 نبارید چهل روز

از ناله ی من عرش خداوند تکان خورد

کوثر متلاطم شد و جوشید چهل روز

از مردم این شهر برایت چه بگویم؟!

تقویم همه بعد تو شد عید چهل روز

هر کس که نگاهش به من و بی کسی ام خورد -

با هلهله ای کف زد و رقصید چهل روز

از خواهر خود حرف نکش ای تن بی سر

باید چه بگوید که چه ها دید چهل روز؟

تصویر زمین خوردن تو در سر او ماند

این بود دلیلش که نخوابید چهل روز

این چشم اگر کور شده دست خودش نیست

رخ نیلی و لب پاره تو را دید چهل روز

برخیز نگاهت کنم و اشک بریزم

این بغض در این حنجره پوسید چهل روز

برخیز که بویت کنم و مست شوم باز

من آمده ام با سر خورشید... چهل روز

 

شاعر: حسن اسحاقیمی رسند از راه تا غم ها زمین گیرت کنند

سنگ هاشان، طعنه هاشان بیشتر پیرت کنند

مثل چشمت آیه آیه سوره ی مریم گریست

با نخستین واژه اش وقتی که تفسیرت کنند

حلقه حلقه موج گیسویی پریشان می رسید

بادها می خواستند این گونه زنجیرت کنند

سخت بود این که تمام راه در غربت گذشت

سخت تر این که تمام شهر تکفیرت کنند

روزیشان آه و نفرین تو شد، می خواستند -

با کمی خرما و نان از زندگی سیرت کنند

«ما رایت...» گفتی و جنگ نگاهت شد جمیل

چشم ها باید فرار از برق شمشیرت کنند

 

شاعر: محمد غفاریخانه به دوش عشقم و سربار زینبم

در به در مجالس سالار زینبم

از زخم های گوشه ی ابروی من نپرس

مجروح داغ دلبر و بیمار زینبم

این نعره ها و عربده ها بی دلیل نیست

یک گوشه از شلوغی بازار زینبم

بزم شراب و کوچه ی شوم یهودیان

از لطف گریه محرم اسرار زینبم

آتش بزن، به دار بکش، جا نمی زنم

جانم فداش، میثم تمّار زینبم

هر کس به بیرق و علمش چپ نگاه کرد

با خشم من طرف شده مختار زینبم

از مدح غیر آل علی عاجزم، نخواه

من از الست شاعر دربار زینبم

 

شاعر: وحید قاسمیبر قلّه های مرز محال ایستاده است

این زن که بر مدار کمال ایستاده است

این کیست این فرشته ی شیدا که در نبرد

هم پای مرد های زلال ایستاده است

ظهرست و در هوای به شدّت اناری اش

مشتی پرنده بی پر وبال ایستاده است!

در درک این نهایت بالا بلند عصر

انسان در ابتدای خیال ایستاده است

حوا که هیچ، حسرت آدم به گل نشست

حتی فرشته دست به فال ایستاده است

این کیست انعکاس صدایی سلیس تر

در شام بی ستاره بلال ایستاده است؟!

پاسخ دهید بارش بهتی عجیب را

وقتی سوال پشت سوال ایستاده است...

سالی گذشت و ما همگی منحنی شدیم

زینب هنوز این همه سال ایستاده است!

 

شاعر: عبدالحمید رحمانیانزينبيّه

امروز، دلهاى مشتاق فراوانى، آرزوى سفر به سوريه و ديدار مرقد منوّر و شكوهمند دختر اميرالمؤمنين عليه السلام دارد.

دست حادثه و تقدير، ستارگان اهل بيت را به اين سو و آن سو پراكنده است. از خراسان گرفته تا شام، از ايران تا عراق و حجاز، ميدان‏هاى مغناطيسى متعدّدى وجود دارد كه دل عاشقان خاندان پيامبر را به سوى خود مى‏كشد.

-زينبيّه- نيز يكى از اين حوزه‏هاى جاذبه عشق و ولاست.

بنابه برخى نقلها، در مدينه در روزگار عبدالملك مروان قحطى پيش آمد. زينب با همسرش عبداللَّه بن جعفر به شام كوچ كردند، تا آن قحطى سپرى شود. در آنجا مزرعه و قطعه زمينى بيرون شهر داشتند و آنجا مى‏زيستند. زينب در همان‏جا در يكى از روستاها در سال 65 هجرى درگذشت و همان‏جا به خاك سپرده شد. قبر{ ر. ك: خيرات الحسان، و اعيان الشيعه، ج 7، ص 140. }

حضرت زينب، در شام (محلّى كه به نام -زينبيّه- در سوريه مشهور است) مى‏باشد، كه امروز زيارتگاه مردم است. گرچه برخى هم معتقدند كه پس از ماجراى كربلا، زينب به مصر رفت و همانجا از دنيا رفت و قبرش درمصر است، بعضى هم محل درگذشت و مدفن او ر{- در مصر، بارگاهى به نام -مشهد السيّدة زينب- وجود دارد، ولى به گفته مؤلف اعيان الشيعه، آن زينب دختر يحيى است، نه زينب‏كبرى سلام الله عليها . }

مدينه مى‏دانند. ولى بيشتر، عقيده بر آن دارند كه مدفن اين بانوى بزرگ در محلّ فعلى آن در سوريّه است كه عاشقان اهل بيت، به زيارتش مى‏روند و توشه معنوى مى‏گيرند.

بارى ... مدفن او هر جا كه باشد، خودش در دلهاى عاشقان است.

او رفته است ، ولى دردل تاريخ ماندگار است.

اينك همه جا -زينبيّه- است،

و همه خواهران متعهّد، انقلابى و پارساى ما -زينبى-اند.

زينب، امروز سرمشق و الگوى هر زن با ايمان و متعهّدى است كه هم به تعهّد اخلاقى و عفاف وحجاب، ارزش و بها مى‏نهد و هم در پى كسب علم و معرفت وآگاهى است و هم با حضور در صحنه اجتماع، از رهبرى و ولايت، حمايت مى‏كند.

زينب، هنوز هم از پس قرنها و از وراى اعصار پيشين، دلهاى امروزيان را روشن مى‏سازد و در ذهن و زندگى نسل حاضر و نسلهاى آينده، مطرح است وبراى ما -اسوه- است.

دختر نجيب على و فاطمه عليهما السلام در امتداد همه پاكيها و نجابت‏ها جارى است و در استمرار همه حماسه‏ها و بيدارى‏ها و شكيب‏ها، حاضر است.

امروز، رسالت ماست كه اين مهر فروزان را كه -آينه‏على‏نما-ست، به دختران جامعه خويش بشناسانيم.

اگر كلاس -زينب‏شناسى- داير كنيم، بانوان ما گرفتار فقرِشخصيّت و غرب زدگى و فقدان هويّت نخواهند شد.هر چند پاي بي رمق او توان نداشت

هر چند بين قافله جانش امان نداشت

بار امانتي که به منزل رسانده است

چيزي کم از رسالت پيغمبران نداشت

جز گيسوان غرق به خون روي نيزه ها

در آتش بلا به سرش سايه بان نداشت

آيا به جز حوالي گودال، ساربان

راهي براي رفتن اين کاروان نداشت؟

يک شهر چشم خيره به... بگذار بگذريم

شهري که از مروّت و غيرت نشان نداشت

آري هزار داغ و مصيبت کشيده بود

اما تنور و تشت طلا را گمان نداشت

ديگر لب مقدّس قرآن کربلا

جايي براي بوسه ی آن خيزران نداشت!

 

شاعر: یوسف رحیمی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:152.txt">چراغ نور گستر</a><a class="text" href="w:text:153.txt">فتح نمایان</a><a class="text" href="w:text:154.txt">عطر و گلاب</a><a class="text" href="w:text:155.txt">رسالت</a><a class="text" href="w:text:156.txt">اتفاق روشن</a><a class="text" href="w:text:157.txt">یک اربعین</a><a class="text" href="w:text:158.txt">چادر نماز </a><a class="text" href="w:text:159.txt">خورشید شام</a><a class="text" href="w:text:160.txt">گریه</a><a class="text" href="w:text:161.txt">اسوه ی ایثار</a></body></html>شام عالم را چراغِ نورگستر زینب است

آفتاب دشت های لاله پرور زینب است

آن که دارد صد جهان پیرایه بر تن از کمال

کوه جرأت دختر زهرای اطهر زینب است

آن که دریای دلش را دُرّ حلم آراسته

آن که از دانش بود ذهنش معطّر زینب است

آن که در متن کلامش جوهر نطق علی است

وز بیانش سینه ی دشمن مکدّر زینب است

آن که در دشت مصائب استوار و سرفراز

چتر بشکوهی ز ایمان داشت بر سر زینب است

چشمه ی خشکی که جوشان گشت در بزم یزید

تا کَنَد از ریشه بنیاد ستمگر زینب است

آن که سر خیل اسیرانِ بلا در کربلاست

نور چشم مصطفی فرزند حیدر زینب است

گر ز حُسن بی شمار و درد بی اندازه اش

پرده بر گیریم زهرای مکرّر زینب است

 

شاعر: سیمیندخت وحیدیزینب آمد شام را یک باره ویران کرد و رفت

اهل عالم را ز کار خویش حیران کرد و رفت

از زمین کربلا تا کوفه و شام خراب

هر کجا ب