هاد پا، فتحی نمایان کرد و رفت

با لسان مرتضی از ماجرای نینوا

خطبه ای جانسوز را در کوفه عنوان کرد و رفت

با کلام جان فزا اثبات دین حق نمود

عالمی را دوست دار اهل ایمان کرد و رفت

فاش می گویم من آن بانوی عظمای دلیر

از بیان خویش دشمن را هراسان کرد و رفت

بر فراز نِی چو آن قرآن ناطق را بدید

با عمل، آن بی قرین اثبات قرآن کرد و رفت

در دیار شام بر پا کرد از نو انقلاب

سنگر مستکبران را سست بنیان کرد و رفت

خطبة غَرّا بیان فرمود در کاخ یزید

کاخ استبداد را از ریشه ویران کرد و رفت

از کلام حق پسندش شد حقیقت آشکار

اهل حق را شامل الطاف یزدان کرد و رفت

شام، غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود

وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت

دخت شه را بعد مردن در خرابه جای داد

گنج را در گوشه ی ویرانه پنهان کرد و رفت

زآتش دل بر مزار دختر سلطان دین

در وداع آخرین شمعی فروزان کرد و رفت

 

شاعر: سرویغروب می رود و آفتاب می ماند

و همچنان به دلم اضطراب می ماند

چه دیر سر زدی ای ماه من! نگفتی که -

چه چشم ها که به شوقت ز خواب می ماند

تنور، وضع سرت را به هم زده امّا

به موی سوخته عطر و گلاب می ماند

بگو به نیزه ات آهسته تر قدم بردار

که پای دیده ام از این شتاب می ماند

سرم که هست برای ادای حق سرت

چه غصّه دستم اگر در طناب می ماند

به لطف خون تو تنها نه ساقه ی نیزه

زمین هم از برکاتت خضاب می ماند

شکوه نیزه ی تو بهتر است پس غم نیست

کجاوه ای هم اگر بی حجاب می ماند

به التماس دعاهای سنگ های جفا

سر و جبین و لبت مستجاب می ماند

میان این همه سر چشم ها چه مبهوتند

به نیزه ای که نگاه رباب می ماند

لبان خشک تو یا چوب می خورد یا سنگ

و همچنان به لبت داغ آب می ماند

 

شاعر: محمد علی بیابانی

مسیر کوفه و شامبرگشتم از رسالت انجام داده ام

زخمی ترین پیمبر غمگین جاده ام

نا باورانه از سفرم خیل خار ها

تبریک گفته اند به پای پیاده ام

یا نیست باورم که در این خاک خفته ای

یا بر مزار باور خود ایستاده ام

بارانم و ز بام خرابه چکیده ام

شرمنده ی سه ساله ی از دست داده ام

زیر چراغ ماه سرت خواب رفته ام

بر شانه ی کجاوه ی تو سر نهاده ام

دل می زدم به آب و به آتش برای تو

از خیمه ها بپرس که پروانه زاده ام

چون ابر آب می شدم از آفتاب شام

تا ذره ای خلل نرسد بر اراده ام

 

شاعر: رضا جعفریبانو سلام! حال شما؟ صبح تان به خیر

در آسمان اگر که شما...، آسمان به خیر

ای اتفاق روشن و زیبا و دیدنی!

افتاده ای کجای زمان ناگهان؟ به خیر

بانو ! کجای فصل زمین و زمان هنوز؟

یاد شما به ذهن زمین و زمان، به خیر

آری، بگو کجای زمان در شکفتنی؟

تا گل کنم بهار تو را بوی جان به خیر

یاد شما به ذهن زمان، ای شکوه عشق!

ای ناگهان ترین غزل ناگهان! به خیر

خدمت رسیده ام که دهم شرح عاشقی

این عاشقی، به سلسله ی عاشقان به خیر

آمد به حرف واژه ، سکوت دلم شکست

وا شد لبم به ذکر شما، ذکرتان به خیر

دیدم تو را به وقت سحر ، در نماز عشق

خاتون عشق! صبح و نماز و اذان، به خیر

لب تشنه ی دعای تو هستم، به من بگو:

"در کار عشق، عاقبتت ای جوان! به خیر"

فرخنده باد صبح شکوفایی شما

میلاد سبز نور شما بر جهان به خیر

 

شاعر: رضا اسماعیلییک اربعین، به نیزه سر یار دیده ام

یک اربعین، چو شمع به پایش چکیده ام

یک اربعین، به ضربه ی شلّاق ساربان

بر روی خارهای مغیلان دویده ام

یک اربعین، تمام تنم درد می کند

با ضرب تازیانه ز جایم پریده ام

یک اربعین، رقیّه ی تو مُرد از غمت

اکنون بدون او به کنارت رسیده ام

یک اربعین، به شام و به کوفه، حماسه ها -

با خطبه های حیدری ام آفریده ام

یک اربعین، ز چوبه ی محمل سرم شکست

همچون پدر ببین تو جبین دریده ام

یک اربعین، کنار عدو، وای! وای! وای!

بس جورِ طعنه های فراوان کشیده ام

یک اربعین، به ضربه ی سیلی ببین حسین

رویم کبود گشته و قامت خمیده ام

 

شاعر: مجید لشکریگيرم که رد کني دل ما را خدا که هست

باشد محل نده قسم مرتضي که هست

وقتي قسم به معجر زينب قبول نيست

چادر نماز حضرت خير النّسا که هست

يک گوشه می نشینم و حرفی نمی زنم

بیرون مکن مرا تو از این خانه جا که هست

از درد گریه تکیه مده سر به نیزه ات

زینب نمرده، شانه ی دارالشّفا که هست

قربانیان خواهر خود را قبول کن

گیرم که نیست اکبر تو، طفل ما که هست

گفتی که زن جهاد ندارد برو! برو!

لفظ برو چه داشت برادر؟ «بیا» که هست

خون را بیا به دست دو قربانیم بکش

تو خون مکش به دست، عزیزم حنا که هست

گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم

از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست

گفتی که بی تو سر نکنم خب نمی کنم

بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست

 

شاعر: محمد سهرابیبر شانه هاي مضطربش آفتاب بود

غربت نشين درد اسيران آب بود

پيغام سرخ حنجر شش ماهه ي حسين

هم بغضِ لحظه هاي غريب رباب بود

هم عطرِ ياسِ خون جگر از ظلم روزگار

مفهوم صبر بي بدل بوتراب بود

خورشيد شام حادثه، فرياد روشني -

در گوش فصل سرد خموشان خواب بود

برسينه هاي سنگي قوم هزار رنگ

سنگيني شکوه کلامش عذاب بود

تاريخ درد هاي جهان در نگاه اوست

زينب شروع سبز غزل هاي ناب بود

 

شاعر: مریم حقیقتگل عفاف

به پاس حرمتِ حجاب كه پيام حضرت زينب است،

-گل‏عفاف- ضميمه‏اين زندگى‏نامه تقديم شما مى‏گردد:

هيچ باغبانى را سرزنش نمى كنند كه چرا دور باغ خود حصار وپرچين كشيده است ، چون باغِ بى ديوار، ازآسيب مصون نيست وميوه ومحصولى براى باغبان نمى ماند .

هيچ كس هم با نام - آزادى - ديوار خانه خود را برنمى دارد وشبها در حياطش را باز نمى گذارد، چون خطر رخنه دزد ، جدى است .

هيچ صاحب گنج وگوهرى هم جواهرات خود را بدون حفاظ، در معرض ديد رهگذران نمى گذارد تابدرخشد، جلوه كند وچشم ودل بربايد ، چون خودِ جواهر ربوده مى شود.

هر چيز كه قيمتى‏تر باشد ، درصدِ مراقبت از آن بالاتر مى رود .

هرچه كه نفيس‏تر باشد ، بيم ربودن وغارت بيشتر است ومواظبت ، لازمتر .

اگر درِ شيشه عطر را باز بگذارى ، عطرش مى‏پرد .

اگر رشته مرواريدت رادركمد وصندوق نگذارى ودرِ آن را نبندى ، گم مى‏شود .

اگر در مقابل پنجره خانه‏ات ، تورى نزنى ، ازنيش پشه‏ها ومزاحمت مگسها در امان نخواهى بود .

وقتى راه ورود پشه‏ها را مى بندى ، خود را -مصون- ساخته‏اى ، نه -محدود- وزندانى .

وقتى درِ خانه را مى بندى ، يا پشت پنجره اتاقت پرده مى آويزى ، خانه خود را از ورود بيگانه ونگاههاى مزاحم در پناه قرار داده‏اى ، نه كه خود را در قيد وبند وحصار افكنده باشى .

اگر براى ايمنى ازخطرها وآسودگى از مزاحمان ، خود را بپوشانى ، نه كسى ايراد مى گيرد ، ونه اگر هم ايراد بگيرد ، اعتنا مى‏كنى ، چرا كه سخنش را بى منطق وناآگاهانه مى‏دانى و مى‏بينى .

اينكه -دل بايد پاك باشد- ، بهانه‏اى براى گريز جاهلانه از همين مصونيت است وآويختن به شاخه -لاقيدى-، وگر نه از دل پاك هم نبايد جز نگاه و رفتار پاك برخيزد .

ظاهر، آينه باطن است و... - از كوزه همان برون تراود كه در اوست - .

زن ، بخاطر ارزش وكرامتى كه دارد ، بايد محفوظ بماند و خ