ه من داد و فرمود: يك عمل عمره براى پدرم به جاى بياور. گفتم : اسم پدر شما چيست ؟ فرمود: سيدحسن . عرض كردم : اسم شما؟ فرمود: سيدمهدى ، قبول كردم .
آقا بلند شد برود، او را تا دم چادر بدرقه كردم . حضرت براى معانقه برگشت و با هم معانقه بوديم ، و خوب به ياد دارم كه خال طرف راست صورتش را بوسيدم . سپس ‍ مقدارى پول خورد سعودى به من داده فرمودند: برگرد! تا برگشتم ، ديگر او را نديدم .
اين طرف و آن طرف نظر كردم كسى را نيافتم . داخل چادر شدم و مشغول فكر كه اين شخص كى بود؟ پس از مدتى فكر، با قرائن زياد، مخصوصا اينكه نام مرا برد و از نيت من خبر داد و نام پدرش و نام خودش را بيان فرمود، فهميدم امام زمان عليه السلام بوده ، شروع كردم به گريه كردن . يك وقت متوجه شدم شرطه آمده و مى گويد: مگر دزدها سروقت تو آمدند؟ گفتم : نه . گفت : پس چه شده ؟ گفتم : مشغول مناجات با خدايم .
به هر حال به ياد آن حضرت تا صبح گريستم و فردا كه كاروان آمد قصه را براى روحانى كاروان گفتم . او هم به مردم گفت : متوجه باشيد كه اين كاروان مورد توجه امام عليه السلام است . تمام مطالب را به روحانى كاروان گفتم ، فقط فراموش كردم كه بگويم آقا فرموده فرداشب چون در چادر شما مصيبت عمويم خوانده مى شود مى آيم .
شب شد، اهل كاروان جلسه اى تشكيل دادند و ضمنا حالت توسل آن هم به حضرت عباس عليه السلام پيدا كردند! اينجا بيان امام زمان عليه السلام يادم آمد. هر چه نگاه كردم آن حضرت بى اختيار را در داخل چادر نديدم . ناراحت شدم و با خود گفتم : خدايا وعده امام حق است .
بى اختيار از مجلس بيرون شدم . درب چادر همان آقا را ديدم . عرض ادب كرده مى خواستم اشاره كنم مردم بيايند آن حضرت را ببينند؛ اما آقا اشاره كرد: حرف مزن ! به همان حال ايستاده بود، تا روضه تمام شد و ديگر حضرت را نديدم . داخل چادر شده جريان را تعريف نمودم .(309)
گفتم فراق تا كى ؟ گفتا كه تا تو هستى
گفتم كه روى خوبت ، از من چرا نهان است ؟
گفتا تو خود حجابى ، ورنه رخم عيان است
گفتم كه از كه پرسم ، جانا نشان كويت ؟
گفتا نشان چه پرسى ؟ آن كوى بى نشان است !
گفتم مرا غم تو، خوشتر ز شادمانى
گفتا كه در ره ما، غم نيز شادمان است !
گفتم كه سوخت جانم ، از آتش نهانم
گفت آن سوخت او را، كى نادى فغان است
گفتم فراق تا كى ؟ گفتا كه تا تو هستى
گفتم نفس همين است ؟ گفتا سخن همان است
گفتم كه حاجتى هست ، گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا گفتا كه رايگان است
گفتم ز(فيض ) بستان اين نيم جان كه دارد
گفتا نگاه دارش ، غمخانه تو جان است
((فيض كاشانى ))
شهسوارى كه نگهبان حريم دين است
قمر برج شجاعت علوى آيين است
لقبش ماه بنى هاشم و، نامش عباس
ساقى تشنه لبان از شرف و تمكين است
مرتضى بوسه زد روز ولادت دستش
هدفش علقمه و دست و رخ خونين است
شب عاشور بدى حافظ ناموس خدا
پاسدار حرم محترم ياسين است
اهرمن برد شبانگاه امان نامه برش !
ايزدى دست كجا پيرو آن ننگين است ؟!
روز جان باختنش تشنه برون شد ز فرات
چون به ياد لب خشكيده شاه دين است
زاده دست خدا داده به راه دين دست
پشت پا زد به مجاز آن كه حقيقت بين است
دست حاجات جهانى به سويش باشد باز
كه درش باب حوايج به شه و مسكين است
دستگير ضعفا، ياور افتاده ز پا
همه جا عقده گشاى دل هر غمگين است
ذكر هفتاد و دو ملت ، كه سختى ، نامش
نام او چون كه به آلام جهان تسكين است
اى علمدار شه كرب و بلا، باب نجات
روز و شب و دزبان همه عالم اين است
گره كار فروبسته ما را بگشاى
كه در اين عصر و زمان مشكل سنگين است
از خدا خواه كه آيد فرج حجت عصر عج
كان زمان زندگى تلخ بشر، شيرين است
(آهى ) از مدح علمدار حسينى : عباس
شعر شيواى خوشت درخور صد تحسين است
109. شفاى جان ديوانه !  
جناب مستطاب آية الله آقاى حاج شيخ عبدالله مجد فقيهى بروجردى مؤ سس محترم درمانگاه قرآن و عترت قم ، كه ارادتى خاص به ساحت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام دارند، در شب 29 رجب 1414 ق در صحن مطهر مسجد صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه الشريف در جمكران فرمودند:
تقريبا چهل سال قبل براى زيارت كربلاى معلى رفته بودم . روزى در حرم مطهر حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام مشغول زيارت بودم با چشم خود ديدم كه يك جوان ديوانه دخيل را براى معالجه و استشفا كنار ضريح آن بزرگوار آوردند. و دخيل بستند. مدت كوتاهى از توسل مزبور نگذشت كه ديدم آن جوان ديوانه شفايش از آقا قمر بنى هاشم عليه السلام گرفت . جناب فقيهى افزودند: من هر وقت يك گرفتارى برايم پيش ‍ بيايد با توسل به ساحت حضرت ، حوائج خويش را از ايشان مى گيرم ، و موارد بسيارى حاجت روا شده ام .
110. توسل آية الله حكيم ((ره )) به قمر بنى هاشم عليه السلام براى رفع مشكلات جهان اسلام
حجة الاسلام و المسلمين حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى حاج سيدعلى ميرهادى اراكى نقل كردند:
يكى از دوستان طلبه در باب ارادت آيت الله العظمى حكيم قدس سره (متوفى 1390 ق ) به ائمه اطهار عليهم السلام مى گفت كه : هر مشكلى براى مسلمانان در هر جاى عالم پيش مى آمد آن مرحوم با سران ممالك آن كشورها تماس مى گرفت ، و اگر اثر نمى كرد، به كليددار حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى گفت نيمه شب مى رفت كنار مرقد پاك آن حضرت متوسل مى شد و مدتى بعد، مشكلى كه پيش آمده بود حل مى شد.
111. شمشير قمر بنى هاشم عليه السلام در دست پسربچه !  
آقاى حاج سيدحسن ، فرزند مرحوم سيدمحمد هندى ، در شب 13 شعبان سال 1414 ه ق در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ، كريمه اهل بيت عليهاالسلام ، از آقاى حاج سيدتقى كمالى نقل كرد كه وى فرمود:
روزى در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نشسته بودم ، ديدم پسربچه اى كه معلوم بود هنوز به حد تكليف نرسيده وارد حرم مطهر شد و مقابل ضريح حضرت ايستاد و كلماتى چند به زبان عربى با حضرت صحبت كرد. ناگهان مشاهده كردم كه از سقف حرم مطهر، شمشيرى كه نصب بود مقابل اين پسربچه بر زمين افتاد و پسربچه هم آن را گرفت و حركت كرد تا از حرم بيرون برود.
خدمه حضرت با مشاهده صحنه مانع از بيرون بردن آن شمشير شده و او را به اطاق مخصوص كليددار حرم حضرت بردند. من هم ، به حمايت از آن پسربچه نيز دوباره حرفهايش را با حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بزند؛ اگر وى مورد عنايت حضرت عليه السلام باشد، باز شمشير از طرف حضرت به او داده مى شود والا نه ، و جريان تمام مى شود.
كليددار حرفهاى مرا قبول كرد. به اتفاق هم وارد حرم مطهر شديم . يكى از خدام شمشير را هر چه محكمتر در جاى اولش نصب كرد. به پسربچه نيز گفتيم بيايد.
او آمد مقابل ضريح مطهر و حرفهايش را به حضرت زد. مجددا ديديم شمشير از سقف جلو روى آن پسربچه افتاد و او آن را برداشت و رفت ! اينجا بود كه همه زيارت كنندگان هلهله كردند و حرم غرق در سرور و شادى شد.
من از آن پسر پرسيدم كه اين شمشير را براى چه مى خواهى ؟ گفت : من با چند بچه ديگر در اطراف كربلا گوسفند مى چرانيم . آنها هر كدام براى خود وسيله دفاعى دارند، ولى من نداشتم . به آنان گفتم : مى رو