 ؟ قصاب گفت : آمدم روز قبلش قند ارزان خريدم . خوانندگان توجه داشته باشند كه تشكيلات امام حسين عليه السلام چقدر است !
76. با توسل به حضرت عباس عليه السلام ، درها باز شد!  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ نجم الدين طبسى ، از محمد اسكندر، كه از كسبه نجف اشرف بود نقل كرد:
در ايامى كه يهوديها را از عراق بيرون مى كردند، ما به بغداد رفته بوديم تا طبق معمول ، طلا بخريم . عمده فروشها يهودى بودند. يكى آمد و ما را به منزل بود. وقتى كه وارد منزل شديم ، درب را بست و ما را به يك اطاق راهنمايى كرد. داخل اطاق كه شديم ، درب اطاق را نيز بست . اينجا بود كه يقين كردم سرى در كار است . سپس شخصى آمد و نگاه تندى به من كرد. گفت : آمدى طلا بخرى ؟! همين كه اين شخص اطاق را ترك كرد من به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام متوسل شدم و به طرف درب حمله كردم . به هر درب كه دست زدم باز شد! دربها را يكى پس از ديگرى با كمك حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام باز كردم . تا اينكه از حياط بيرون آمدم . آنها مرا تعقيب كردند ولى موفق نشدند و من نجات پيدا كردم .
77. به بركت قمر بنى هاشم عليه السلام شفا يافتم !  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ حسن مؤ من ، كه مورد وثوق علماى قم و عراق مى باشند، نقل كردند:
من در بچگى مريض بودم و شدت مرض به گونه اى بود كه تمام دكترها مرا جواب كرده بودند. مادرم به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برده و به آن حضرت توسل جسته بود. به بركت آن حضرت شفا يافتم .
78. آمده بودم از حضرت عباس عليه السلام پول بگيرم
حجة الاسلام جناب آقاى سيدمصطفى مستجاب الدعوه در شب 20 رجب 1414 ق چند كرامت نقل كردند كه ، با تشكر از ايشان ، ذيلا مى آوريم :
1. مرحوم پدرم سيدتقى مستجاب الدعوه ، از مرحوم پدرش سيدرضا مستجاب الدعوه كه هر دو كشفدار حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بودند، نقل كردند كه : مرحوم سيدرضا روزى بى پول مى شود. مى آيد نزد ضريح مطهر حضرت اباالفضل العباس ‍ عليه السلام و عرض مى كند: يا اباالفضل ، پولى ندارم و خجالت مى كشم از فرزندانم تقاضاى وجه نمايم ، خودتان چاره اى بفرماييد. سپس همانجا به نماز مى ايستد.
در اين بين ، زنى كه زائر ايرانى بوده است ، با صداى بلند به زبان فارسى مى گويد: يا ابوالفضل ، اين مقدار پول را من به هوا پرتاب مى كنم ، هر كسى محتاج آن باشد به او برسد. پول را به هوا پرتاب مى كند و چون مردم كربلا تقريبا فارسى مى دانند، كربلاييهاى حاضر در حرم ، حرف زن را فهميده و منتظر برداشتن پول مى شوند.
اما پول در مقابل مرحوم سيدرضا مى افتد و آن مرحوم پول را برداشته به جيب خود مى گذارد و مشغول نماز مى شود. مردم كه جمع مى شوند كيسه را نمى بينند و در نتيجه متفرق مى شوند. پس از اتمام نماز سيدرضا، زن به وى مى گويد: آيا تو پول را برداشتى ؟ مرحوم سيدرضا مى گويد، آرى ، و داستان بى پول خود را بيان مى كند و اضافه مى كند كه من همين حالا آمده بودم از حضرت اباالفضل العباس عليه السلام پول بگيرم . خانم مزبور، مرحوم سيدرضا را به منزل مى برد و به فرزندانش مى گويد هر چه مى خواهيد و مى توانيد به اين سيد كمك كنيد، آن قدر بى پول شده كه آمده از حضرت اباالفضل عليه السلام پول بگيرد و آن بزرگوار هم سيد را به من حواله داده است . فرزندان آن زن هم پول قابل توجهى به مرحوم سيدرضا كفشدار مى دهند!
79. يا اباالفضل عليه السلام اين امانت من است ، مواظب باش !  
2. ايضا مرحوم سيدتقى مى گفت : شخص عربى براى عرض حاجت و زيارت به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى آيد و بغچه اى را كه همراه داشته در گوشه اى به زمين مى گذارد و اشاره به گنبد حضرت مى كند و مى گويد: يا اباالفضل ، اين امانت من است ، مواظب باش ! پس از زيارت ، وقتى به سراغ بغچه مى آيد، مى بيند بغچه نيست . مى گويد: يا اباالفضل ، آيا اين رسم امانت دارى است در اين زمان ؟! كسى به او مى گويد: شخصى مى خواست بغچه ترا بدزدد، ولى بغچه بلند شد و به سقف چسبيد! نگاه مى كند بغچه را در سقف صحيح و سالم مى بيند. دست دراز مى كند، بغچه از سقف جداشده و دست صاحبش مى رسد.
80. اين پول ، مال اين بچه سيد است !  
3. جناب مستجاب الدعوه همچنين از عموى بزرگوارش ، جناب آقاى سيدجعفر مستجاب الدعوه ، نقل كردند كه گفت : وقتى كه پدرمان از دنيا رفت سرپرستى ما با پدرت بود. در آن ايام روزى به پدرت مى گويم : من كفش مدل جديد مى خواهم (آن زمان ، قيمت چنان كفشى يك دينار بوده است ). پدرت به من مى گويد: برو از حضرت اباالفضل عليه السلام يك دينار بياور، تا من برايت آن كفش را بخرم ! من رفتم به آقا حضرت اباالفضل العباس عليه السلام عرض كردم : برادرم گفته يك دينار بده . اين را گفتم و آمدم در كفشدارى نشستم (پدر و جدم ، هر دو، كفشدار حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بودند).
بعد از لحظاتى شخصى وارد حرم شد و يك دينار در ضريح انداخت ، ولى باد آن را از ضريح خارج كرد و به حركت در آورد. خدام مانند اينكه دنبال گنجشكى بروند دنبال دينار دويدند، ولى هيچ كدام نتوانستند آن را بگيرند و دينار يكسره آمد و در جلوى كفشدارى افتاد و من آن را برداشتم ! يكى از خدام گفت : اين پول مال اين بچه سيد است ، ديگر كارى به كارش نداشته باشيد.
اكنون عمويم زنده است و من خودم ، شفاها، اين قصه را از عمويم شنيده ام و در وقت نقل قصه ، جمعى از دوستان نيز حاضر بودند و آن را شنيدند.
81. عمو جان ، نسل ما از شما قطع شد!  
حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى سيدمحمدرضا اعرجى فحام در نامه اى به نگارنده چنين نوشته است :
جده پدرى اين جانب ، مرحومه علويه طوبى بيگم ، كه از زنهاى صالحه و متجهده بود، نقل كه : در كربلا، مرض تب و نوبه آمد و سه تن خواهرانم همه مرحومه شدند. بعد از آنها مادرم ، و بعد از وى مرحوم پدرم آيت الله آقاى سيدحسن اصفهانى ، كه از علماى معروف كربلا بودند، و بعد از ايشان برادرم ، مرحوم سيدجواد، و فرزندانش همگى به رحمت حق پيوستند و شوهرم و يك دختر منحصر بفردم نيز فوت كرد.
در نتيجه ، من تنها ماندم واحدى از اهل خانه باقى نماند. مدتى بر اين منوال گذشت و هر چه خواستگارم برايم مى آمد قبول نمى كردم ، تا اينكه در يك شب تاسوعاى حسينى براى آنكه دستجات عزادارى را تماشا كنم از خانه بيرون آمدم و چون سر كوچه خودمان ، كه در بين الحرمين بود، رسيدم ، ديدم دسته بچه سيدها - شمع به دست - مى آيند و نوحه مى خوانند. چون با اين منظره روبرو شدم ، يكمرتبه حالم منقلب شد و ياد پدر و مادر خود افتادم و گفتم نسل ما از رسول الله صلى اللّه عليه و آله قطع شد! در آن لحظه در جايى قرار داشتم كه گنبد ملكوتى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را مى ديدم . رو به گنبد مطهر كرده ، خطاب به حضرت گفتم : عمو جان ، نسل ما از شما قطع شد! و گريه كردم و به منزل برگشتم .
در همان سال ، ماه صفر، برايم خواستگار آمد و من قبول كردم ، با اينكه تصميم به ازدواج نداشتم و از شوهر كردن ابا مى كردم . جدا بعد از اين ازدواج بود كه مدتى به عنوان سفر عازم كاظمين عليه السلام شده