انان رشيد كاروان , هيچ مسافرى بر نگشت .
مـديـنـه رسـول , شـب هـا و روزهـا شاهد مجالس ماتم و سوگوارى بود, و به نوحه هاى جان سوز نوحه گرها گوش مى داد وزمين پاكش سرشك گريه كنندگان را در بر مى گرفت .
در ايـن وقت , عبداللّه جعفر شوهر زينب را مى بينيم كه در خانه مى نشيند و تسليت دهندگان به حـضـورش مى روند واو را براى شهادت عون و اكبر و محمد و پسرعمويش حسين و بقيه شهدا از فرزندان جعفر و عبدالمطلب تسليت مى گويند.
و مى شنويم كه غلامى از غلامانش احمقانه مى گويد: اين مصيبت را از حسين داريم .
عبداللّه خشمگين شده و كفش خود را به سوى غلامش پرتاب كرده مى گويد: اى پـسـر زن گـنـده تـن ! آيـا در بـاره حسين اين سخن را مى گويى ؟ به خدا, اگر در خدمتش مى بودم , دوست مى داشتم كه ازاو جدا نشوم تا با او كشته شوم .
به خدا, آرزو داشتم خودم به جاى فـرزندانم درراه حسين جان بازى كنم .
چيزى كه مصيبت مرا در باره اين دو پسر تخفيف مى دهد, آن است كه آن ها در راه برادرم و پسر عمويم كشته شدند و تا آخرين نفس يارى اش كردند.
سپس به مجلسيان رو كرده مى گويد: مـصـيـبت حسين بر من بسيار سخت و ناگوار است , هر چند دو دستم او را يارى نكردند ولى دو فرزندم يارى اش كردند.
مـجـالس ماتم و سوگوارى پايان مى پذيرد, ولى سوز دل زنان بيوه شده وداغ ديده پايان ندارد, و مـى سوزند و مى سازندو هرروز بر سر قبرستان مى روند و براى عزيزانى كه در كربلا شهيد شده اند مـى نـالـنـد و مـى زارند و نوحه سرايى مى كنند,طنين ناله و شيونشان به مدينه مى آيد و دوست و دشمن بر آن ها مى گريد.
نـقل مى كنند كه ام البنين دخت حزام همسر امام على (ع ) به قبرستان بقيع مى رفت و براى چهار پـسـرش : عـبـداللّه ,جـعـفـر, عـثمان , و عباس گريه مى كرد, نوحه سرايى مى نمود, نوحه اى كه سـوزنـاك تـريـن و جـان سوزين نوحه سرايى ها بود,مردم گرد اين بانو جمع مى شدند و به نوحه سـرايى اش گوش مى دادند, حتى مروان حكم - دشمن دودمان ابوطالب -مى آمد و به نوحه هاى ام البنين گوش مى داد و گريه مى كرد.
و نـقل شده كه رباب دخت امراءالقيس همسر امام حسين مادر سكينه , پس از شهادت آن حضرت بـه مـدينه بازگشت وهر كس از بزرگان قريش او را خواستگارى كرد نپذيرفت و يك سال بيشتر بعد از آن حضرت زنده نماند و سقف خانه اى بر او سايه نينداخت تا بيمار شد و از دنيا برفت .
بـانـوى بانوان زينب را در مجالس عزا و سوگوارى كه عبداللّه جعفر براى دو فرزندش برپا كرده , نـمـى بينيم , به گمان مامى رسد كه بيدار خوابى و رنج مصيبت و فرسودگى بر او فشار آورده و دراثر ناتوانى به خواب رفته است . ولـى چـيـزى نـمى گذرد, كه او را مى بينيم از اشك خوددارى كرده و درپى انجام كارى شده و چيزى را جست و جومى كند. امروز براى زينب به جز گريه و زارى , وظيفه ديگرى است . اين خون پاك نبايد به هدر رود. و به خدا, اين شهداى بزرگ وار, سزاوار نيست كه ازصفحه گيتى محو شوند. 63. آرزو دارم حرم آقا را ببينم ، و بميرم ! 
جناب حجة الاسلام آقاى سيد محمدجواد موسوى اصفهانى ، از جناب آقاى حاج شعبان هاشميان ، كه فعلا در يكى از نواحى اصفهان سكونت دارد و چند سالى است در عتبات مقدسه اقامت داشته است ، نقل كرد كه آقاى هاشميان يكى از مشاهدات عينى خود را به به ترتيب ذيل بيان داشت :
روزى وارد صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شدم ، ناگاه در گوشه اى از صحن چشمم به جسد مرده اى در كنار درب قبله افتاد كه گويا در همان لحظه از دنيا رفته بود. بعد از لحظه اى دوستانش آمدند و از مشاهده اين صحنه بسيار متاءثر شدند.
وقتى كه از آنها جريان امر را سؤ ال كردم ، گفتند: متوفى ، يكى از زوار حضرت عباس عليه السلام بود كه خداوند او را به فيض زيارت آقا قمر بنى هاشم عليه السلام نايل گردانيد.
و افزودند: وى وقتى كه در حال حيات دعا مى كرد، چنين مى گفت : خداوندا، تنها آرزوى من اين است كه حرم آقا قمر بنى هاشم عليه السلام را ببينم و بميرم . لذا خداوند متعال دعاى وى را به اجابت رسانيد، و در آستان مقدس علمدار كربلا جان به جان آفرين تسليم كرد.
64. لباسهاى دايى ام را به عنوان تبرك بردند! 
حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ ابراهيم وحيد دامغانى از حاميان و مروجين مكتب پربار محمد و آل محمد صلى الله عليه وآله مى باشند كه مديريت جريده وزين نداى قومس را نيز بر عهده دارند. جناب آقاى حسين طوسى سبزوارى طى نامه اى به ايشان ، چنين مرقوم داشته اند:
دايى اين جانب ، كربلايى حسن مطواعى ، ساكن فعلى صلح آباد (بخش اميرآباد) دامغان ، قريب 80 سال دارد. ايشان در سن 3 الى 4 سالگى همراه مادرم ، كه 2 سال از وى بزرگتر است ، و نيز پدربزرگ و مادربزرگم ، با پاى پياده و اسب ، از دامغان عازم كربلا مى شوند.
در كربلا دايى من سخت مريض مى شود تا به حد مرگ مى رسد، مادربزرگم با ناراحتى او را به حرم مطهر قمر بنى هاشم عليه السلام مى برد و مادرم در حرم با برادرش مى ماند و آن دو، شب را در حرم مى گذرانند.
فردا صبح كه مادربزرگ به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى رود، مى بيند پسرش حسن به عنايت حضرت شفا گرفته و متولى حرم حضرت عباس عليه السلام او را در دست گرفته است و دخترش هم كنار متولى ايستاده است . زائرين حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام لباسهاى دايى را به عنوان تبرك تكه تكه كرده و برده اند و متولى هم با صداى بلند داد مى زند كه : صاحب بچه شفا گرفته بيايد بچه اش را ببرد! مادربزرگم از خوشحالى گريه كنان فرياد مى زند كه بچه از من است . مى بينيد توى دستش 2 عدد كشمش و در دست ديگرش 2 عدد نخودچى قرار دارد و مى گويد: از آن تنگ بلورى كه در حرم ، آن بالا بوده ، آب خورده ام و حالا هم از آن آب مى خواهم .
65. از عنايت ابوالفضل عليه السلام نمازخوان شد! 
حجة الاسلام جناب آقاى شيخ احمد صادقى اردستانى ، از نويسندگان مشهور حوزه علميه قم ، نقل كردند:
سال 1334 شمسى قمرى بود و از سن من حدود بيست سال مى گذشت . از مسافرت تبليغى ماه مبارك رمضان كه در مارم (از نواحى فين بندرعباس ) انجام شده بود برمى گشتم . آن زمان من از مسير لار به بندرعباس رفته بودم و اينك از همان مسير مى خواستم برگردم . كسى كه از محل تبليغ همراه من آمده بود، تا بيرون شهر بندرعباس و دروازه اى كه ماشينهاى آن به طرف لار مى رفتند، مرا همراهى كرد.
آن روزها در آن مسير، وسيله معمول سوارى وجود نداشت و فقط ماشينهاى بارى ، و احيانا وانت بارها، رفت و آمد مى كردند. نيم ساعت به غروب آفتاب بيشتر نمانده بود كه از ميان وسايل نقليه متعددى كه عبور مى كردند يك ماشين بارى ، با اشاره همراه من ، متوقف شد و من ، پس از خداحافظى با آن همراه مهربان ، در قسمت جلوى آن ماشين قرار گرفتم .
اما بزودى متوجه شدم راننده شخص متدينى نيست و علاوه مدارك لازم ماشين را هم تماما به هممرامه ندارد. به همين دليل وقتى ساختمان پليس راه از دور پيدا شد، رنگش ‍ تغيير كرد! از وضع ديندارى و نمازخواندن او سؤ ال كردم ، معلوم شد با دين و نماز هم رابطه اى ندارد، ولى البته قرآن كوچ