتر -

دل مرا به غنیمت از این محل ببرید

تمام روز ندیدم به غیر زیبایی

چه مانده غیر ندامت از این عمل ببرید؟

توان خار ندارد سه ساله ام، او را -

بدون سیلی از این راه، لااقل ببرید

بهانه گیری این طفل راه حل دارد

ولی خدا نکند پی به راه حل ببرید

نمک به زخم چهل روزمان که پاشیدید

بساط و سینی غم را از این بغل ببرید

خرابه، خاطره ی تلخ روزگار مرا

به روی دوش عزادار این غزل ببرید

 

شاعر: نجمه سادات هاشمیحسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی

حسین فاطمه را گرم، یاوری کردی

غریب تا که نمانَد حسین بی عباس

به جای خواهری آنجا، برادری کردی

گذشتی از همه چیزت به پای عشق حسین

چه خواهری تو برادر، که مادری کردی!

تو خواهریّ و برادر، تو مادریّ و پدر

تو راه بودی و رهرو، تو رهبری کردی

پس از حسین، چه بر تو گذشت وارث درد!

به خون نشستی و در خون، شناوری کردی

پس از حسین، تو بودی که شرح عصمت را -

که روز واقعه، را یاد آوری کردی

به روی نیزه، سر آفتاب را دیدی

ولی شکست نخوردیّ و سروری کردی

حسینِ دیگری آنجا پس از حسین شکُفت

تو با حسین پس از او، برابری کردی

چه زخم ها که نزد خطبه ات به خفّاشان!

زبان گشودی و روشن، سخنوری کردی

زبان نبود، خودِ ذوالفقارِ مولا بود

سخن درست بگویم، تو حیدری کردی

تویی مفسّر آن رستخیز ناگاهان

یگانه قاصد امّت پیمبری کردی

بَدَل به آینه شد، خاک کربلا با تو

تو کیمیاگری و کیمیاگری کردی

حسین بود و تو بودی، تو خواهری کردی

حسینِ فاطمه را گرم، یاوری کردی

 

شاعر: مرتضی امیری اسفندقهصبح آمد و خورشید نتابید چهل روز

همراه من آمد سر خورشید چهل روز

در دفتر نقّاشی تاریخ دو دستم

طرحی زد و از خون تو پاشید چهل روز

من تشنه ی لبخند تو بودم ولی ای عشق -

جز غصّه بر این تشن